تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1007

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1007

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1007

غزل شماره ۱۰۰۷ دیوان شمس مولانا

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

قالب خاکی به زمین بازداد
روح طبیعی به فلک واسپرد

ماه وجودش ز غباری برست
آب حیاتش به درآمد ز درد

پرتو خورشید جدا شد ز تن
هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

صافی انگور به میخانه رفت
چونک اجل خوشه تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب
جان شده را مرده نباید شمرد

مغز تو نغزست مگر پوست مرد
مغز نمیرد مگرش دوست برد

پوست بهل دست در آن مغز زن
یا بشنو قصه آن ترک و کرد

کرد پی دزدی انبان ترک
خرقه بپوشید و سر و مو سترد

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۰۰۷ دیوان شمس مولانا

مقدمه

غزل ۱۰۰۷ مولانا، با الهام از خبر درگذشت سنایی غزنوی، به مفهوم مرگ از دیدگاه عرفانی می‌پردازد. مولانا مرگ را فنای قالب خاکی و اوج گرفتن روح می‌داند، نه پایان وجود. او با تمثیلات گوناگون، به جاودانگی جان و فنا ناپذیری حقایق معنوی اشاره می‌کند و در نهایت، به تمایز میان ظاهر و باطن وجود انسان می‌پردازد و داستان “ترک و کرد” را به عنوان تمثیلی برای این مفهوم آغاز می‌کند.

مرگ سنایی، مرگ جسم و بقای روح

مولانا غزل را با خبر درگذشت سنایی آغاز می‌کند:

گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

«کسی گفت که خواجه سنایی (شاعر و عارف بزرگ) درگذشت،» «(اما) مرگ چنین خواجه‌ای (با این مرتبه از کمال) کار کوچکی (خرد) نیست (بلکه رویدادی بزرگ و پرمعناست).» این بیت، نشان‌دهنده احترام مولانا به سنایی و تأکید بر عظمت مرگ انسان‌های کامل.

قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد

«(او) کالبد خاکی خود را به زمین بازگرداند،» «(و) روح لطیف و فطری (طبیعی) خود را به آسمان (فلک) سپرد (و اوج گرفت).» این بیت، بیانگر دیدگاه عرفانی به مرگ به عنوان جدا شدن روح از جسم و بازگشت آن به مبدأ اعلی.

رهایی وجود و فنای ظاهری

مولانا به رهایی روح و بی‌ارزشی فسردن ظاهری اشاره می‌کند:

ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد

«ماه وجود او (حقیقت نورانی وجود سنایی) از غبار (تعلقات جسمانی و دنیوی) رها شد،» «(و) آب حیات او (معرفت و حیات جاودانش) از (قید) درد و رنج (جدایی و محدودیت‌های دنیوی) بیرون آمد (و به کمال رسید).» این بیت، بیانگر رهایی روح و کمال یافتن آن پس از مرگ جسم.

پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد

«پرتو خورشید (روح الهی) از بدن (تن) جدا شد (به سوی اصل خود بازگشت)،» «(و) هر چیزی که از خورشید (منبع حیات و نور) جدا شد، فاسد گشت و از بین رفت (اشاره به فساد جسم).» این بیت، تأکید بر فسادپذیری جسمانی و جاودانگی روح که منبع نور و حیات است.

صافی انگور و جاودانگی جان

مولانا با تمثیل انگور به جاودانگی جان اشاره می‌کند:

صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد

«عصاره‌ی صاف و خالص انگور (روح) به میخانه (عالم ارواح/حقیقت) رفت،» «هنگامی که اجل (مرگ)، خوشه‌ی بدن (تن) را فشرد (و جان را از آن جدا کرد).» این بیت، تشبیه روح به صافی انگور که پس از فشرده شدن (مرگ) از جسم جدا شده و به عالم اصلی خود می‌رود.

شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد

«(پس از مرگ جسم)، جان (انسان کامل) کاملاً مانند خورشید (درخشان و بی‌زوال) شد،» «(و) چنین جانی را که به اصل خود بازگشته، نباید مرده حساب کرد.» این بیت، تأکید بر جاودانگی و زوال‌ناپذیری روح و عدم مفهوم مرگ برای آن.

مغز و پوست، باطن و ظاهر

مولانا به تمایز باطن و ظاهر انسان می‌پردازد:

مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد

«مغز (باطن و حقیقت وجود) تو لطیف و زیباست، مگر اینکه پوست (ظاهر و جسم) از بین برود (که به مغز آسیبی نمی‌رسد)،» «(و) مغز (حقیقت وجودی) نمی‌میرد، مگر اینکه دوست (معشوق ازلی) آن را با خود ببرد (و در خود فانی سازد).» این بیت، تأکید بر جاودانگی باطن و روح انسان و فنا ناپذیری آن جز در ذات حق.

پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد

«(پس) پوست (ظاهر) را رها کن و دست در آن مغز (باطن) بگذار (به سوی حقیقت وجودی‌ات برو)،» «یا (اگر خواهان درک بیشتر این تمایز هستی) داستان آن ترک و کرد را بشنو (که بیانگر همین مفهوم ظاهر و باطن است).» این بیت، دعوت صریح به توجه به باطن و آغاز داستان تمثیلی “ترک و کرد” که در ابیات بعدی آمده است. (این داستان معروف مثنوی معنوی درباره ظاهر و باطن، کبر و تظاهر است.)

کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد

«ترکی (شخصی از قوم ترک، نماد کسی که به دنبال فریب است) برای دزدی، کیسه‌ای (انبان) را آماده کرد،» «(و برای فریب) خرقه (لباس درویشی) پوشید و سر و موی خود را تراشید (سترد).» این بیت، آغاز داستان تمثیلی “ترک و کرد” که در آن ترک با ظاهرسازی قصد فریب دارد. (تفسیر کامل این داستان به دلیل محدودیت حجم، در اینجا آورده نشده، اما مولانا با این تمثیل، تفاوت میان ظاهر و باطن و حقیقت و ریا را توضیح می‌دهد.)

نکات مهم

  • عظمت مرگ عارف: مرگ انسان‌های کامل رویدادی بزرگ است.
  • مرگ، جدایی روح از جسم: مرگ، بازگشت قالب خاکی به زمین و اوج گرفتن روح به فلک است.
  • رهایی روح از تعلقات: حقیقت وجود انسان پس از مرگ از غبار دنیوی رها می‌شود و آب حیاتش به کمال می‌رسد.
  • فسادپذیری جسم و جاودانگی روح: هر چه از خورشید روح جدا شود فاسد می‌شود، اما جان همچون آفتاب جاودان است.
  • روح، صافی انگور: روح مانند عصاره‌ی ناب انگور است که پس از فشردن جسم به عالم اصلی خود می‌رود.
  • مرگ برای جان بی‌معناست: جانی که به اصل خود بازگشته، مرده نیست.
  • باطن، جاودانه؛ ظاهر، فانی: مغز (باطن) نمی‌میرد مگر در ذات دوست، اما پوست (ظاهر) فانی است.
  • دعوت به باطن‌بینی: باید از ظواهر گذشت و به حقیقت وجود توجه کرد.
  • تمثیل ترک و کرد: این داستان نمادی برای توضیح تفاوت ظاهر و باطن است.

نتیجه‌گیری

غزل ۱۰۰۷ مولانا، بیانی عمیق از مفهوم مرگ و بقای روح از منظر عرفانی است که با خبر درگذشت سنایی آغاز می‌شود. مولانا مرگ “خواجه”ای چون سنایی را “نه کاریست خرد” می‌داند و آن را بازگرداندن “قالب خاکی به زمین” و “واسپردن روح طبیعی به فلک” تفسیر می‌کند. این دیدگاه، مرگ را پایانی برای وجود نمی‌داند، بلکه رهایی و اوج گرفتن روح می‌بیند.

مولانا با تمثیل “ماه وجود” که “ز غباری برست” و “آب حیات” که “ز درد” بیرون آمد، به آزاد شدن حقیقت وجودی عارف از قیدهای مادی اشاره می‌کند. او روح را به “پرتو خورشید” و “صافی انگور” تشبیه می‌کند که از تن (جسم) جدا شده و به اصل خود بازمی‌گردد، در حالی که جسم “فسرد”. اینجاست که مولانا تأکید می‌کند: “جان شده را مرده نباید شمرد”، زیرا جان همچون آفتاب جاودان است.

مولانا در ادامه به تمایز میان “مغز” (باطن و حقیقت) و “پوست” (ظاهر و جسم) می‌پردازد. او می‌گوید: “مغز نمیرد مگرش دوست برد”، یعنی حقیقت وجودی انسان تنها در ذات الهی فانی می‌شود، نه با مرگ جسم. از این رو، مولانا مخاطب را به “پوست بهل دست در آن مغز زن” دعوت می‌کند، یعنی از ظواهر بگذر و به باطن خود توجه کن. او برای توضیح بیشتر این مفهوم، داستان معروف “آن ترک و کرد” را آغاز می‌کند که در آن ترک برای دزدی “خرقه بپوشید و سر و مو سترد”، که نمادی از ریاکاری و تفاوت میان ظاهر و باطن است. این غزل پیامی از جاودانگی روح، بی‌اعتباری ظواهر، و لزوم باطن‌بینی در مسیر عرفان را در خود جای داده است.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: