تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1034

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1034

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1034

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار

رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی

چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا

که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای

چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد

ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی

چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی

زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش

سر از گور برآورد ز تو مردهٔ پیرار

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست

اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ

چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی

کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم

حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۰۳۴ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۳۴ مولانا، بیانی پرشور و التماس‌گونه از عاشق به معشوق است. مولانا در این غزل، با زبانی ساده و صمیمی، از معشوق می‌خواهد که او را رها نکند و خود را ماهی‌ای تشنه در دریای الهی معشوق می‌داند. او بر بی‌قراری دل عاشق و آرزوی فنا در معشوق تأکید می‌کند و عطایای معشوق را نقد و بی‌عیب می‌شمارد، حتی اگر گاهی گله‌ای از سر دل‌تنگی باشد. غزل به قدرت حیات‌بخش معشوق، تبدیل مس وجود به طلا، و بی‌خبری عاشق از خود در حضور معشوق می‌پردازد و در نهایت، به آرزوی وصال و رهایی از تعلقات اشاره می‌کند.


بخش اول: التماس به معشوق برای عدم جدایی

درخواست عدم جدایی

مولانا غزل را با التماس به معشوق آغاز می‌کند:

مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار

«ای یار! این کار را نکن، نرو، ای ماه زیرک و دانا (مه عیار)!» «چهره‌ی فرخنده‌ی خود را حتی برای یک لحظه (به یکی بار) هم نپوشان.» این بیت، بیانگر شدت وابستگی و اضطراب عاشق از دوری معشوق است. عاشق از یار می‌خواهد که او را تنها نگذارد و جمال خود را از او دریغ نکند.

معشوق دریا و خلق ماهی

مولانا به وابستگی هستی به معشوق اشاره می‌کند:

تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار

«تو دریای الهی هستی (مخزن فیض و حیات بخش الهی)، و همه‌ی خلق مانند ماهی هستند،» «ای دوست! اگر (این دریا را) خشک کنی، به ناچار (همه) می‌میرند.» این بیت، بیانگر وابستگی مطلق هستی به فیض و حضور معشوق (خداوند) است. بدون لطف او، هیچ جانی باقی نمی‌ماند.

دل شیدا و وعده فردا

مولانا به بی‌قراری عاشق اشاره می‌کند:

مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار

«دیگر با دل شیدا (عاشق بی‌قرار) وعده‌ی فردا مگو،» «که از این وعده‌های فردای تو، فریاد (زنهار) و بی‌قراری به آسمان (چرخ) رسیده است.» این بیت، نشان‌دهنده‌ی بی‌صبری عاشق است که از وعده‌های دروغین و تعویق وصال به ستوه آمده است.

فنای در معشوق

مولانا به حال بی‌خودی در حضور معشوق اشاره می‌کند:

چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار

«هنگامی که در اختیار تو باشیم، سر از پا نمی‌شناسیم (غرق در بی‌خودی می‌شویم)،» «و هنگامی که از تو مست باشیم، سر و دستار (نماد عقل و هوشیاری) از بین می‌رود (و تمام تعلقات و آگاهی‌های دنیوی محو می‌شوند).» این بیت، بیانگر فنای کامل در معشوق است. در حضور یار، عاشق چنان مست و بی‌خود می‌شود که از خود بی‌خبر گشته و تمام هویت ظاهری خود را از دست می‌دهد.


بخش دوم: بی‌نیازی معشوق و گله‌ی عاشق

عطاهای نقد و گله برای اغیار

مولانا به کیفیت عطایای معشوق و هدف از گله اشاره می‌کند:

عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار

«عطاهای تو (معشوق) نقد (بی‌عیب و کامل) است و نمی‌توان از آن شکایت کرد،» «ولیکن (این) گله‌ای که ما کردیم، برای دل اغیار (برای نشان دادن شدت عشق به دیگران) بود.» این بیت، بیانگر این است که عاشق می‌داند که عطایای معشوق کامل است و جای گله ندارد، اما این گله‌ها گاهی از سر دلتنگی و برای نمایش شدت عشق به معشوق است.

