گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس
زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس
من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد
از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس
قصرِ فردوس به پاداشِ عمل میبخشند
ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس
بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین
کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس
نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟
دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس
از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست
که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست
طبعِ چون آب و غزلهایِ روان ما را بس
این غزل حافظ، نگاهی ساده و بیتکلف به زندگی دارد. شاعر در این غزل، به جای دنبال کردن دنیای مادی و ثروت، به لذتهای ساده زندگی و زیباییهای طبیعت بسنده میکند. او با زبانی صریح و بیپیرایه، از پیچیدگیهای زندگی میگریزد و به دنبال آرامش و سادگی است.
این غزل، دعوتی به سادگی و بیاعتنایی به دنیا و مادیات است. حافظ در این غزل، به دنبال آرامش درونی و عشق به خداوند است. او به ما یادآوری میکند که برای خوشبختی به چیزهای زیادی نیاز نداریم و میتوانیم با داشتن عشق و طبیعت، زندگی شاد و آرامی داشته باشیم.
اگر این غزل به عنوان فال انتخاب شود، میتواند نشانهای از نیاز به سادگی، آرامش و رو آوردن به ارزشهای معنوی باشد. همچنین میتواند نشاندهندهی جستجوی عشق و معنای واقعی زندگی باشد.
در کل، این غزل، یک غزل آرام و دلنشین است که به ما یادآوری میکند که خوشبختی در چیزهای ساده نهفته است.