مطالب پیشنهادی![]()
بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
کجا گردم دگر کو جای دیگر
که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاش
بگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حق
گرفته صعوه را بازی به منقار
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ
ز چنگالش گران جانان سبکبار
رها کن این سخنها را ندا کن
به مخموران که آمد شاه خمار
غم و اندیشه را گردن بریدند
که آمد دور وصل و لطف و ایثار
هلا ای ساربان اشتر بخوابان
از این خوشتر کجا باشد علف زار
چو مهمانان بدین دولت رسیدند
بیا ای خازن و بگشای انبار
شب مشتاق را روزی نیاید
چنین پنداشتی دیگر مپندار
خمش کن تا خموش ما بگوید
ویست اصل سخن سلطان گفتار
غزل ۱۰۳۹ مولانا، دعوتی شورانگیز به فنا در معشوق و رهایی از دوگانگیهاست. مولانا در این غزل، با اشاره به “فتنه” و “مستی”، مخاطب را به هوشیاری در لب بام عشق (اوج خطر و وصال) فرا میخواند. او بر یگانگی مطلق حق تأکید میکند و وجود همه چیز را قائم به او میداند. غزل به فنای عاشق در قبضهی معشوق، بیارزشی غم و اندیشه در دوران وصل، و دعوت به تسلیم کامل در برابر “شاه خمار” (معشوق/عشق) میپردازد و در نهایت، با تأکید بر سکوت و خاموشی برای شنیدن سخن حقیقی “سلطان گفتار” به پایان میرسد.
مولانا غزل را با هشداری به عاشق مست آغاز میکند:
بگرد فتنه میگردی دگربار لب بامست و مستی هوش میدار
«دوباره (دگربار) به دنبال فتنه (شور و شوق عشق/آزمایشهای الهی) میگردی،» «(اما) لب بام است (اوج خطر و نزدیک به وصال) و تو مستی؛ پس هوشیار باش.» این بیت، عتابی است به عاشق که در اوج مستی و بیخودی عشق، در لبهی پرتگاه (لب بام) قرار دارد. او را به هوشیاری و آگاهی از شرایط دعوت میکند تا در این مرحلهی حساس دچار اشتباه نشود.
مولانا به یگانگی مطلق حق اشاره میکند:
کجا گردم دگر کو جای دیگر که ما فی الدار غیر الله دیار
«به کجا میتوانم بروم، جای دیگری (غیر از حق) کجاست؟» «زیرا در خانه (هستی)، هیچ دیار (سرزمین/مکان) جز الله (خداوند) نیست.» این بیت، بیانگر یگانگی مطلق وجود است (وحدت وجود). هیچ جایی در هستی جز تجلی حق نیست و برای عاشق حقیقی، جایی جز معشوق برای رفتن و بودن وجود ندارد.
مولانا به وابستگی وجود به خالق اشاره میکند:
نگردد نقش جز بر کلک نقاش بگرد نقطه گردد پای پرگار
«نقش (هیچ موجودی) جز بر قلم (کلک) نقاش (خالق) ایجاد نمیشود،» «(و) پای پرگار (در ترسیم دایره) تنها به دور نقطه (مرکز) میگردد.» این بیت، بیانگر وابستگی مطلق مخلوقات (نقش) به خالق (نقاش) است. همانطور که پرگار بدون نقطه مرکزی بیمعناست، هستی نیز بدون حق (نقطه مرکزی) وجود ندارد.
مولانا به پیامدهای حضور معشوق اشاره میکند:
چو تو باشی دل و جان کم نیاید چو سر باشد بیاید نیز دستار
«هنگامی که تو (معشوق) باشی، دل و جان (انسان) کم نمیآید (همیشه حضور دارد و از فیض تو پر است)،» «هنگامی که سر (کنایه از منیت/عقل) باشد، دستار (نماد هوشیاری و تعلقات ظاهری) نیز میآید (و انسان در قید و بندهاست).» این بیت، نشاندهندهی این است که در حضور معشوق، دل و جان عاشق سرشار است و کمبودی ندارد. اما اگر سر (منیت) حضور داشته باشد، تعلقات ظاهری (دستار) نیز به دنبال آن میآید و مانع وصال میشود.
مولانا به تسلیم کامل در برابر حق اشاره میکند:
گرفتارست دل در قبضه حق گرفته صعوه را بازی به منقار
«دل (عاشق) در قبضه (اختیار کامل) حق گرفتار است،» «(مانند) باز شکاری که گنجشک (صعوه) را با منقار خود گرفته است (و به هر سو که بخواهد میبرد).» این بیت، بیانگر تسلیم مطلق و بیاختیاری دل عاشق در برابر ارادهی حق است.
مولانا به قدرت باز الهی اشاره میکند:
ز منقارش فلک سوراخ سوراخ ز چنگالش گران جانان سبکبار
«از منقارش (باز حق) فلک سوراخ سوراخ میشود (جهان تحت سیطره اوست و هیچ چیز از آن پنهان نیست)،» «از چنگالش (آن باز) سنگینجانان (کسانی که در تعلقات دنیوی غرقند) سبکبار میشوند (و از تعلقات رها میگردند).» این بیت، تأکید بر قدرت مطلق حق است که هم بر عالم سیطره دارد و هم میتواند سنگینی تعلقات را از انسانها بردارد.
مولانا به آمدن معشوق اشاره میکند:
رها کن این سخنها را ندا کن به مخموران که آمد شاه خمار
«این سخنان (بیهوده) را رها کن و ندا بده،» «به مستانی که خماری دارند (مخموران)، که شاه خمار (معشوقی که مستی میبخشد/عشق) آمد.» این بیت، دعوتی است به ترک سخنان دنیوی و توجه به حضور معشوق که خود سرچشمهی مستی عشق است.
غم و اندیشه را گردن بریدند که آمد دور وصل و لطف و ایثار
«گردن غم و اندیشه را بریدند (آنها را از بین بردند)،» «زیرا دوران وصال و لطف و ایثار (از سوی معشوق) فرا رسیده است.» این بیت، بیانگر رهایی از غم و اندیشه با آمدن معشوق است. در دوران وصال، جایی برای این مسائل باقی نمیماند.
مولانا به آسودگی در حضور معشوق اشاره میکند:
هلا ای ساربان اشتر بخوابان از این خوشتر کجا باشد علف زار
«هان ای ساربان (رهرو/عاشق)! شترت (وجودت/ نفس امارهات) را بخوابان (آرام کن)،» «زیرا علفزاری (مکانی آرام و پرنعمت) خوشتر از این (حضور معشوق) کجا میتواند باشد؟» این بیت، دعوتی است به آسودگی و آرامش در حضور معشوق. وقتی به مقام وصال رسیدی، دیگر نیازی به تلاش و حرکت نیست و باید در این آرامش غرق شد.
مولانا به بخشش بیکران معشوق اشاره میکند:
چو مهمانان بدین دولت رسیدند بیا ای خازن و بگشای انبار
«هنگامی که مهمانان (عاشقان) به این دولت (سعادت/وصال) رسیدند،» «بیا ای خازن (نگهبان گنجینههای الهی/معشوق) و انبار (فیض و رحمت خود) را بگشای.» این بیت، بیانگر درخواست عاشق از معشوق برای گشودن گنجینههای فیض و رحمت خود بر عاشقان است.
مولانا به انتظار عاشق اشاره میکند:
شب مشتاق را روزی نیاید چنین پنداشتی دیگر مپندار
«برای عاشق مشتاق، شبی که به صبح وصل نرسد، روز نمیشود (و این انتظار سخت است)،» «دیگر چنین پنداری (که روز نمیآید) نکن (زیرا وصل نزدیک است).» این بیت، بیانگر بیقراری و اشتیاق عاشق است که هر شبی بدون وصال را شب میبیند و انتظار روز (وصال) را میکشد. اما مولانا به او اطمینان میدهد که این انتظار به پایان خواهد رسید.
مولانا غزل را با دعوت به سکوت به پایان میرساند:
خمش کن تا خموش ما بگوید ویست اصل سخن سلطان گفتار
«خاموش باش! تا (معشوقی که) خاموش ماست (و در سکوت سخن میگوید)، بگوید،» «او اصل سخن و سلطان گفتار است.» این بیت، تأکید بر لزوم سکوت و خاموشی عاشق برای درک و شنیدن سخنان باطنی حق است. حق، خود منبع و سلطان تمام گفتارهاست و در سکوت، سخنان او شنیدنیتر است.
غزل ۱۰۳۹ مولانا، دعوتی است به فنای کامل در معشوق و رهایی از تمامی قید و بندهای دوگانگی و تعلقات دنیوی. مولانا با “بگرد فتنه میگردی دگربار / لب بامست و مستی هوش میدار”، از همان ابتدا هشدار میدهد که در اوج مستی عشق، باید هوشیار بود تا از “لب بام” (مرحله حساس وصال) به سلامت عبور کرد. او با تأکید بر “ما فی الدار غیر الله دیار”، به وحدت مطلق وجود اشاره میکند و وجود همه چیز را قائم به “کلک نقاش” (خالق) و “نقطه” (حق) میداند.
مولانا به پیامدهای حضور معشوق اشاره میکند: “چو تو باشی دل و جان کم نیاید”، اما “چو سر باشد بیاید نیز دستار” (منیّت و تعلقات). او “دل” عاشق را “گرفتار در قبضه حق” میبیند، مانند “صعوه”ای که در “منقار بازی” است، و “قدرت” این “باز” را تا جایی میداند که “فلک سوراخ سوراخ” میشود و “گران جانان سبکبار” میگردند.
مولانا با دعوت به رها کردن “این سخنها” و “ندا” به “مخموران” که “شاه خمار” آمد، به فرا رسیدن دوران “وصل و لطف و ایثار” اشاره میکند که “غم و اندیشه را گردن بریدند”. او “ساربان” (رهرو) را به “خوابانیدن اشتر” (نفس) دعوت میکند تا در “علف زار” (حضور معشوق) آرام گیرد. با آمدن “مهمانان” (عاشقان) به “دولت” وصال، از “خازن” خواسته میشود که “انبار” فیض را “بگشای”. مولانا “شب مشتاق” را بدون وصال، بدون “روز” میداند و در نهایت، با “خمش کن تا خموش ما بگوید / ویست اصل سخن سلطان گفتار”، به لزوم سکوت و خاموشی برای شنیدن سخن حقیقی حق اشاره میکند. این غزل پیامی از وحدت وجود، فنا در معشوق، رهایی از تعلقات، و اهمیت سکوت برای درک حقایق باطنی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر