گَرَم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
ز جامِ وصل مِی نوشم، ز باغِ عیش گل چینم
شرابِ تلخِ صوفی سوز، بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نِه ای ساقی و بِستان جانِ شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه میگویم، پَری در خواب میبینم
لبت شِکَّر به مستان داد و چَشمت مِی به مِیخواران
منم کز غایتِ حِرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد، فیضی بُرد از اِنعامت
ز حالِ بنده یاد آور که خدمتگارِ دیرینم
نه هر کو نقشِ نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
تَذَروِ طُرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
اگر باور نمیداری، رو از صورتگرِ چین پُرس
که مانی نسخه میخواهد ز نوکِ کِلکِ مُشکینم
وفاداری و حق گویی نه کارِ هر کسی باشد
غلامِ آصفِ ثانی جلالُ الحقِ و الدینم
رموزِ مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قَدَح هر دَم ندیمِ ماه و پروینم
این غزل حافظ، بیانگر عشق سوزناک شاعر به معشوق و آرزوی وصال اوست. حافظ در این غزل، با زبانی شیوا و تصویرآمیز، به توصیف حال و هوای خود در فراق معشوق پرداخته است.
در این غزل، حافظ با تمام وجود به عشق خود به معشوق اعتراف میکند و از دوری او رنج میبرد. او در این غزل، به زیباییهای طبیعت، لذتهای دنیوی و اهمیت عشق و معرفت اشاره میکند. همچنین، به نقد برخی از آداب و رسوم اجتماعی و مذهبی میپردازد.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی عشق عمیق و دلبستگی شدید به فردی خاص باشد. همچنین، میتواند بیانگر دوری از معشوق و احساس تنهایی باشد. از طرفی، این غزل میتواند به عنوان یک یادآوری برای اهمیت عشق و زیباییهای زندگی باشد.