عمریست تا به راهِ غَمَت رو نهادهایم
روی و ریایِ خَلق به یک سو نهادهایم
طاق و رواقِ مدرسه و قال و قیلِ عِلم
در راهِ جام و ساقیِ مَه رو نهادهایم
هم جان بِدان دو نرگسِ جادو سپردهایم
هم دل بدان دو سُنبلِ هندو نهادهایم
عمری گذشت تا به امیدِ اشارتی
چشمی بدان دو گوشهٔ ابرو نهادهایم
ما مُلکِ عافیت نه به لشکر گرفتهایم
ما تختِ سلطنت نه به بازو نهادهایم
تا سِحْرِ چَشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمهٔ جادو نهادهایم
بی زلفِ سرکشش سرِ سودایی از ملال
همچون بنفشه بر سرِ زانو نهادهایم
در گوشهٔ امید چو نَظّارگانِ ماه
چَشمِ طلب بر آن خَمِ ابرو نهادهایم
گفتی که حافظا دل سرگشتهات کجاست؟
در حلقههایِ آن خَمِ گیسو نهادهایم
غزل 365 حافظ با بیت آغازین “عمریست تا به راه غمت رو نهادهایم”، تصویری از عشق و عبادتی عجیب و غریب را ترسیم میکند. شاعر در این غزل، عشق به معشوق را با عبادت و ریاضت درآمیخته و به نوعی عشق را به جایگاهی بالاتر از دین و مذهب رسانده است.
این غزل، بیانگر عشق عمیق و عرفانی شاعر به معشوق است. شاعر در این غزل، عشق را به جایگاهی بالاتر از دین و مذهب رسانده و همه چیز را فدای عشق کرده است. او از تعالیم دینی و عرفانی فاصله گرفته و راهی خاص برای خود انتخاب کرده است. این غزل، یکی از غزلهای عمیق و پیچیده حافظ است که نیازمند تفسیرهای مختلف و گسترده است.