اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باش
حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش
شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده
مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش
گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی
نهان ز چشمِ سِکَندَر چو آبِ حیوان باش
زبورِ عشق نوازی نه کارِ هر مرغی است
بیا و نوگُلِ این بلبلِ غزلخوان باش
طریقِ خدمت و آیینِ بندگی کردن
خدای را که رها کن، به ما و سلطان باش
دگر به صیدِ حرم تیغ برمکش، زنهار
وز آن که با دلِ ما کردهای پشیمان باش
تو شمعِ انجمنی، یکزبان و یکدل شو
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
کمالِ دلبری و حُسن در نظربازی است
به شیوهٔ نظر، از نادرانِ دوران باش
خموش حافظ و از جورِ یار ناله مکن
تو را که گفت؟ که در رویِ خوب، حیران باش
یک دعوت به وفاداری و دوستی
این غزل حافظ، بیشتر از آنکه یک عاشقانهی صرف باشد، به موضوع دوستی و وفاداری میپردازد. شاعر در این غزل، به دوست خود توصیه میکند که به پیمان و عهدی که بسته پایبند باشد و در دوستی صادق و وفادار باشد.
در این غزل، حافظ به موضوع دوستی و وفاداری میپردازد. او به دوست خود توصیه میکند که در دوستی صادق و وفادار باشد و به پیمانهایی که بسته پایبند باشد. همچنین، شاعر به بیرحمی روزگار اشاره میکند و به دوست خود توصیه میکند که در سختیها ثابت قدم باشد.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از نیاز به وفاداری، پایبندی به قول و قرار و انتخاب دوستان واقعی باشد. همچنین، میتواند نشاندهندهی تغییرات ناگهانی و غیرمنتظرهای در زندگی باشد.