مطالب پیشنهادی![]()
گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشتهای هم طلب فرشتهای
هم عرصات گشتهای پر ز نبات و نیشکر
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد
با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو
چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
خیز که روز میرود فصل تموز میرود
رفت و هنوز میرود دیو ز سایه عمر
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان
پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
مست و خراب و شاد و خوش میگذری ز پنج و شش
قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم
نوبت تست ای صنم، دورهی توست ای قمر
عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین
آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
گرچه بصر عیان بود نور در او نهان بود
دیده نمیشود نظر جز به بصیرتی دگر
غزل ۱۰۲۱ مولانا، دعوتی پرشور و بیواسطه از معشوق (شمس یا حقیقت الهی) است که او را به حضور گرم و بیتوقف فرا میخواند. مولانا در این غزل، معشوق را منشأ طرب و طلب، و مبدأ حیات و روشنایی میداند. او از معشوق میخواهد که بادهی عشق را بیدرنگ عطا کند تا غم از میان برود. غزل به قدرت عشق در تسخیر عقل، دفع شیاطین، و راهبری سالکان اشاره دارد و در نهایت، به حضور پنهان و آشکار شمس تبریزی در تبریز اشاره میکند و بر لزوم بصیرت برای درک حقیقت او تأکید میورزد.
مولانا غزل را با درخواستی صریح و بیواسطه از معشوق آغاز میکند:
گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
«با حرارت و شور (گرم) وارد شو و دم نزن (مکث نکن)، باده (عشق و معرفت) بیاور و غم را از بین ببر،» «ای که دل و جان در هر سو (در همه جا) هستی، و ای چشم و چراغ (روشناییبخش) هر سحر (هر بیداری و هر آغاز).» این بیت، دعوت به حضور فوری و پرشور معشوق است که نه تنها غم را میزداید، بلکه منشأ حیات و روشنایی در کل هستی است.
مولانا به صفات و تأثیرات معشوق اشاره میکند:
هم طرب سرشتهای هم طلب فرشتهای هم عرصات گشتهای پر ز نبات و نیشکر
«تو هم سرچشمهی شادی و شور (طرب سرشتهای) هستی، هم خواست و طلب (طلب) فرشتگان (فرشتهای)،» «هم عرصهها و میدانها را (عرصات) پر از گیاهان تازه (نبات) و نیشکر (شیرینی) کردهای.» این بیت، ستایش معشوق به عنوان منشأ شادی و شوق، مطلوب فرشتگان، و عامل رویش و شیرینی در عالم است.
مولانا به حال شوریدگی در برابر معشوق اشاره میکند:
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
«برخیز! که روز رستاخیز (رسته خیز) و روز ریزش نباتات (برکات) شد (اشاره به شور و قیامت درونی)،» «(و) با عقل من (خردم) ستیزه و نزاع شد (عقل مغلوب عشق شد)، پس (هین) از او (عقل) خبر (اطلاع) را بربا (و آن را از بین ببر).» این بیت، بیانگر غلبهی عشق بر عقل و به هم ریختن نظام عقلانی در حضور معشوق و دعوت به رها شدن از قید عقل است.
مولانا به تأثیر نام معشوق بر خوشخبران اشاره میکند:
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
«خوشخبران (کسانی که خبرهای خوش میآورند)، غلام تو هستند، و سلام تو (به آنها) به اندازهی جامی سنگین (رطل گران) است،» «هنگامی که نام تو را میشنوند (آنقدر مست میشوند که) پا و سر (اختیار و تعادلشان) را از دست میدهند و بیاختیار میشوند (یاوه کنند).» این بیت، بیانگر قدرت و تأثیر بینظیر معشوق بر سالکان و عاشقان است که حتی شنیدن نام او آنها را از خود بیخود میکند.
مولانا به سرعت گذر عمر و نقش معشوق در دفع شیاطین اشاره میکند:
خیز که روز میرود فصل تموز میرود رفت و هنوز میرود دیو ز سایه عمر
«برخیز! که روز (عمر) میگذرد، فصل تابستان (تموز) میگذرد،» «(و این) دیو (نفس/شیطان) از سایهی عمر (وجود ما) رفت و هنوز هم در حال رفتن است (با حضور تو).» این بیت، دعوتی به بیداری و درک فرصت عمر است، و بیانگر این حقیقت که حضور معشوق (یا عشق الهی) دیو نفس را از وجود انسان دور میکند.
مولانا از معشوق میخواهد که باده را از راه جان برساند:
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
«ای کسی که آه جان (عاشقان) را شنیدهای، باده (معرفت) را از راه جان (از طریق روح) برسان،» «(ای) پشت و پناه دل و جان، (با قدرت) مانند شیر نر پیش درآ (و بر ما بتاب).» این بیت، درخواستی از معشوق برای بخشیدن معرفت از طریق الهامات روحی و تجلی قوی و حمایتگر او.
مولانا به حال عاشقان در سفر عشق اشاره میکند:
مست و خراب و شاد و خوش میگذری ز پنج و شش قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر
«(ای عشق/ساقی) مست و خراب (از باده)، شاد و خوش از (قید حواس) پنجگانه و (افکار) ششگانه میگذری،» «قافله (عاشقان) را به خود بکش، (زیرا) این سفر (سفر عشق) سفری خوش است.» این بیت، بیانگر حال رهایی و بیخودی عاشقان در سفر عشق است که از قید تعلقات حسی و عقلی رها میشوند و از عشق میخواهد که آنها را با خود ببرد.
مولانا به زمانهی عشق و قدرت آن اشاره میکند:
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم نوبت تست ای صنم، دورهی توست ای قمر
«لحظه به لحظه، دم به دم (بدون توقف) شراب (عشق) بده و غم را بسوزان،» «ای معشوق (صنم)! نوبت توست، ای ماه (قمر)! دوران توست.» این بیت، درخواست تداوم بخشش عشق و نابودی غم است و اعلام دوران تسلط معشوق و عشق در عالم.
مولانا به معرفی شمس تبریزی و ماهیت وجودی او میپردازد:
عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
«شمس دین (شمس تبریزی) در تبریز، عقلربا و دلرباست،» «آن تبریز مانند چشم (بصر) است، و شمس در آن (تبریز) مانند بینایی و بصیرت (نظر) است.» این بیت، معرفی شمس تبریزی به عنوان کسی که عقل و دل را تسخیر میکند و او را به جایگاه نظر (بصیرت) در چشم (تبریز) تشبیه میکند.
مولانا به ماهیت پنهان حقیقت شمس اشاره میکند:
گرچه بصر عیان بود نور در او نهان بود دیده نمیشود نظر جز به بصیرتی دگر
«اگرچه چشم (بصر) آشکار است، (اما) نور (دیدن) در آن پنهان است،» «(همینطور) بصیرت (نظر) دیده نمیشود مگر با بصیرتی دیگر (با بصیرت باطنی و نه با چشم ظاهری).» این بیت، توضیحی بر تشبیه بیت قبل است و بیانگر این حقیقت که نور و حقیقت وجودی شمس (نظر) با چشم ظاهر قابل رؤیت نیست و تنها با بصیرت باطنی (بصیرتی دگر) میتوان او را درک کرد.
غزل ۱۰۲۱ مولانا، دعوتی پرشور و بیپرده به حضور معشوق و تسلیم در برابر قدرت عشق اوست. مولانا با “گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر”، از معشوق میخواهد که بیدرنگ وارد شده و غم را از دل بزداید، چرا که او “چشم و چراغ هر سحر” و منشأ “طرب” و “طلب” است. او معشوق را خالق “نبات و نیشکر” در عرصههای هستی میداند.
مولانا با بیان “خیز که روز میرود فصل تموز میرود”، به گذر عمر و ضرورت بهرهگیری از فرصت عشق اشاره میکند و بر قدرت عشق در راندن “دیو ز سایه عمر” (نفس و شیاطین) تأکید میورزد. او از معشوق میخواهد که “باده رسان ز راه جان” باشد و همچون “شیر نر” پیش درآید تا “پشت دل و پناه جان” باشد.
غزل به حال “مست و خراب و شاد و خوش” عاشقان در سفر عشق اشاره میکند که “ز پنج و شش” (قید حواس و عقل) میگذرند و این “خوش سفریست”. مولانا با تأکید بر “نوبت تست ای صنم، دورهی توست ای قمر”، بر تسلط عشق در دوران خود صحه میگذارد و خواستار بخشش بیوقفهی “می” (معرفت) و سوزاندن “غم” است.
در نهایت، مولانا با معرفی “شمس دین” در “تبریز” به عنوان “عقل رباست و دلربا”، به جایگاه ویژهی شمس در عالم عرفان اشاره میکند. او “تبریز” را “چون بصر” و “شمس” را “چون نظر” در آن میداند، و تأکید میکند که “گرچه بصر عیان بود نور در او نهان بود / دیده نمیشود نظر جز به بصیرتی دگر”. این ابیات نشان از این دارد که حقیقت وجودی شمس با چشم ظاهر قابل رؤیت نیست و تنها با بصیرت باطنی میتوان او را درک کرد. این غزل پیامی از شور عشق، رهایی از قید عقل و نفس، و تجلی حقیقت الهی در وجود شمس تبریزی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر