تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1028

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1028

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1028

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر

ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان

وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا

مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد

ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر

هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود

در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر

ابلیس ز لطف تو اومید نمی‌برد

هر دم ز تو می‌تابد در وی املی دیگر

فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته

بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر

خورشید وصال تو روزی به جمل آید

در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر

اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان

این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر

بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری

در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر

تا چند غزل‌ها را در صورت و حرف آری

بی‌صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۰۲۸ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۲۸ مولانا، ستایشی تمام‌عیار از معشوق و تأثیرات شگرف او بر هستی و جان است. مولانا در این غزل، ذات و گفتار معشوق را به عسل تشبیه می‌کند و تأثیر حضور او را بر دل و جان عاشق به باغ و چمنی خندان. او حتی ماه را نیز در غم معشوق بیمار می‌داند و ترس دل عاشق از خزان را ناشی از دغلی‌های روزگار می‌شمارد. مولانا بر بی‌فایدگی هر چیزی که از خاک درگاه معشوق نباشد، تأکید می‌کند و حتی به امیدواری ابلیس از لطف معشوق اشاره دارد. غزل در نهایت، به فنای صورت و حرف و شنیدن غزل حقیقی از جان فرا می‌خواند.


بخش اول: ذات عسلی و تأثیرات شگرف معشوق

ذات و گفتار عسلی معشوق

مولانا غزل را با ستایش شیرینی معشوق آغاز می‌کند:

ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر

«ای جان (معشوق/حق)! ذات تو عسل است، و گفتار تو عسلی دیگر (حتی شیرین‌تر و مؤثرتر از ذات توست)،» «ای عشق! تو را در جان (عاشقان) هر لحظه عملی (تأثیری) جدید است.» این بیت، معشوق را منبع بی‌انتهای شیرینی و لطف می‌داند که نه تنها وجودش شیرین است، بلکه کلامش نیز شیرین‌تر و تأثیرگذارتر است و در جان عاشق تحولات پیوسته ایجاد می‌کند.

باغ و چمن روی و مشک تل جعد

مولانا به زیبایی و جذبه‌ی معشوق اشاره می‌کند:

از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر

«از (پرتو) روی تو در هر جانی، باغ و چمنی خندان (و پر از سرور و شادابی) است،» «و از (جذبه‌ی) گیسوی تو در هر دلی، تپه‌ای (تل) دیگر از مشک (عطرآگین) است.» این بیت، تأثیر شادی‌بخش روی معشوق بر جان‌ها و جذبه‌ی عطرآگین گیسوی او (نماد پراکندگی لطف و زیبایی) بر دل‌ها را بیان می‌کند.

بیماری ماه از غم معشوق

مولانا به عظمت معشوق اشاره می‌کند:

مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر

«ماه (حتی ماه نیز) از غم دوری تو، گاهی دچار سل (دق) و گاهی دچار بیماری استسقا (تشنگی مفرط) می‌شود،» «(اما با این حال) ماه از این خلل (نقصی که در او به وجود می‌آید) رها شده (و نجات یافته) است، در حالی که از صد خلل دیگر (نقایص دیگر) نجات یافته است.» این بیت، بیانگر شدت تأثیر معشوق بر عالم است که حتی ماه را نیز بیمار می‌کند، اما همین بیماری نشانه‌ای از نجات و رهایی از نقص‌های دیگر است.

ترس دل از خزان و دغلی

مولانا به بی‌ثباتی دنیا و دلواپسی عاشق اشاره می‌کند:

با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر

«(ای معشوق)! با وجود لطف بهارگونه‌ی تو، چرا دل (عاشق) مانند برگ می‌لرزد؟» «(چون) می‌ترسد که خزان (سختی‌های دنیا) بیاید و حیله‌ای (دغلی) دیگر (برای جدایی) بیاورد.» این بیت، نشان‌دهنده‌ی بی‌ثباتی و فریبندگی‌های دنیوی است که حتی با وجود لطف معشوق، دل عاشق را نگران می‌کند.


بخش دوم: بی‌فایدگی غیر از خاک درگاه یار و امید ابلیس

بی‌فایدگی هر داروی غیر از درگاه یار

مولانا به بی‌فایدگی راه‌های غیر از معشوق اشاره می‌کند:

هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر

«هر سرمه (که برای روشن‌بینی چشم می‌زنند) و هر دارویی که از خاک درگاه تو (معشوق) نباشد،» «در دیده‌ی دل (بصیرت باطنی) درد و بیماری دیگری (سبل: نوعی بیماری چشم) ایجاد می‌کند.» این بیت، بیانگر این است که هرچه خارج از لطف و فیض معشوق باشد، نه تنها دردی را دوا نمی‌کند، بلکه بیماری و انحراف بیشتری در بصیرت باطنی ایجاد می‌کند.

امیدواری ابلیس از لطف معشوق

مولانا به فراگیری لطف معشوق اشاره می‌کند:

ابلیس ز لطف تو اومید نمی‌برد هر دم ز تو می‌تابد در وی املی دیگر

«ابلیس (شیطان) نیز از لطف تو ناامید نمی‌شود،» «(چون) هر لحظه از تو (معشوق) امید دیگری (امل) در وجود او (ابلیس) می‌درخشد.» این بیت، اغراق در وسعت لطف و کرم معشوق است که حتی موجودی چون ابلیس را نیز از امید خود بی‌نصیب نمی‌گذارد. (اشاره به وسعت رحمت الهی که شامل همه می‌شود).

فرعون و ایمان از فرعونی

مولانا به تغییر قلوب سخت اشاره می‌کند:

فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر

«فرعون (که نماد سرکشی و عناد است) از فرعونی خود (“آمنت” (ایمان آوردم) به جان گفته،)» «(و بر) خرقه (لباس) جانش، از ایمان، وصله‌ای (تکل) جدید دیده است (یعنی ایمان، جان او را متحول کرده).» این بیت، به واقعه‌ی ایمان آوردن فرعون در لحظه‌ی غرق شدن اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که حتی سخت‌ترین دل‌ها نیز در مواجهه با حقیقت (یا لحظه‌ی اجبار الهی) می‌توانند متحول شوند. (اشاره به آیه قرآن: “آمنت بالله و لا الها الا هو”).


بخش سوم: خورشید وصال و فنای صورت و حرف

خورشید وصال و برج حمل دل

مولانا به زمان وصال اشاره می‌کند:

خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر

«خورشید وصال تو روزی به (برج) حمل (که آغاز بهار و شکوفایی است) می‌رسد (و تجلی می‌کند)،» «(و آنگاه) در آسمان دل من (چرخ دلم)، برج حملی دیگر (بهار و تولدی دوباره) می‌یابد.» این بیت، بیانگر امید به وصال معشوق است که با تجلی آن، دل عاشق نیز مانند آغاز بهار، شور و حیات دوباره‌ای می‌گیرد.

رقص اجزا و تعویض جایگاه

مولانا به حرکت و پویایی هستی اشاره می‌کند:

اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر

«اجزای زمین را بر روی زمین در حال رقص (حرکت و پویایی) ببین،» «هنگامی که این گروه (از ذرات) از رقص بازایستد (و فانی شود)، گروه دیگری (بدل) می‌آید.» این بیت، اشاره به پویایی دائمی هستی و حرکت ذرات در عالم است و بیانگر این که فنا و زوال یک چیز، به معنای ظهور و جایگزینی چیز دیگری است.

جان روی زمین و تن زیر زمین

مولانا به ماهیت دوگانه‌ی انسان اشاره می‌کند:

بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر

«بر روی زمین، جان را چون روی (سطح) شرف و نور (نماد تجلی و پاکی) می‌بینی،» «در زیر زمین، تن را چون تخمی می‌بینی که از اجلی (مدت زمانی) دیگر (دوباره می‌روید).» این بیت، بیانگر دوگانگی جان (روحانی) و تن (مادی) انسان است. جان تجلی‌گاه نور و شرف است، در حالی که تن پس از مرگ، دوباره برای زندگی دیگری آماده می‌شود (مانند دانه که در زمین کاشته می‌شود).

