چو برشکست صبا زلفِ عنبرافشانش
به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
کجاست همنفسی؟ تا به شرح عرضه دَهَم
که دل چه میکشد از روزگارِ هجرانش
زمانه از ورقِ گُل مثالِ رویِ تو بست
ولی ز شرمِ تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفتهای و نشد عشق را کرانه پدید
تبارک الله از این رَه که نیست پایانش
جمالِ کعبه مگر عذرِ رهروان خواهد
که جانِ زنده دلان سوخت در بیابانش
بدین شکستهٔ بیتُ الحَزَن که میآرد؟
نشان یوسفِ دل از چَهِ زَنَخدانَش
بگیرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم
که سوخت حافظِ بیدل ز مکر و دستانش
یک غزل در باب دوری و هجران
این غزل زیبا از حافظ، بیشتر به موضوع دوری و هجران از معشوق میپردازد. شاعر در این غزل، با استفاده از تشبیهات زیبا و ظریف، درد و رنج دوری از معشوق را به تصویر میکشد.
در این غزل، حافظ با زبانی بسیار زیبا و احساساتی، درد و رنج دوری از معشوق را توصیف میکند. او با استفاده از تشبیهات و استعارههای ظریف، به خواننده کمک میکند تا احساسات او را بهتر درک کند.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از دوری از کسی باشد که دوستش دارید. همچنین، میتواند نشاندهندهی احساس تنهایی و غم باشد.
در کل، این غزل، یک غزل عاشقانه و در عین حال غمانگیز است که به ما یادآوری میکند که دوری از معشوق چه رنجی دارد.
برخی مفسران معتقدند که این غزل علاوه بر دوری از معشوق زمینی، به دوری از معشوق الهی نیز اشاره دارد. آنها معتقدند که زلف معشوق، نمادی از زیباییهای دنیوی است که سالک باید از آنها دست بکشد تا به معشوق حقیقی برسد.