شب رفت و دلت نگشت سیر، ای ایچی
دست تو اگر نگیرد آن مه هیچی
خفتند حریفان همه چارهات اینست
کاندر می لعل و در سر خود پیچی
این رباعی به لزوم طلب معشوق و رهایی از غفلت میپردازد. مولانا میفرماید: «شب رفت و دلت سیر نشد، ای بیخبر،» «دست تو را اگر آن ماه (معشوق) نگیرد، هیچ (کاری نمیتوانی بکنی).» «تمام دوستان خفتند، چارهی تو این است،» «که در شراب سرخ (عشق) و در سر خود (مستی) بپیچی (فکر کنی و غرق شوی)!» این رباعی، بیانگر این است که زمان از دست میرود و انسان باید به دنبال معشوق باشد، و نشاندهندهی لزوم غرق شدن در عشق برای یافتن راه.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: رباعی مولانا , دیوان شمس , رباعیات شمس , فال مولانا , مولانا , مثنوی معنوی , شعر فارسی , عرفان , غزلیات شمس , مولوی , تصوف , عشق , سماع , مثنوی , شعر عرفانی , قونیه , مراقبه , روحانی , فلسفه , خودشناسی , عارف , صوفی , مثنویپژوهی , شمس تبریزی , فال حافظ , دیوان حافظ , ادبیات فارسی , اشعار مولانا , مثنوی مولانا , قونیه مولانا , غزل , قصیده , شعر کلاسیک , موسیقی عرفانی , رقص سماع , مکتب مولانا , شعر درمانی , الهیات , حکمت , حقیقت , معرفت , طریقت , شریعت , وحدت وجود , فنا , بقا , نینامه , مکتوبات , فیه ما فیه , جلالالدین محمد بلخی