رهایی از صورت و حرف و شنیدن غزل از جان

مولانا غزل را با دعوت به فراتر رفتن از کلام ظاهری به پایان می‌رساند:

تا چند غزل‌ها را در صورت و حرف آری بی‌صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر

«تا کی غزل‌ها را در صورت و حرف (قالب کلمات ظاهری) بیاوری؟» «(دیگر بس است!) بدون صورت و حرف، از جان (جان معشوق/جان خودت) غزلی دیگر را بشنو.» این بیت، دعوتی است به فراتر رفتن از کلام و ظاهر و شنیدن حقیقت عشق از طریق شهود و بصیرت باطنی، که همان غزل حقیقی جان است.


نکات مهم

  • شیرینی ذات و گفتار معشوق: معشوق منبع بی‌انتهای لطف و تأثیر است.
  • تأثیر معشوق بر هستی: زیبایی او بر جان‌ها شور و شادی می‌بخشد و حتی ماه را بیمار می‌کند.
  • بی‌ثباتی دنیا: ترس دل از خزان و دغلی‌های روزگار.
  • بی‌فایدگی غیر از لطف یار: هرچه خارج از فیض معشوق باشد، بیماری و انحراف می‌آورد.
  • فراگیری لطف معشوق: لطف او حتی شامل ابلیس و فرعون نیز می‌شود.
  • امید به وصال: خورشید وصال معشوق، بهار و تولدی دوباره به دل می‌بخشد.
  • پویایی هستی: حرکت دائمی اجزا و جایگزینی آن‌ها.
  • دوگانگی جان و تن: جان منبع نور و شرافت، و تن آماده‌ی تجدید حیات پس از مرگ.
  • رهایی از صورت و حرف: دعوت به درک حقیقت عشق از طریق شهود باطنی، نه تنها از طریق کلمات.

نتیجه‌گیری نهایی

غزل ۱۰۲۸ مولانا، ستایشی شورانگیز و عمیق از معشوق و تأثیرات متحول‌کننده‌ی او بر عالم و جان است. مولانا با “ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر”، از همان ابتدا شیرینی بی‌حد و حصر معشوق را بیان می‌کند و تأثیر او را “هر دم عملی دیگر” در جان می‌داند. او “روی” معشوق را “باغ و چمنی خندان” برای هر جان، و “جعد” او را “تل مشک” برای هر دل می‌داند. حتی ماه نیز از “غم” معشوق “دق و استسقا” می‌گیرد، اما از این طریق از نقایص دیگر رهایی می‌یابد. مولانا به ترس دل عاشق از “خزان” و “دغلی” روزگار اشاره می‌کند، حتی با وجود “لطف بهار” معشوق.

او بر بی‌اثری “هر سرمه و هر دارو” یی که “از خاک درت نبود” تأکید می‌کند، چرا که چنین چیزهایی “در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر”. مولانا برای بیان فراگیری لطف معشوق، به “ابلیس” اشاره می‌کند که “اومید نمی‌برد” و “فرعون” که “ز فرعونی آمنت به جان گفته”، نشان می‌دهد که کرم معشوق تا چه حد وسیع است.

امید به “خورشید وصال” معشوق که “روزی به جمل آید” و در “چرخ دلم یابد برج حملی دیگر”، در غزل موج می‌زند. مولانا به پویایی “اجزای زمین” که “رقصان” هستند و با “بدلی دیگر” جایگزین می‌شوند، اشاره می‌کند. او جان را “روی شرف و نور” بر روی زمین، و تن را “تخم اجلی دیگر” در زیر زمین می‌داند که اشاره به ماهیت دوگانه‌ی انسان و حیات پس از مرگ دارد. در پایان، مولانا سالک را به فراتر رفتن از “صورت و حرف” فرا می‌خواند و می‌گوید: “بی‌صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر”. این بیت اوج پیام غزل است؛ دعوتی به شهود باطنی و درک حقیقت عشق و معرفت، که فراتر از کلمات و ظواهر است. این غزل پیامی از ستایش معشوق به عنوان منبع بی‌انتهای لطف، تأثیر فراگیر او بر هستی، و ضرورت رهایی از ظواهر برای درک حقیقت عشق را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: