مدامم مست میدارد نسیمِ جَعدِ گیسویت
خرابم میکند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم در محرابِ ابرویت
سوادِ لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخهای باشد ز لوحِ خالِ هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی بُرقِع از رویت
و گر رسمِ فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و بادِ صبا مِسکین دو سرگردانِ بیحاصل
من از افسونِ چشمت مست و او از بویِ گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش به جز خاکِ سرِ کویت
این غزل از زیباترین و عاشقانهترین اشعار حافظ است که در آن شاعر به توصیف زیبایی معشوق و تأثیر او بر خود میپردازد. عشق سوزان و شیفتگی شاعر نسبت به معشوق در تمام ابیات این غزل موج میزند.
در این غزل، حافظ با زبانی بسیار زیبا و عاشقانه به توصیف عشق خود به معشوق پرداخته است. او از زیباییهای ظاهری معشوق مانند مو، چشم و خال او سخن گفته و سپس به تأثیر درونی این زیباییها بر روح و جان خود اشاره کرده است. شاعر در این غزل، عشق را به عنوان قدرتی عظیم و بیحد و حصر توصیف میکند که میتواند جهان را دگرگون کند.
این غزل، یکی از عاشقانهترین و زیباترین اشعار حافظ است که نشان از قدرت وصفناپذیر عشق و زیبایی دارد.