مطالب پیشنهادی![]()
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب
آری درآ هر نیم شب بر جان مست بیخبر
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان
ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
ای عشق خونم خوردهای صبر و قرارم بردهای
از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم
گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر
ما را که پیدا کردهای نی از عدم آوردهای
ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در
هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو
هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر
کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن
وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بیخطر
ای عشق چست معتمد مستی سلامت میکند
بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر
چون دست او بشکستهای چون خواب او بربستهای
بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر
غزل ۱۰۱۹ مولانا، بیانی پرشور و عاشقانه از جبر عشق الهی و تأثیر عمیق آن بر هستی انسان است. مولانا در این غزل، عشق را نیرویی شوخ و بوالعجب میخواند که جان را به شور و طرب میآورد و حتی دیوانگان را دیوانهتر میکند. او از عدم امکان گریز از دست این عشق آسمانی سخن میگوید و حضور عشق را حتی در عدم بیان میدارد. مولانا با لحنی آمرانه و در عین حال ملتمسانه از عشق میخواهد که تمام هستی را در خود فانی کند و در نهایت، به معشوق التماس میکند که خمار مستی را بشکند و بر عاشقان نظر کند.
مولانا غزل را با پرسشی دربارهی هدف خلقت و تأثیر عشق آغاز میکند:
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر
«خداوند ما را برای چه آورد؟ برای شور و شر؟ (یعنی، هدف از خلقت انسان، تجربه شور و شر عشق الهی است)،» «(چرا که) زنجیر او (عشق الهی/جبر الهی) دیوانگان (عاشقان) را دیوانهتر میکند (و در شور و بیقراری عشق غوطهورتر میسازد).» این بیت، اشاره به جبر الهی در خلقت انسان برای تجربه شور عشق و مستی آن است که عاشقان را بیش از پیش در خود فرو میبرد.
مولانا عشق را مخاطب قرار میدهد و از آن دعوت میکند:
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بیخبر
«ای عشق شوخ (شاداب و جسور) و شگفتانگیز (بوالعجب)، که جان را به طرب و شادی آوردهای،» «آری، (هر) نیمهشب بر جان مست (و از خود) بیخبر (ما) وارد شو (و آن را بیشتر در شور خود غرق کن).» این بیت، دعوتی است از عشق برای تداوم و افزایش حالت بیخودی و مستی عارفانه در عاشق، به ویژه در دل شب.
مولانا به بیگریزی از عشق اشاره میکند:
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
«ما را کجا امانی (رهایی) باشد از دست این عشق آسمانی (عشق الهی)،» «(که انسان را) مانند عاشقان، زیر و زبر (آشفته و بیقرار) در کمان (و اختیار خود) رها کرده است؟» این بیت، بیانگر قدرت چیره و فراگیر عشق الهی است که هیچ کس از دست آن رهایی ندارد و عاشقان را در اختیار خود آشفته و بیقرار میسازد.
مولانا به تأثیر عشق بر عاشق و ناپدید شدنش اشاره میکند:
ای عشق خونم خوردهای صبر و قرارم بردهای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
«ای عشق، (گویی) خون مرا خوردهای (جان و هستی مرا از من گرفتهای) و صبر و قرارم را بردهای،» «(از شدت تأثیر و) فتنهی (تلاطم) روز و شبت (دوران حضور و غیبتت)، مانند سحر (که در دل شب ناپیداست و ناگهان آشکار میشود) پنهان شدهام.» این بیت، بیانگر شدت تأثیر عشق است که هستی و قرار عاشق را میگیرد و او را در حالتی از پنهانی و ظهور در میآورد.
مولانا به حضور عشق حتی در غیاب اشاره میکند:
در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر
«اگر در لطف (تو) مانند جان (مجرد و فراگیر) شوم، چگونه میتوانم از جان (که خود هستیِ لطف توست) پنهان شوم؟» «و اگر در عدم (نیستی) غلتان شوم، (باز هم) تو در عدم (و نیستی من) نظر داری (و مرا میبینی).» این بیت، بیانگر حضور فراگیر و همیشگی عشق الهی است که حتی در نبود و نیستی نیز بر عاشق نظر دارد.
مولانا به قدرت خالقیت خداوند و فراگیری او اشاره میکند:
ما را که پیدا کردهای نی از عدم آوردهای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در
«(این) ما را که پیدا کردهای (خلق کردهای) و از عدم (نیستی) به هستی آوردهای،» «ای که هر عدم (نیستی) صندوق توست (و هستی از آن برمیآید)، ای که در عدم (و نیستی) در را گشودهای (و هستی را پدید آوردهای).» این بیت، ستایشی از قدرت خالقیت خداوند است که هستی را از عدم پدید میآورد و خود، منشأ هستی و عدم است.
مولانا به سیطرهی عشق بر هستی اشاره میکند:
هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر
«(تمام) هستی، شاد و سرمست توست، گوش عدم در دست توست،» «هر دو (هستی و عدم) طفیلی و وابسته به هستی تو هستند و بر فرمان تو سر نهادهاند.» این بیت، بیانگر سیطرهی کامل عشق و ارادهی الهی بر تمام هستی و عدم است.
مولانا از عشق میخواهد که تحول ایجاد کند:
کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بیخطر
«(ای عشق) کاشانه (خانهی عقل و خودی) را ویران کن، فرزانه (عاقل) را دیوانه کن (تا از قید عقل جزئی رها شود)،» «و آن باده (عشق و معرفت) را در پیمانه کن (در وجود عاشق بریز)، تا هر دو (کاشانه و فرزانه) بیخطر (از قید خودخواهی و عقل محدود) گردند.» این بیت، دعوتی است به عشق برای از بین بردن قید و بندهای عقل و خودی و غرق کردن انسان در بادهی بیخطر عشق.
مولانا به عشق خوشحال میدهد:
ای عشق چست معتمد مستی سلامت میکند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر
«ای عشق چابک (چست) و مورد اعتماد (معتمد)، (این) مست (عاشق بیخود) به تو سلام میکند،» «سلام مست (و از خود بیخود) خود را بشنو، دل (خود) را مانند سنگ (حجر) سخت مکن (و به ما نظر کن).» این بیت، اظهار ارادت و سلام عاشق مست به عشق الهی و درخواست از عشق برای انعطاف و پذیرش.
مولانا غزل را با درخواست از معشوق به پایان میرساند:
چون دست او بشکستهای چون خواب او بربستهای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر
«چون (ای معشوق) دست (اختیار) عاشق را شکستهای، چون خواب او (غفلت) را بستهای (و از او ربودهای)،» «(پس) خماری مست (را که از بادهی توست) را بشکن، و بر کوچهی مستان (کوی مستان) گذر کن (و به آنان نظر لطف کن).» این بیت، درخواستی از معشوق برای رفع خمار ناشی از مستی عشق و نگاه لطفآمیز به عاشقان.
غزل ۱۰۱۹ مولانا، سرشار از شور و شیدایی و بیانگر جبر مطلق عشق الهی بر هستی انسان است. مولانا با پرسش “ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر”، به هدف اصلی خلقت انسان اشاره میکند: تجربه شور و مستی عشق که “دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر”. او “عشق” را “شوخ بوالعجب” میخواند که “جان را در طرب” میآورد و از آن میخواهد که “هر نیم شب بر جان مست بیخبر” وارد شود و آن را در بیخودی غرقتر کند.
مولانا بیامانی از دست “عشق آسمان” را بیان میکند که عاشقان را “زیر و زبر” و بیقرار میسازد. او اثر مخرب و در عین حال احیاگر عشق را در “خون خوردن” و “بردن صبر و قرار” میبیند و خود را “پنهان شدستم چون سحر” در مواجهه با “فتنه روز و شب” عشق مییابد. حضور فراگیر عشق، حتی در “عدم” نیز انکارناپذیر است؛ “اندر عدم داری نظر”، و این نشان میدهد که عشق “هر عدم صندوق تو” است و “در عدم بگشاده در”.
مولانا به سیطرهی کامل عشق بر هستی و عدم اشاره میکند که “هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو / هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر”. در ادامه، مولانا با لحنی التماسآمیز از عشق میخواهد که “کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن” و “وان باده در پیمانه کن” تا همه چیز “بیخطر” (از قید خودی) شود. غزل با “سلام مست” عاشق به “عشق چست معتمد” و درخواستی از آن برای “بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر” پایان مییابد، که نشان از طلب لطف و توجه بیشتر معشوق به عاشقان فانی در راه اوست. این غزل پیامی از جبر عشق الهی، فنای عاشق در معشوق، و قدرت تحولآفرین عشق در تمام ابعاد هستی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر