صبحدم مرغِ چمن با گلِ نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ، بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جامِ مُرَصَّع می لعل
ای بسا دُر که به نوکِ مژهات باید سُفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نَرُفت
در گلستانِ ارم دوش چو از لطف هوا
زلفِ سنبل به نسیمِ سحری میآشفت
گفتم ای مَسنَدِ جم، جامِ جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولتِ بیدار بِخُفت
سخنِ عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شِنُفت
اشکِ حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوزِ غمِ عشق نیارَست نهفت
غزل شماره 81 حافظ یکی از زیباترین و پر مفهومترین غزلهای این شاعر بزرگ است. این غزل به زیبایی به موضوعات عشق، طبیعت، زندگی و گذر زمان میپردازد.
این غزل به زیبایی به رابطه انسان و طبیعت و گذر زمان میپردازد. گل و مرغ نماد انسانها هستند که در این دنیای فانی به دنبال عشق و زیبایی هستند. شاعر به ما یادآوری میکند که عمر کوتاه است و باید از هر لحظه آن لذت ببریم.
این غزل معمولاً برای افرادی که در مورد عشق، زیبایی و گذر زمان سوال دارند، تعبیر میشود. همچنین برای افرادی که احساس میکنند عمرشان کوتاه است و باید از هر لحظه آن استفاده کنند، میتواند مفید باشد.