دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرس
که چُنان ز او شدهام بی سر و سامان که مَپُرس
کَس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مَکُناد
که چُنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزارِ کَسَش در پِی نیست
زحمتی میکشم از مردمِ نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کـاین مِیِ لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس
گفتوگوهاست در این راه که جان بُگْدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس
پارسایی و سلامت هَوَسم بود، ولی
شیوهای میکند آن نرگسِ فَتّان که مپرس
گفتم از گویِ فلک صورتِ حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خمِ چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس
یک غزل عاشقانه و پر از شکایت
این غزل زیبا از حافظ، بیانگر عشق عمیق و در عین حال شکایتآمیز شاعر از معشوق است. حافظ در این غزل، به زیبایی به موضوعاتی چون عشق نافرجام، جدایی و دلشکستگی میپردازد.
در این غزل، حافظ با زبانی بسیار زیبا و احساساتی، به توصیف عشق نافرجام و دلتنگی خود میپردازد. او از معشوق شکایت دارد و از او میخواهد که به او توجه کند.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از دلتنگی، عشق نافرجام و جدایی باشد. همچنین، میتواند نشاندهندهی نیاز به توجه و محبت باشد.