تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1018

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1018

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1018

غزل شماره ۱۰۱۸ دیوان شمس مولانا

رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگر
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر

بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همه
بی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر
وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر

چون ذره‌ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر

در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل
در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر

باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان
مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر
شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۰۱۸ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۱۸ مولانا، دعوتی است به دیدن عالم بی‌دلان و عاشقان الهی که در حالتی از شور و بی‌خودی به سر می‌برند. مولانا در این غزل، این قوم را با صفاتی چون بی‌پا و سر، در جوشش بی‌کسب، دلشادتر از باغ و گل، و پاک‌تر از آب حیوان توصیف می‌کند. او به توانایی این عاشقان در عبور از مشکلات و باقی ماندن بر فطرت اصلی خود اشاره دارد و در نهایت، خواننده را به درک مستی از باده‌ی آنان فرا می‌خواند و می‌گوید که هر کس را طعمه‌ای مناسب خود است.

گشایش چشم جان و نگاه به بی‌دلان

مولانا غزل را با دعوتی به بصیرت باطنی آغاز می‌کند:

رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی‌پا و سر

«برو (و) چشم جانت را بگشا (برگشا) و در (وجود) بی‌دلان (عاشقان از خود بی‌خود) نگاه کن (اندرنگر)،» «(خواهی دید که) قومی (هستند که) مانند دل (آشفته و) زیر و زبر شده‌اند، و قومی (هستند که) مانند جان (بی‌قید و بی‌شکل و) بی‌پا و سر (بی‌حد و مرز) هستند.» این بیت، دعوتی است به شناخت عاشقان واقعی که ظاهراً بی‌قرار و بی‌قیدند، اما در باطن به کمال رسیده‌اند. “بی‌پا و سر” بودن به فنای وجود ظاهری و رسیدن به اصل بی‌شکل و مجرد روح اشاره دارد.

جوشش بی‌کسب و تسلیم کامل

مولانا به حال بی‌دلان و تسلیمشان اشاره می‌کند:

بی‌کسب و بی‌کوشش همه چون دیگ در جوشش همه بی‌پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر

«همه (این بی‌دلان) بدون کسب و کوشش (ظاهری)، مانند دیگ در جوشش (در حال فوران عشق و شور) هستند،» «همه بی‌پرده و پوشش (صادق و بی‌ریا) هستند، و دلشان در برابر حکم (الهی/معشوق) مانند سپر (تسلیم و آماده پذیرش) است.» این بیت، نشان‌دهنده‌ی حال جذبه و عشق الهی است که بدون زحمت ظاهری در دل عاشقان می‌جوشد، و آن‌ها با صداقت کامل و تسلیم محض در برابر اراده‌ی الهی قرار دارند.

شادی و آزادی و پاکی معنوی

مولانا به برتری این قوم بر مظاهر هستی اشاره می‌کند:

از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر

«(این قوم) از باغ و گل (و زیبایی‌های دنیایی) دلشادترند، و از سرو (که نماد آزادی و قامت بلند است) نیز آزادترند،» «و از عقل و دانش (محدود) بخشنده‌تر (رادتر) هستند، و از آب حیوان (آب جاودانگی) نیز پاک‌ترند.» این بیت، مقایسه‌ای است برای نشان دادن مقام والای این عاشقان؛ آن‌ها به منبعی از شادی، آزادی، بخشندگی (که ورای دانش ظاهری است) و پاکی (که حتی از آب حیات نیز فراتر می‌رود) متصل شده‌اند.

حضور معشوق و استقامت در هستی

مولانا به جایگاه معنوی این عاشقان اشاره می‌کند:

چون ذره‌ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر

«(این عاشقان) مانند ذره‌ها در هوا هستند (بی‌شکل و سیال)، (اما) خورشید (معشوق/حق) برایشان قبا (لباس فاخر) است (و وجودشان از نور اوست)،» «(آن‌ها) بر (عالم) آب و گل (مادی) پا نهاده‌اند (اما در آن غرق نیستند)، و سر از چشمه‌ی دل (عین دل) بالا آورده‌اند (و به حقایق درونی خود متصلند).» این بیت، تصویری از فنای عاشقان در نور خورشید حقیقت است؛ آن‌ها در عین حضور در عالم مادی، از ریشه‌ی دل و حقیقت وجودی خود سیراب می‌شوند.

عبور از دریاهای خون و پاک ماندن

مولانا به استقامت این عاشقان در برابر سختی‌ها اشاره می‌کند:

در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر

«(این عاشقان) در موج دریاهایی از خون (اشاره به سختی‌ها، فداکاری‌ها، یا خون نفس) گذشته‌اند و بر بالای (آن) خون (نفسانی) عبور کرده‌اند،» «و از موج و غوغای خون (همه‌ی ناپاکی‌ها و درگیری‌های مادی) دامنشان (وجودشان) تر نشده (و پاک مانده است).» این بیت، بیانگر قدرت این عاشقان در عبور از مصیبت‌ها و تعلقات دنیایی بدون آلوده شدن به آنها است.

گل در خار، مل در حبس، دل در آب و گل

مولانا به ماهیت وجودی متناقض و برتر عاشقان اشاره می‌کند:

در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر

«(این قوم) در خار (سختی‌ها و ناگواری‌ها) هستند، اما مانند گل (شاداب و زیبا)اند؛ در زندان (قید دنیوی) هستند، اما مانند شراب (سرخوش و رها)اند؛» «در آب و گل (جهان مادی) هستند، اما مانند دل (که لطیف و ورای ماده است)اند؛ در شب (تاریکی غفلت) هستند، اما مانند سحر (روشن و بیدار)اند.» این بیت، تمثیلاتی زیبا از حضور متناقض‌نما و برتر عاشقان در جهان است؛ آن‌ها در عین محدودیت‌های مادی، از درون آزاد و نورانی‌اند.

