ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این وَرطه رَختِ خویش
از بس که دست میگَزَم و آه میکشم
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش
کای دل تو شاد باش که آن یارِ تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش
وقت است کز فراقِ تو وز سوزِ اندرون
آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش
ای حافظ ار مراد مُیَسَّر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
این غزل حافظ، پر از احساسات تلخ و شیرین و حاوی مضامین عمیقی درباره عشق، ناامیدی، امیدواری و گذر زمان است. بیایید بیت به بیت این غزل زیبا را بررسی کنیم:
این غزل، بیانگر احساسات متضاد شاعر است. از یک سو، او از ناامیدی و درد رنج میبرد و از سوی دیگر، به آینده امیدوار است و به دنبال رهایی از این وضعیت است. شاعر در این غزل، به موضوعاتی مانند عشق، جدایی، امیدواری، ناامیدی و گذر زمان پرداخته است. او به ما یادآوری میکند که هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست و باید از لحظههای زندگی خود نهایت استفاده را ببریم.