صبا وقتِ سحر بویی ز زلفِ یار میآورد
دل شوریدهٔ ما را به بو، در کار میآورد
من آن شکلِ صنوبر را ز باغِ دیده بَرکَندَم
که هر گُل کز غمش بِشْکُفت مِحنت بار میآورد
فروغِ ماه میدیدم ز بامِ قصر او روشن
که رو از شرمِ آن خورشید در دیوار میآورد
ز بیمِ غارتِ عشقش دلِ پُرخون رها کردم
ولی میریخت خون و رَه بِدان هنجار میآورد
به قولِ مطرب و ساقی، برون رفتم گَه و بیگَه
کز آن راهِ گرانْ قاصد، خبرْ دشوارْ میآورد
سراسر بخششِ جانان طریقِ لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود، اگر زُنّار میآورد
عَفَاالله چینِ ابرویَش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سرِ بیمار میآورد
عجب میداشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی مَنعَش نمیکردم که صوفی وار میآورد
این غزل زیبا و پر احساس از حافظ، به موضوع عشق، جدایی و امیدواری میپردازد. شاعر با زبانی لطیف و نمادین، احساسات درونی خود را در مواجهه با معشوق بیان میکند.
در این غزل، شاعر به دنبال معشوق خود است و از جدایی رنج میبرد. او از طبیعت و نمادهای آن برای بیان احساسات خود استفاده میکند. بوی موهای معشوق، نور ماه، درخت صنوبر و گلها همه نمادهایی از عشق و زیبایی هستند که در مقابل غم و اندوه جدایی قرار میگیرند. شاعر در عین حال به عرفان و طریقت صوفیانه نیز اشاره میکند و به دنبال تعادل بین عشق دنیوی و معنویت است.
پیام اصلی این غزل، بیان عمق عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق است. او با وجود همه سختیها، همچنان به عشق خود امیدوار است و به دنبال یافتن راهی برای رسیدن به معشوق است.
در کل، این غزل حافظ، یک اثر زیبا و پر احساس است که به خوبی توانسته است احساسات درونی شاعر را به تصویر بکشد.