دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ داردش
سرِ ما فرونیاید به کمانِ ابروی کس
که درون گوشهگیران، ز جهان فَراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او زند دم
تو سیاهِ کمبها بین، که چه در دِماغ دارد!
به چمن خُرام و بنگر برِ تختِ گل که لاله
به ندیمِ شاه مانَد که به کف ایاغ دارد
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویت به رَهَم چراغ دارد
من و شمعِ صبحگاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فُراغ دارد
سِزَدم چو ابرِ بهمن که بر این چمن بِگریَم
طرب آشیانِ بلبل، بنگر که زاغ دارد
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد
غزل شماره 117 حافظ یکی از عاشقانهترین و در عین حال عمیقترین غزلهای این شاعر بزرگ است. در این غزل، حافظ با زبانی بسیار زیبا و احساساتی، دوری از معشوق را توصیف کرده و از فراغ او شکایت میکند.
در این غزل، حافظ به زیبایی دوری از معشوق را توصیف کرده و از فراغ او شکایت میکند. او با استفاده از تشبیهات زیبا و عبارات دلنشین، احساسات خود را به خواننده منتقل میکند. این غزل، نشاندهندهی عشق عمیق و وابستگی شدید شاعر به معشوق است.
در کل، غزل 117 حافظ، یک اثر عاشقانه و پر از احساسات است که خواننده را به دنیای عواطف و زیباییهای طبیعت میبرد.