مطالب پیشنهادی![]()
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید
جمله ارواحنا تغمس فیما ترید
نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید
طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید
انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال
انت جمال الکمال زدت فهل من مزید
از پس دور قمر دولت بگشاد در
دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید
جاء اوان السرور زال زمان الفتور
لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید
دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت
دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید
هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام
انت بدار السلام ساکن قصر مشید
عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بیقول نیست
حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید
یا لمع المشرق مثلک لم یخلق
خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید
عاشق از دست شد نیست شد و هست شد
بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید
پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور
زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید
هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست
صورت از رشک حق پرده گر جان رسید
هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار
چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید
اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح
مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید
غزل ۱۰۱۲ مولانا، سرشار از مضامین وحدت وجود، بیداری معنوی، ستایش معشوق الهی و غلبهی عشق بر ظلمات جهل و نفس است. مولانا در این غزل، با بیانی عربی و فارسی، به نزدیکی و دوری همزمان معشوق، تحول ادوار هستی، و ظهور پادشاهی عشق اشاره میکند. او با تشبیه عشق به حاکمی عادل، قدرت تحولآفرین آن را در مسلمان کردن دیو نفس بیان میدارد. در نهایت، با تمثیلات گوناگون، به فنای عاشق در معشوق و رهایی از تعلقات مادی میپردازد.
مولانا غزل را با بیانی عربی آغاز میکند:
یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید
«ای که برای من همچون خیال و رویا (شبه الطیف) هستی، (در عین حال) تو نزدیک (قریب) و دوری (بعید)،» «تمام ارواح ما در آنچه تو اراده کنی (فیما ترید)، فرو میروند (تغمس).» این بیت به حالت پارادوکسیکال معشوق (خداوند یا انسان کامل) اشاره دارد که هم در درون است و هم دستنیافتنی، و نیز به تسلیم کامل ارواح در برابر ارادهی الهی.
مولانا به تغییر ادوار و لزوم بیداری اشاره میکند:
نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید
«دوران آدم (دورهی عقلگرایی، یا غفلت بشری) گذشت، دوران مرغان (اهل دل، عشاق، یا مرغ سلیمان به عنوان نماد روح) رسید،» «طبل قیامت (بیداری بزرگ) را زدند، برخیز (خیز) که فرمان الهی (برای بیداری و حرکت) رسید.» این بیت بیانگر گذر از یک مرحلهی تاریخی یا معنوی (دوران عقل جزئی) به دورهای دیگر (دوران عشق و دل) است و دعوتی است به بیداری و اطاعت از فرمان الهی.
مولانا به ستایش معشوق میپردازد:
انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال انت جمال الکمال زدت فهل من مزید
«تو نیککردار (لطیف الفعال) هستی، تو خوشسخن (لذیذ المقال) هستی،» «تو زیبایی کمال مطلق (جمال الکمال) هستی؛ (حال که چنین درخشیدی)، آیا (جایی برای) فزونی (مزید) هست؟ (یعنی به نهایت کمال رسیدهای).» این بیت، ستایشی تمامعیار از صفات معشوق: لطف در عمل، شیرینی در گفتار، و کمال مطلق در زیبایی.
مولانا به تغییر دوران و ظهور عشق اشاره میکند:
از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید
«پس از دوران قمر (نماد نوسانات و نقص/تاریکی)، دولت و سعادت (عشق) درهایش را باز کرد،» «(پس) خرقه (لباس ظاهری/تعلقات مادی) را از سر (خود) بیرون کن (رها کن)، زیرا خلعت و لباس فاخر سلطان (نشانهی قرب و وصال الهی) رسید.» این بیت بیانگر آغاز دورهی عشق و سعادت پس از دورهی تاریکی و نقصان است و دعوتی به رهایی از تعلقات ظاهری برای دریافت خلعت قرب الهی.
