اگر روم ز پِیاش فتنهها برانگیزد
ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد
و گر به رهگذری یک دَم از وفاداری
چو گَرد در پِیاش افتم چو باد بُگْریزد
و گر کنم طلبِ نیم بوسه صد افسوس
ز حُقِّهٔ دهنش چون شکر فرو ریزد
من آن فریب که در نرگسِ تو میبینم
بس آبروی که با خاک ره برآمیزد
فراز و شیب بیابان عشق، دامِ بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبده باز
هزار بازی از این طُرفهتر برانگیزد
بر آستانهٔ تسلیم سر بِنِه حافظ
که گر ستیزه کنی، روزگار بستیزد
غزل 155 حافظ یکی از اشعار عمیق و پر از تضاد این شاعر بزرگ است. این غزل به موضوع عشق، تلاش برای رسیدن به معشوق و موانع موجود در این مسیر میپردازد.
در این غزل، حافظ به توصیف عشق و دشواریهای رسیدن به معشوق میپردازد. او میگوید که عشق راهی پر از فراز و نشیب است و برای رسیدن به معشوق باید از بسیاری از چیزها گذشت. اما در عین حال، او تاکید میکند که عشق به آن میارزد و لذت وصل به معشوق همه سختیها را جبران میکند.