چه خواهد سر مخمور

مولانا به خواسته عاشق اشاره می‌کند:

مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار

«عشق از من پرسید که: “ای خواجه (عاشق)! چه می‌خواهی؟”» «(پاسخ دادم:) سر مست (مخمور) چه چیزی جز دردی از خماری (خمار) (یا خود شراب برای رفع خماری) می‌خواهد؟ (من جز عشق تو چیزی نمی‌خواهم).» این بیت، بیانگر این است که تنها خواسته عاشق، عشق و وصال معشوق است، مانند فردی که خماری دارد و تنها راه چاره‌اش، شراب است.

کاله پرعیب و لطف خریدار

مولانا به لطف بی‌حد معشوق اشاره می‌کند:

سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار

«(در حالی که) ما سراسر عیب و نقص هستیم، تو (معشوق) این عیب‌ها را دیدی و (ما را) خریدی (پذیرفتی)،» «آفرین بر این کالای پر از عیب! آفرین بر این لطف بی‌نظیر خریدار (معشوق)!» این بیت، نشان‌دهنده‌ی لطف بی‌کران معشوق است که با وجود نقص‌های عاشق، او را می‌پذیرد و خریداری می‌کند.

خسرو سربخش و زنده کردن مرده

مولانا به قدرت حیات‌بخش معشوق اشاره می‌کند:

ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مردهٔ پیرار

«پادشاهان (دنیوی) همه زر (مال) می‌بخشند، (اما) تو پادشاهی هستی که سر (جان/هستی) می‌بخشی،» «(به گونه‌ای که) مرده‌ی سال گذشته (پیرار) نیز از تو سر از گور برآورد (و زنده شد).» این بیت، بیانگر تفاوت لطف معشوق الهی با پادشاهان دنیوی است. پادشاهان مال می‌بخشند، اما معشوق الهی حیات و هستی می‌بخشد و حتی مردگان را زنده می‌کند.


بخش سوم: تأثیر معشوق بر هستی و فنای در دیدار

ابر بارنده و خورشید تابان

مولانا به تأثیر جهانی معشوق اشاره می‌کند:

ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار

«ملال و خستگی، هوس دوست (اشتیاق به معشوق) را در دلم زیاد نکرد (یعنی هرچه سختی بکشم، اشتیاقم بیشتر می‌شود)،» «اگر (کسی/چیزی) جانم را بزند (و آزار دهد)، از جان (خود) بیزار می‌شوم (و آن را در راه دوست فدا می‌کنم).» این بیت، بیانگر عمق و پایداری عشق است. هیچ سختی‌ای نمی‌تواند شور عاشق را کم کند؛ برعکس، عاشق آماده‌ی جان‌فشانی است.

چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار

«هنگامی که ابر (لطف) تو بارید، از ریگ (خاک خشک و بی‌حاصل) نیز گل سمن (گل یاسمن) می‌روید،» «و هنگامی که خورشید (جمال) تو تابید، گل و گلزار (زیبایی و شادابی) می‌روید.» این بیت، استعاره‌ای از قدرت حیات‌بخش معشوق است. لطف او حتی از بی‌حاصل‌ترین جاها (ریگ) نیز ثمر می‌دهد و حضورش، عالم را سرشار از زیبایی و حیات می‌کند.

خیال معشوق و بی‌خبری از خویش

مولانا به تأثیر خیال معشوق اشاره می‌کند:

ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار

«از عشق و سودای خیال تو، ما خود به یک خیال (ناموجود/محو) تبدیل شده‌ایم،» «چه کسی می‌داند که هنگامی که زمان دیدار (وصال) تو باشد، از تو چه خواهیم شد (احتمالاً به کلی محو خواهیم شد)؟» این بیت، نشان‌دهنده‌ی اوج فنای عاشق در معشوق است. حتی خیال معشوق نیز می‌تواند عاشق را به مرحله‌ی نیستی برساند؛ پس در خود دیدار، چه خواهد شد؟

شکستن شیشه و خراشیدن پا

مولانا به رهایی از تعلقات و دشواری راه اشاره می‌کند:

همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار

«همه شیشه‌ها را شکستیم (تعلقات ظاهری را رها کردیم) و کف پایمان زخم برداشت (در این راه سختی کشیدیم)،» «(اما) ای معشوق! ما (حریفان/عاشقان) همه مست هستیم، پس جز راه هموار (راه آسان‌تر/وصال بی‌دردسر) را نزن (و ما را به سوی خود راهنمایی کن).» این بیت، بیانگر تلاش و رنج عاشق در مسیر رهایی از تعلقات و شکستن قید و بندهاست. با وجود این، از معشوق می‌خواهد که در نهایت، راهی هموار (وصال آسان) را پیش پایشان بگذارد، چرا که همه در مستی عشق از خود بی‌خودند.


نکات مهم

  • التماس عاشق برای وصال: خواستار عدم جدایی و حضور مداوم معشوق.
  • معشوق، منبع حیات: هستی به فیض او وابسته است.
  • بی‌قراری و بی‌صبری عاشق: دل‌تنگی از وعده‌های دروغین.
  • فنای در معشوق: از دست دادن هویت ظاهری و غرق شدن در بی‌خودی.
  • عطایای بی‌عیب معشوق: حتی گله‌ها نیز از سر دلتنگی و برای نمایش عشق است.
  • معشوق، بخشنده جان: او حیات می‌بخشد، نه تنها مال.
  • پایداری عشق: هیچ سختی نمی‌تواند شور عاشق را کم کند.
  • قدرت حیات‌بخش و زیبایی‌آفرین معشوق: لطف او از بی‌حاصل‌ترین جاها نیز ثمر می‌دهد.
  • فنا در خیال معشوق: حتی تصور معشوق نیز عاشق را به سوی نیستی می‌کشاند.
  • رهایی از تعلقات و دشواری راه: شکستن تعلقات و پذیرش رنج در مسیر عشق.
  • آرزوی وصال هموار: با وجود مستی و سختی، از معشوق خواسته می‌شود که راهی آسان به وصال بنمایاند.

نتیجه‌گیری نهایی

غزل ۱۰۳۴ مولانا، نمایانگر عشق سوزان و بی‌قرار عاشق به معشوق الهی است. مولانا با “مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار / رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار”، از همان ابتدا التماس خود را برای عدم جدایی از معشوق و تداوم دیدار او ابراز می‌کند. او معشوق را “دریای الهی” می‌داند که “همه خلق چو ماهی” هستند و بدون او “بمیرند به ناچار”.

مولانا به “دل شیدا” خود اشاره می‌کند که از “وعده فردا” به ستوه آمده و “بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار”. او حال “بی‌خودی” و “فنا” در حضور معشوق را بیان می‌کند: “چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای / چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار”.

در ادامه، مولانا “عطاهای” معشوق را “نقد” و بی‌عیب می‌خواند و گله‌هایش را “برای دل اغیار” می‌داند. او خود را “سر مخمور”ی می‌بیند که “غیر در خمار” نمی‌خواهد و اذعان می‌کند که “سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی” و از این “لطف خریدار” شادمان است. مولانا معشوق را “خسرو سربخش” می‌داند که “مردهٔ پیرار” نیز “سر از گور برآورد” از او، و بر این “قدرت حیات‌بخش” تأکید می‌کند. او “ملالت” را در برابر “هوس دوست” ناتوان می‌شمارد و آمادگی “جان” را برای جان‌فشانی نشان می‌دهد.

مولانا با استعاره‌ی “ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ” و “خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار”، به قدرت آفرینش‌گر و حیات‌بخش معشوق اشاره می‌کند که حتی از بی‌حاصل‌ترین نقاط نیز زیبایی می‌آفریند. در نهایت، با بیان “ز سودای خیال تو شدستیم خیالی / کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار”، به فنای کامل در معشوق اشاره می‌کند که حتی خیال او نیز عاشق را به نیستی می‌کشاند، پس در خود وصال چه خواهد شد؟ غزل با “همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم / حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار” پایان می‌یابد، که نشان‌دهنده‌ی رهایی عاشق از تعلقات و رنج در مسیر عشق است و در عین حال، درخواستی از معشوق برای راهی هموارتر به سوی وصال، چرا که همه در مستی عشق غرق‌اند. این غزل پیامی از اشتیاق بی‌حد عاشق، قدرت مطلق معشوق، و مراحل فنا در عشق الهی را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: