مطالب پیشنهادی![]()
مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل
بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
مرا گوید نمیگویی که تا چند از گدارویی
چو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
از اینها کز تو میزاید شهان را ننگ میآید
ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او
ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی
هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل
که ویران میشود سینه از آن جولان و کر و فر
اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم
وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
مرا پرسید چونی تو بگفتم بیتو بس مضطر
اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا
دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر
غزل ۱۰۲۵ مولانا، بیانگر حال حیرت، بیقراری و شیدایی عاشق در برابر معشوق است. مولانا در این غزل، نقش معشوق (یا حقیقت الهی) را در سلب اختیار و غرق کردن عاشق در شور و شیدایی به تصویر میکشد. او به ملامتهای معشوق دربارهی غفلت عاشق از حقیقت خود اشاره میکند و به عظمت و بیهمتایی معشوق میپردازد. غزل نشاندهندهی دشواری بیان رازهای عشق است و در نهایت به شدت غم فراق و بیاعرحمی معشوق میپردازد.
مولانا غزل را با بیان تأثیر معشوق بر خود آغاز میکند:
مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
«آن اصل بیداری (معشوق/حق) مرا دوباره به خوابی (بیخودی و بیخبری) برد،» «(و به من) افیون (مادهی سستیآور) شور و شر (عشق) داد و اختیار را از سرم برد، از سرم برد.» این بیت، بیانگر قدرت معشوق در سلب اختیار و غرق کردن عاشق در شور و شیدایی است؛ حالتی که نوعی خواب بیداری محسوب میشود.
مولانا به بیفایدگی تلاش برای دوری از عشق اشاره میکند:
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
«(حتی اگر) با صد حیله بخواهم خود را از او (معشوق) غافل کنم و جاهل (به عشق او) نشان دهم،» «آن ماه کامل (معشوق/یار بینقص) با چنین ساغری (پر از بادهی عشق) به دستش میآید (و مرا دوباره به خود جذب میکند).» این بیت، نشاندهندهی جبر عشق الهی و عدم امکان گریز از آن است. معشوق با هر تلاشی برای دوری، دوباره ظاهر میشود و عاشق را به خود میخواند.
یار، عاشق را مورد عتاب قرار میدهد:
مرا گوید نمیگویی که تا چند از گدارویی چو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در
«(یار) به من میگوید: “نمیگویی که تا کی اینقدر گداصفت (گدارویی) هستی؟”» «“مانند هر برهنه (عور: فقیر) و پشتکننده (ادبار: روگردان از حقیقت)، به هر دری گدایی میکنی (به دنبال حقیقت در غیر من میگردی).“» این بیت، ملامت یار به عاشق است که چرا از حقیقت او غافل شده و به جای توجه به سرچشمهی اصلی، به دنبال امور بیارزش (گدایی در هر در) میگردد.
یار ادامه میدهد:
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
«“با این همه خواری و سستی (خفریقی)، غلام دلق (پوشاک درویشان) و ابریق (ظرف آب) هستی (به امور ظاهری چسبیدهای)،”» «“اگر حقی و حقیقتی (اگر ذاتاً حقیقت هستی)، چرا در این جوال (کیسهی دنیا/تعلقات مادی) هستی؟”» این بیت، تأکید بر جایگاه والای انسان و حقیقت وجودی اوست که نباید خود را درگیر تعلقات حقیر دنیوی کند.
یار به مقام اصلی انسان اشاره میکند:
از اینها کز تو میزاید شهان را ننگ میآید ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
«“از این کارهایی که از تو سر میزند (غفلت و حقارت)، شاهان (انسانهای کامل) نیز شرمگین میشوند،”» «“فرشته (ملک) بودی (از جوهر لطیف روحانی هستی)، چرا باید مورد تمسخر دیو (نفس/شیطان) باشی؟”» این بیت، بیانگر جایگاه بلند انسان (ملک بودن) و ملامت او بر خواری و تحت تسلط دیو (نفس) قرار گرفتن است.
مولانا به عظمت بیکران یار اشاره میکند:
که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
«چه کسی میتواند سخن او (یار) را به زبان آورد، که عالم همتای او نیست؟» «(از شدت عظمت) از آشکار و پنهان او (یار)، جهان کور است و هستی کر (و نمیتواند حقیقت او را درک کند).» این بیت، بیانگر عظمت و بیهمتایی یار است که هیچ کس توان وصف کلام او را ندارد و هستی نیز از درک کامل او عاجز است.
