هر که شد مَحرمِ دل در حرمِ یار بِمانْد
وان که این کار ندانست در انکار بِمانْد
اگر از پرده برون شد دلِ من عیب مکن
شُکرِ ایزد که نه در پردهٔ پندار بِمانْد
صوفیان واسِتَدَنْد از گروِ مِی همه رَخْت
دلقِ ما بود که در خانهٔ خَمّار بِمانْد
محتسب شیخ شد و فِسقِ خود از یاد بِبُرد
قصّهٔ ماست که در هر سرِ بازار بِمانْد
هر مِیِ لعل کز آن دستِ بلورین سِتَدیم
آبِ حسرت شد و در چشمِ گهربار بِمانْد
جز دلِ من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بِمانْد
گشت بیمار که چون چشمِ تو گردد نرگس
شیوهٔ تو نَشُدَش حاصل و بیمار بِمانْد
از صدایِ سخنِ عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبدِ دَوّار بِمانْد
داشتم دلقی و صد عیبِ مرا میپوشید
خرقه رهنِ مِی و مطرب شد و زُنّار بِمانْد
بر جمالِ تو چنان صورتِ چین حیران شد
که حدیثش همهجا در در و دیوار بِمانْد
به تماشاگَهِ زلفش دلِ حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بِمانْد
غزل شماره 178 حافظ یکی از غزلهای عمیق و پرمعنای حافظ است که به موضوع عشق، عرفان و رابطه انسان با معبود میپردازد. این غزل، علاوه بر زیبایی ادبی، حاوی مفاهیم فلسفی و عرفانی نیز هست.
حافظ در این غزل به موضوع عشق، عرفان و جستجوی حقیقت میپردازد. او از یک سو به ظواهر دینی و عرفانی انتقاد میکند و از سوی دیگر، به عشق و معرفت واقعی اشاره میکند. او میگوید که عشق واقعی، عشقی است که انسان را به سوی حقیقت و کمال میبرد.
اگر این غزل در فال حافظ بیاید، معمولاً به معنای جستجوی حقیقت، عشق و معرفت است. همچنین میتواند به معنای انتقاد از ظواهر و توصیه به توجه به باطن باشد.