مولانا به پایان دوران فریب دنیا اشاره میکند:
جاء اوان السرور زال زمان الفتور لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید
«زمان شادی (اوان السرور) فرارسید، دوران سستی و ضعف (زمان الفتور) سپری شد،» «دیگر دنیا فریب و غروری (غرور) ندارد، ای تکیهگاه من (سندی)! هرگز منحرف نشو (لا تحید).» این بیت نویدبخش شادی و نشاط معنوی است و تأکید بر بیارزشی دنیا در برابر حقیقت، و دعوتی به ثبات قدم در راه حق.
مولانا با تمثیل سلیمان و دیو به غلبهی عشق اشاره میکند:
دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید
«(پیش از این) دیو و پری (نماد نفس اماره و خیالات شیطانی) تخت ظلم (وجود انسان) را در اختیار داشتند و از همین رو (زندگی) سخت بود،» «(اما اکنون) دیو رخت خود را رها کرد (و فرار کرد)، زیرا چتر سلیمان (نماد حکومت عشق الهی/ولایت انسان کامل) رسید.» این بیت، بیانگر غلبهی عشق الهی (به منزلهی سلطنت سلیمان) بر دیو نفس و پری خیالات شیطانی است که باعث رهایی و آسایش میشود.
مولانا دعوت به شادی و وصال میکند:
هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام انت بدار السلام ساکن قصر مشید
«شاد باش (هل طرب) ای جوان (غلام)! پس جام شراب (کاس المدام: بادهی عشق) را پر کن،» «(زیرا) تو در خانهی آرامش (دارالسلام: بهشت/مقام قرب الهی) ساکن قصری باشکوه (مشید) هستی.» این بیت، دعوت به شادی و نوشیدن بادهی عشق در مقام قرب الهی و آرامش ابدی.
مولانا به ماهیت عشق اشاره میکند:
عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بیقول نیست حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید
«عشق چه حاکم نیکو و خوبی است؛ ستمکار و بیوفا نیست،» «(در برابر آن) نیازی به (گفتن ذکر) “لا حول (و لا قوه الا بالله)” نیست، (زیرا) دیو (نفس) مسلمان شده (و تسلیم گشته) است.» این بیت، بیانگر قدرت عشق در رام کردن نفس اماره تا حدی که دیگر نیازی به دفع شر آن نیست، زیرا خود تسلیم شده و به مسیر حق بازگشته است.
مولانا به عظمت معشوق و آرزوی وصال اشاره میکند:
یا لمع المشرق مثلک لم یخلق خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید
«ای درخشش شرق (یا لمع المشرق: کنایه از معشوق نورانی)، کسی مانند تو خلق نشده است،» «دستم را بگیر (خذ بیدی) تا به سوی تو بالا روم (ارتقی نحوک)؛ تو بزرگوار (المجید) هستی.» این بیت، ستایشی دیگر از بیهمتایی و نورانیت معشوق و درخواست عاشق برای هدایت و صعود به سوی او.
مولانا به تأثیر عشق بر عاشق اشاره میکند:
عاشق از دست شد نیست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید
«عاشق از خود بیخود شد (از دست شد)، نابود شد (نیست شد: فنا شد) و (سپس به بقای الهی) هست شد،» «بلبل جان (روح انسان) مست (عشق) شد و به سوی گلستان (معشوق/مقام وصل) رسید.» این بیت، بیانگر مراحل فنا و بقا در عشق عرفانی و رسیدن جان به وصال.
مولانا به تجلی نور الهی در هستی اشاره میکند:
پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید
«حوری (زیبایی الهی/معشوق) پرده از رخ برداشت، و تمام جهان مانند کوه طور (محل تجلی خداوند بر موسی) شد،» «(و) نور (الهی) همه جا را (زیر و زبر) فرا گرفت، چرا که موسی عمران (کسی که طالب دیدار الهی بود) به وصال رسید (یا نور الهی بر او تجلی کرد).» این بیت، تصویری از تجلی عظیم الهی در عالم که تمام هستی را نورانی میکند و به بیداری معنوی میانجامد.