مستی از باده‌ی ارواح عاشقان

مولانا به لذت درک حال این عاشقان اشاره می‌کند:

باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر

«حداقل تو (ای مخاطب) از ارواحشان و از باده‌ها و جام‌هایشان (که باده‌ی عشق است)،» «مستی و خوشی از باده‌ی نابشان (راحشان) را تجربه کن (و از آن بهره‌مند شو)، (تا) از (قید) خیر و شر (دنیوی) فارغ شوی.» این بیت، دعوتی است به تجربه کردن حالات معنوی عاشقان تا انسان بتواند از قید دوگانگی‌های دنیوی رها شود.

تناسب طعمه با مرغ

مولانا غزل را با یک ضرب‌المثل به پایان می‌برد:

بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر

«بس کن (از سخن گفتن درباره‌ی این قوم)، زیرا ای پسر! هر پرنده‌ای (مرغ) خودش (همه‌ی) انجیر تازه (انجیر تر) را می‌خورد؟ (نه)،» «طعمه‌ی طوطی (عارف) شکر است، و برای زاغ (نادان) چیزی دیگر (مناسب طبع اوست).» این بیت، بیانگر این حقیقت است که هر کس به اندازه‌ی ظرفیت و آمادگی خود از حقایق بهره می‌برد. این سخنان برای همه قابل فهم نیست و تنها اهلش آن را درک می‌کنند، همان‌طور که طوطی شکر می‌خورد و زاغ، چیزهای دیگر.

نکات مهم

  • بصیرت باطنی: لزوم گشودن چشم جان برای دیدن حقایق.
  • فنای وجود ظاهری: “بی‌پا و سر” بودن نماد رهایی از قید بدن و رسیدن به اصل روح.
  • جوشش بی‌کسب: عشق و شور الهی که بدون تلاش ظاهری در دل می‌جوشد.
  • تسلیم و صداقت: عاشقان بی‌پرده و دل‌سپرده‌ی اراده‌ی الهی‌اند.
  • برتری معنوی: عاشقان از مظاهر دنیایی و عقل جزئی فراترند.
  • فنا در نور حق: وجودشان از خورشید حقیقت نور می‌گیرد.
  • استقامت در برابر سختی‌ها: عبور از “دریاهای خون” بدون آلودگی.
  • تناقض‌نمای وجودی: حضور در دنیا اما باطناً آزاد و نورانی (گل در خار، مل در حبس).
  • دعوت به تجربه حال عاشقان: بهره‌مندی از باده‌ی ارواح عاشقان برای رهایی از دوگانگی.
  • تناسب ظرفیت‌ها: هر کس به اندازه‌ی آمادگی خود از حقایق بهره می‌برد (طوطی و زاغ).

نتیجه‌گیری نهایی

غزل ۱۰۱۸ مولانا، دعوتی عمیق و پرشور به کشف عالم پنهان “بی‌دلان” و عاشقان واقعی است. مولانا با “رو چشم جان را برگشا در بی‌دلان اندرنگر”، مخاطب را به دیدن قومی فرا می‌خواند که “چو دل زیر و زبر” و “چو جان بی‌پا و سر” هستند، یعنی در ظاهر بی‌قرار و بی‌قید، اما در باطن به اوج کمال رسیده‌اند و از بندهای مادی رها شده‌اند. این عاشقان “بی‌کسب و بی‌کوشش” در “جوشش”‌اند و “بی‌پرده و پوشش” دلشان “پیش حکمش چون سپر” است، که نشان‌دهنده‌ی جذبه‌ی الهی و تسلیم محض آن‌ها در برابر اراده‌ی حق است.

مولانا برتری این قوم را بر مظاهر دنیایی و حتی مفاهیم معنوی ظاهری بیان می‌کند: آن‌ها “از باغ و گل دلشادتر”، “از سرو هم آزادتر”، “وز عقل و دانش رادتر”، و “وز آب حیوان پاکتر” هستند. این مقایسه‌ها بر جایگاه متعالی این عاشقان تأکید دارند که وجودشان “چون ذره‌ها اندر هوا” با “خورشید ایشان را قبا” است و در عین حضور در عالم مادی، “وز عین دل برکرده سر” هستند.

شاعر به قدرت استقامت این عاشقان در برابر مشکلات اشاره می‌کند که “در موج دریاهای خون بگذشته” و “دامانشان ناگشته تر” مانده‌اند. او با تمثیلات زیبا و متناقض‌نما، حال این قوم را ترسیم می‌کند: آن‌ها “در خار لیکن همچو گل”، “در حبس ولیکن همچو مل”، “در آب و گل لیکن چو دل”، و “در شب ولیکن چو سحر” هستند، که همگی نماد آزادی و نورانیت باطنی در عین محدودیت‌های ظاهری است. در پایان، مولانا مخاطب را به “مستی و خوشی” از “باده و اقداح” این ارواح دعوت می‌کند تا از قید “خیر و شر” ظاهری رها شود. او غزل را با هشداری به پایان می‌برد که “هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر”، و “طعمه‌ی طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر” است؛ یعنی حقایق عرفانی تنها برای اهلش قابل درک و هضم است. این غزل پیامی عمیق از مقام فنا، تسلیم، آزادی باطنی، و تمایز میان اهل ظاهر و اهل باطن را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: