سروِ چَمانِ من چرا میلِ چمن نمیکند؟
همدمِ گل نمیشود یادِ سَمَن نمیکند
دی گِلِهای ز طُرِّهاش کردم و از سرِ فُسوس
گفت که این سیاهِ کج، گوش به من نمیکند
تا دلِ هرزه گَردِ من رفت به چینِ زلفِ او
زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمیکند
پیشِ کمانِ ابرویش لابه همیکنم ولی
گوش کشیده است از آن گوش به من نمیکند
با همه عطفِ دامنت آیدم از صبا عجب
کز گذرِ تو خاک را مُشکِ خُتَن نمیکند
چون ز نسیم میشود زلفِ بنفشه پُرشِکَن
وه که دلم چه یاد از آن عَهدْشِکَن نمیکند
دل به امیدِ رویِ او همدمِ جان نمیشود
جان به هوایِ کویِ او خدمتِ تن نمیکند
ساقیِ سیم ساقِ من گر همه دُرد میدهد
کیست که تن چو جامِ مِی جمله دهن نمیکند؟
دستخوشِ جفا مَکُن آبِ رُخَم که فیضِ ابر
بیمددِ سِرشکِ من دُرِّ عَدَن نمیکند
کُشتهٔ غمزهٔ تو شد حافظِ ناشنیده پند
تیغ سزاست هر که را دَرد سخن نمیکند
غزل شماره 192 حافظ یکی از غزلهای عاشقانه و در عین حال انتقادی شاعر است. حافظ در این غزل، با زبانی زیبا و شیوا، به موضوع عشق، بی وفایی و بیاعتنایی معشوق به خود میپردازد.
حافظ در این غزل، از بیمهری معشوق خود شکایت دارد. او از اینکه معشوق به او توجهی نشان نمیدهد و با دیگران معاشرت میکند، ناراحت است. شاعر با زبان طنز و کنایه، به این موضوع اشاره میکند که معشوق او مانند جام شرابی است که همه به دنبال آن هستند و به او بیتوجهی میکنند.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای مواجهه با بیمهری و ناامیدی در عشق است. همچنین میتواند اشاره به زیباییهای ظاهری و فریبندگی باشد که ممکن است با باطن شخص تناقض داشته باشد.