روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباسِ فقر کارِ اهلِ دولت میکنم
تا کی اندر دام وصل آرم تَذَروی خوشخِرام
در کمینم و انتظار وقتِ فرصت میکنم
واعظِ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت میکنم
با صبا افتان و خیزان میروم تا کویِ دوست
و از رفیقان ره استمدادِ همت میکنم
خاکِ کویت زحمت ما برنتابد بیش از این
لطفها کردی بتا، تخفیفِ زحمت میکنم
زلفِ دلبر دامِ راه و غمزهاش تیرِ بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت میکنم
دیدهٔ بدبین بپوشان ای کریمِ عیبپوش
زین دلیریها که من در کُنجِ خلوت میکنم
حافظم در مجلسی دُردیکشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت میکنم
این غزل حافظ، با ظاهری ساده اما باطنی عمیق، به موضوع عشق، رندی، خدمت به معشوق و برخی واقعیتهای تلخ اجتماعی میپردازد. حافظ در این غزل، با زبانی طنزآمیز و کنایهآمیز، به نقد برخی از افراد و رفتارهای اجتماعی میپردازد.
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم در لباس فقر کار اهل دولت میکنم … (بقیه غزل)
حافظ در این غزل، به موضوعاتی مانند عشق، فقر و ثروت، ظاهر و باطن، رندی و عرفان میپردازد. او با استفاده از زبان نمادین و کنایهآمیز، به نقد برخی از افراد و رفتارهای اجتماعی میپردازد. حافظ معتقد است که ارزش انسان به ظاهر و ثروت او نیست بلکه به باطن و اعمال نیک اوست.
تعبیر فال این غزل میتواند بسته به شرایط فرد متفاوت باشد. اما به طور کلی، این غزل میتواند نشاندهندهی خدمت به دیگران، تحمل سختیها، پنهان کردن تواناییها و همچنین امکان تغییر شرایط باشد.