مولانا به نسبت عشق و خیال میپردازد:
هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست صورت از رشک حق پرده گر جان رسید
«هر خیال نیکی که وجود دارد، عشق (الهی) مادهی اولیه و اصل آن (هیولای اوست) است،» «(و) صورت (شکل بیرونی) از حسادت حق (پرده) گر جان (نزدیک) رسید (یعنی صورتها مظهری از رشک حق برای تجلی خود هستند).» این بیت، بیانگر نقش بنیادین عشق در هستی و منشأ خیالهای نیکو و اینکه مظاهر و صورتهای عالم، جلوههایی از حقیقت الهیاند. (این بیت کمی دشوار است و تفاسیر مختلفی میتواند داشته باشد.)
مولانا به فنای جسم و بقای روح اشاره میکند:
هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید
«تن تو مانند گرد و غباری است که بر سر بادی (روح) سوار است،» «هنگامی که باد (روح) جدا شد، خاک (جسم) به ماچان (جایی که خاک جمع میشود/مقبره/دنیا) رسید (و به خاک پیوست).» این بیت، تشبیهی از فنای جسم و جدایی روح از آن، و بازگشت هر جزء به اصل خود.
مولانا غزل را با بیانی عربی و تأکید بر فنا به پایان میبرد:
اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید
«بدان که گرد و غبار با بادها (ریاح) بلند میشود،» «مانند هوایی (فضا/هوس) که در میان فریاد شدید (صیاح شدید) ناپدید میشود (اختفی).» این بیت، تشبیه حرکت غبار با باد به ناپدید شدن هوا در میان فریاد، که میتواند نمادی از بیثباتی مادیات و فنای نفسانیات در برابر حقیقت باشد.
غزل ۱۰۱۲ مولانا، سرشار از شور عارفانه و مملو از تصاویر زیبا و مفاهیم عمیق است که از نزدیکی و دوری معشوق آغاز میشود و به فنای جسم در برابر بقای روح میرسد. مولانا با بیان “یا شبه الطیف لی انت قریب بعید”، از حضور پارادوکسیکال معشوق (هم در دسترس و هم فراتر از درک) سخن میگوید و بر تسلیم ارواح در برابر ارادهی الهی تأکید میکند. او گذر “نوبت آدم” و فرارسیدن “نوبت مرغان” را نوید میدهد، که نشانی از پایان دوران عقلگرایی صرف و آغاز حکومت عشق و دل است.
مولانا در ستایش معشوق، او را “لطیف الفعال”، “لذیذ المقال”، و “جمال الکمال” مینامد و در ابیات فارسی، به “دولت”ی اشاره میکند که “از پس دور قمر” سر برآورده و عاشق را به “برون کن دلق” برای دریافت “خلعت سلطان” دعوت میکند. این اشارهای به رهایی از ظواهر مادی برای رسیدن به قرب الهی است. او زمان “سرور” را فرارسیده و “زمان الفتور” را به پایان رسیده میداند و غلبهی “چتر سلیمان” عشق بر “دیو” نفس را بیان میکند.
بخشهایی از غزل نیز دعوتی مستقیم به شادی و مستی معنوی است: “هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام”، و تأکید بر این که عاشق در “دارالسلام” و “قصر مشید” ساکن است. مولانا “عشق” را “حاکمی” عادل و توانا میداند که “دیو” را “مسلمان” میکند و نیازی به دفع شر او نیست. او با “یا لمع المشرق مثلک لم یخلق”، عظمت بینظیر معشوق را بیان میکند و از او یاری میجوید تا “دست او” را بگیرد و به سوی “او” بالا رود. فنا و بقا در عشق در بیت “عاشق از دست شد نیست شد و هست شد” و تجلی الهی در هستی در “جمله جهان همچو طور” به زیبایی ترسیم شدهاند. در نهایت، مولانا به فنای جسم و بازگشت آن به خاک اشاره میکند و فنای مادیت در برابر حقیقت را یادآور میشود. این غزل پیامی جامع از سیر و سلوک معنوی، قدرت عشق در تحول انسان و هستی، و رسیدن به قرب و بقای الهی را در خود جای داده است.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر