به غیر از آن که بِشُد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طَرْف بَربَستَم
اگر چه خَرمَنِ عمرم غمِ تو داد به باد
به خاک پایِ عزیزت که عهد نشکستم
چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشق
که در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سَرِ اَمن
به کُنجِ عافیت از بهرِ عیش نَنشَستَم
اگر ز مردمِ هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک مَیَفکَن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بَرِ دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یارِ دلنواز نگفت
که مَرهمی بفرستم که خاطرش خَستم
غزل 315 حافظ یکی از غزلهای عمیق و پرابهام حافظ است که در آن شاعر به رابطه پیچیده عشق، عرفان و زندگی روزمره میپردازد. این غزل با بیت آغازین “به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم” آغاز میشود و حاوی تعابیر فلسفی و عرفانی بسیاری است.
هر بیت این غزل حاوی مفاهیم عمیق و پیچیدهای است که نیازمند تفسیر دقیق است. به طور کلی، شاعر در این غزل از عشق خود به معشوق سخن میگوید و این عشق را علتی برای از دست دادن دین و دانش میداند. او همچنین به رندی و عرفان خود اعتراف میکند و میگوید که به دنبال حقیقت مطلق است.
این غزل، توصیفی شاعرانه از کشمکش درونی شاعر بین عشق دنیوی و تعهدات دینی و اجتماعی است. حافظ در این غزل به دنبال یافتن تعادلی بین این دو قطب است. برخی مفسران معتقدند که این غزل بیانگر بحران هویتی شاعر است و او در این غزل به دنبال یافتن معنای زندگی است.
در فال حافظ، این غزل معمولاً به عنوان نشانهای از عشق عارفانه، تضادهای درونی، جستجوی حقیقت و گمراهی موقت تعبیر میشود. البته با توجه به وضعیت فال گیرنده و بیتهای دیگر فال، تعبیر متفاوتی نیز میتواند داشته باشد.