دلِ من در هوایِ روی فَرُّخ
بُوَد آشفته همچون مویِ فَرُّخ
بجز هندویِ زلفش هیچ کس نیست
که برخوردار شد از روی فَرُّخ
سیاهی نیکبخت است آن که دایم
بُوَد همراز و هم زانوی فَرُّخ
شَوَد چون بید لرزان سروِ آزاد
اگر بیند قدِ دلجویِ فَرُّخ
بده ساقی شرابِ ارغوانی
به یادِ نرگسِ جادوی فَرُّخ
دوتا شد قامتم همچون کمانی
ز غم پیوسته چون ابروی فَرُّخ
نسیم مُشک تاتاری خِجِل کرد
شمیم زلف عَنبربوی فَرُّخ
اگر میلِ دلِ هر کس به جایست
بُوَد میلِ دلِ من سوی فَرُّخ
غلامِ همتِ آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوی فَرُّخ
غزل شماره 99 حافظ یکی از عاشقانهترین و زیباترین غزلهای اوست که در آن شاعر به توصیف عشق و دلدادگی خود به معشوق پرداخته است. این غزل، بیانگر شیفتگی و وابستگی عمیق شاعر به محبوبش است.
در این غزل، حافظ با زبانی بسیار زیبا و عاشقانه، به توصیف عشق خود به معشوق پرداخته است. او با استفاده از تشبیهات و استعارات بدیع، زیباییهای معشوق را به تصویر کشیده و شیفتگی خود را نسبت به او بیان کرده است.
غزل شماره 99 حافظ، یکی از زیباترین نمونههای شعر عاشقانه در ادبیات فارسی است. این غزل، نشان میدهد که حافظ چگونه با استفاده از زبان فارسی، توانسته است احساسات عمیق خود را به زیباترین شکل ممکن بیان کند.