راهی بزن که آهی بر سازِ آن توان زد
شعری بخوان که با او رَطلِ گران توان زد
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن
گلبانگِ سربلندی بر آسمان توان زد
قَدِّ خمیدهٔ ما سهلت نماید اما
بر چشمِ دشمنان تیر، از این کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازی
جامِ میِ مُغانه هم با مُغان توان زد
درویش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد
اهلِ نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داوِ اول بر نقدِ جان توان زد
گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تَخَیُّل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندی مجموعهٔ مراد است
چون جمع شد معانی گویِ بیان توان زد
شد رهزنِ سلامت زلفِ تو وین عجب نیست
گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حَقِّ قرآن کز شِید و زرق بازآی
باشد که گویِ عیشی در این جهان توان زد
غزل شماره 154 حافظ یکی از اشعار پرشور و انگیزهبخش این شاعر بزرگ است که به موضوع عشق، عرفان و تلاش برای رسیدن به معشوق میپردازد. این غزل به نوعی دعوتی است برای حرکت و تلاش در مسیر عشق و معنویت.
حافظ در این غزل، به موضوع عشق و تلاش برای رسیدن به معشوق میپردازد. او میگوید که برای رسیدن به معشوق باید راهی را آغاز کرد و با تمام وجود به سوی او حرکت کرد. شعر و موسیقی در این مسیر نقش مهمی دارند و میتوانند انسان را به معشوق نزدیکتر کنند.