مولانا به ناتوانی خود در بیان حقیقت عشق اشاره میکند:
مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
«اگر مرا آن زبان (توانایی) بود که راز یار را بگشایم (فاش کنم)،» «هر جانی که آن را میشنید، از این معبر (راه دنیا/زندگی مادی) بیرون میجست (و به عالم معنا پرواز میکرد).» این بیت، نشاندهندهی دشواری بیان رازهای عشق و یار است که اگر قابل بیان بود، همه را از قید دنیا رها میکرد.
مولانا به حال درونی خود در برابر معشوق اشاره میکند:
از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل که ویران میشود سینه از آن جولان و کر و فر
«از آن دلدار دریادل (بخشنده و فراخدل)، مرا حالی بسیار دشوار است،» «که سینه (وجود) من از آن جولان (حرکات شورانگیز) و کر و فر (شکوه و عظمت) او ویران میشود.» این بیت، بیانگر آشفتگی و ویرانی عاشق در برابر تجلیات پرشور و با عظمت معشوق است.
مولانا به قدرت کلام خود در صورت بیان راز یار اشاره میکند:
اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
«اگر (این رازها را) با مؤمنان بگویم، همه در همان لحظه کافر میشوند (و دین ظاهری را رها میکنند و به عشق روی میآورند)،» «و اگر با کافران بگویم، هیچ کافری در جهان باقی نمیماند (و همه به حق میگروند).» این بیت، اغراق در تأثیر و قدرت کلام مولانا در صورت فاش شدن راز یار است که میتواند بنیاد باورها را دگرگون کند.
مولانا به پرسش یار در عالم خواب اشاره میکند:
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو مرا پرسید چونی تو بگفتم بیتو بس مضطر
«چون دیشب خیال او (یار) با طلب لطف و کرم (تفضل جو) به خوابم آمد،» «مرا پرسید: “چگونهای؟” گفتم: “بیتو بسیار پریشان و ناچار (مضطر) هستم.”» این بیت، بیانگر حضور خیال یار در خواب و حال پریشان عاشق در غیاب اوست.
مولانا غزل را با گلایه از بیرحمی یار به پایان میرساند:
اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر
«ای یار! اگر ما صد جان هم داشته باشیم، از غم تو همه خون میشود (و از بین میرود)،» «(آیا) دلت سنگ است، یا سنگ خارا (سنگ سخت)، یا کوهی از مرمر (سنگ مرمر) است (که اینقدر بیرحم است)؟» این بیت، نشاندهندهی شدت غم و رنج عاشق از فراق یار و گلایه از بیرحمی و سنگدلی ظاهری معشوق است.
غزل ۱۰۲۵ مولانا، تصویری پرشور و دردمندانه از عاشقی است که در برابر قدرت مطلق معشوق (یا حقیقت الهی) قرار گرفته است. مولانا با “مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر / بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر”، شروعی گیرا دارد و سلب اختیار عاشق توسط معشوق را بیان میکند؛ حالتی که در آن عاشق در شور و بیخودی غرق میشود. او حتی تلاش برای غفلت از معشوق را بیفایده میداند، زیرا “آن مه کامل” همواره با “ساغر” عشق ظاهر میشود.
یار در این غزل، نقش ملامتکنندهای را ایفا میکند و عاشق را به دلیل “گدارویی” و “گدایی” در هر در عتاب میکند، در حالی که او ذاتاً “حق” و “تحقیق” است و نباید در “جوال” تعلقات دنیوی گرفتار شود. یار به مقام والای انسان اشاره میکند که “ملک بودی” و نباید “دیو را تسخر” باشد. مولانا در ادامه به عظمت بیکران یار میپردازد که “عالم نیست جفت او” و “جهان کورست و هستی کر” در برابر آن.
او “ناتوانی زبان” خود را در “گشودن راز یار” بیان میکند، زیرا اگر این راز فاش شود، “هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر”. مولانا حال “بس مشکل” خود را در برابر “دلدار دریادل” توصیف میکند که “ویران میشود سینه” از جلوههای او. او با اغراق شاعرانه میگوید که اگر راز یار را بگوید، “اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم / وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر”. در نهایت، غزل با بیانی از غم عمیق فراق پایان مییابد؛ جایی که “خیال او به خواب اندر” میآید و عاشق از “بیتو بس مضطر” بودن خود میگوید، و در اوج درد، از یار میپرسد: “دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر”. این غزل پیامی از جبر عشق، ملامت معشوق بر غفلت عاشق، عظمت بیکران یار، دشواری بیان حقیقت عشق، و رنج فراق در مسیر سلوک را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر