شَمَمتُ روحَ وِدادٍ و شِمتُ برقَ وِصال
بیا که بویِ تو را میرم ای نسیمِ شِمال
اَحادیاً بجمالِ الحبیبِ قِف وانْزِل
که نیست صبرِ جمیلم ز اشتیاقِ جَمال
حکایتِ شبِ هجران فروگذاشته بِهْ
به شکرِ آن که برافکند پرده روزِ وصال
بیا که پردهٔ گلریزِ هفت خانهٔ چشم
کَشیدهایم به تَحریرِ کارگاهِ خیال
چو یار بر سرِ صلح است و عُذر میطلبد
توان گذشت ز جورِ رقیب در همه حال
به جز خیالِ دهانِ تو نیست در دلِ تنگ
که کَس مباد چو من در پِیِ خیالِ محال
قَتیلِ عشقِ تو شد حافظِ غریب، ولی
به خاکِ ما گذری کن که خونِ مات حلال
غزل شماره 303 حافظ یکی از زیباترین و عاشقانهترین غزلهای اوست که به موضوع عشق، انتظار، و وصال میپردازد. این غزل با بیت آغازین “شممت روح وداد و شمت برق وصال” آغاز میشود و به خوبی نشان میدهد که شاعر با چه اشتیاقی منتظر دیدار معشوق خود است.
این غزل، بیانگر عشق سوزان و انتظار بیتابانه شاعر برای دیدار معشوق است. او با استفاده از نمادهای طبیعی و زبانی شیرین، احساسات خود را به زیبایی بیان کرده است. امیدواری و عشق، دو مؤلفه اصلی این غزل هستند.