کنون که میدمد از بوستان نسیمِ بهشت
من و شرابِ فرحبخش و یارِ حورسرشت
گدا چرا نزند لافِ سلطنت امروز؟
که خیمه سایهٔ ابر است و بزمگه لبِ کِشت
چمن حکایتِ اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
به می عمارتِ دل کن که این جهانِ خراب
بر آن سر است که از خاکِ ما بسازد خشت
وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع صومعه افروزی از چراغِ کنشت
مَکُن به نامه سیاهی مَلامَتِ منِ مست
که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت؟
قدم دریغ مدار از جنازهٔ حافظ
که گرچه غرقِ گناه است میرود به بهشت
غزل شماره 79 حافظ یکی از اشعار زیبا و پر مفهوم این شاعر بزرگ است که با مضامین عرفانی و اخلاقی آمیخته شده است. این غزل به زیبایی حالتی از آرامش، امید و شکرگزاری را توصیف میکند.
کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت من و شراب فرحبخش و یار حورسرشت گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز که سایه عیش ما تا ابد است و بخت ما رست
چو گل به باغ وجودم نسیم وصل رسید ز خاکدان غم و اندوه برون شد نفسم ز بند خویشتن بگسستم و پروانهوار به گرد شمع رخ یار شدم پرپر ز شوق
به بزم وصل تو ای دوست تا ابد خواهم زیست که در بر تو بهشت است و جایگاه من اینجاست ز غیرت عقل رستم که حجاب بین ماست که عشق بیحجاب است و کار عقل بهانهجوست
کنون که جام بلورین به دستم دادهای به هر نفس که کشم مستی و مستی به سرم است بهار عیش ما آمد و گلشن دل ما خرم شد چه حاجت است به بهشت که در بر تو بهشتم
در کل، غزل شماره 79 حافظ، توصیفی زیبا از حالتی از آرامش، امید و شکرگزاری است که در دل هر انسانی وجود دارد. شاعر با زبانی شیوا و لطیف، به بیان احساسات و عواطف درونی خود پرداخته است.