مطالب پیشنهادی![]()
صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
از ثور گریزیم و به برج قمر آییم
پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم
هنگام وصال است بدان خوش صور آییم
روی تو گلستان و لب تو شکرستان
در سایه این هر دو همه گلشکر آییم
خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهست
شاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم
زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز
ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم
این شکل ندانیم که آن شکل نمودی
ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم
خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان
درتاب در این روزن تا در نظر آییم
خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست
ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم
گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید
گفتند که این هست ولیکن اگر آییم
گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید
چون آب روان جانب او در سفر آییم
ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما
از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم
این غزل مولانا، دعوتی پرشور به سوی وصال معشوق الهی در سپیدهدم عرفان است. مولانا با تصویر “صبح” و “صبوح”، به آغاز بیداری روحانی و رهایی از تعلقات مادی (ثور) و ورود به عالم نور (برج قمر) اشاره میکند. او وقت را زمان وصال میداند و به زیباییهای معشوق (گلستان روی، شکرستان لب) میپردازد. غزل با تأکید بر پذیرش هرگونه تجلی از سوی معشوق و بیان اشتیاق عاشق به حضور، به دعوت از “ناطقهی غیب” برای بیان اخبار خوش ختم میشود.
غزل با دعوت به بیداری و حرکت به سوی عالم معنا آغاز میشود: “صبح است و صبوح است بر این بام برآییم / از ثور گریزیم و به برج قمر آییم“. صبح است و وقت بادهنوشی (معرفتی) است؛ بیایید بر این بام (جایگاه بلند معرفت) بالا رویم. از (برج) ثور (نماد گاو، سنگینی و مادیات) فرار کنیم و به برج قمر (نماد لطافت، نور و عالم بالا) بیاییم.
“پیکار نجوییم و ز اغیار نگوییم / هنگام وصال است بدان خوش صور آییم“. دیگر جنگ و ستیزهای (با خود و دیگران) نداریم و از اغیار (جز معشوق) سخنی نمیگوییم. هنگام وصال (با معشوق) است؛ (پس) با رویی خوش و زیبا (خوش صور) به سوی او میآییم.
مولانا به وصف جمال معشوق و تأثیر آن بر عاشق میپردازد: “روی تو گلستان و لب تو شکرستان / در سایه این هر دو همه گلشکر آییم“. (ای معشوق!) روی تو مانند گلستان (پر از زیبایی) و لب تو مانند شکرستان (پر از شیرینی) است. در سایهی این هر دو (جمال و لطف تو)، ما همگی چون گلشکر (آمیزهای از گل و شکر، نماد زیبایی و شیرینی) میشویم.
“خورشید رخ خوب تو چون تیغ کشیدهست / شاید که به پیش تو چو مه شبسپر آییم“. خورشیدِ روی زیبای تو، چون تیغ (نور و درخشش) برکشیده (تجلی کرده) است. شاید (پس از این تجلی) ما در مقابل تو، مانند ماه (که در برابر خورشید محو میشود) شبسفر (پنهانشونده در شب) آییم.
مولانا به ابعاد گوناگون جمال معشوق و تسلیم در برابر آن اشاره میکند: “زلف تو شب قدر و رخ تو همه نوروز / ما واسطه روز و شبش چون سحر آییم“. زلف تو (نماد پیچیدگی و پنهانی جمال) شب قدر (پر از برکت و راز) است و روی تو (نماد آشکاری جمال) همگی نوروز (روز نو و شادمانی). ما (به واسطه عشق) بین شب و روز آن، مانند سحر (که واسطهی تاریکی و روشنی است) میآییم.
“این شکل ندانیم که آن شکل نمودی / ور زانک دگرگونه نمایی دگر آییم“. (ما) این شکل و هیئت (وجود فعلی خود) را نمیشناسیم که تو (ای معشوق) آن را به ما نشان دادی. و اگر (قرار است که) تو به گونهای دیگر (دگرگونه) خود را نمایان کنی، ما نیز به گونهای دیگر (متناسب با آن تجلی) میآییم (یعنی کاملاً تسلیم تجلیات تو هستیم).
مولانا به عظمت معشوق و کوچکی عاشق و اشتیاق به دیده شدن اشاره میکند: “خورشید جهانی تو و ما ذره پنهان / درتاب در این روزن تا در نظر آییم“. (ای معشوق!) تو خورشید عالم (هستی) هستی و ما ذرهای پنهان (ناچیز و بیاهمیت). در این روزن (روزنه وجود ما) بتاب (تجلی کن) تا ما در نظر (دیدار و توجه) تو قرار گیریم.
“خورشید چو از روی تو سرگشته و خیرهست / ما ذره عجب نیست که خیره نگر آییم“. وقتی که خود خورشید (عظیم) از روی (جمال) تو سرگشته و حیران (خیره) است، تعجب نیست که ما ذرات (ناچیز) نیز (با دیدن تو) خیره و متحیر شویم.
مولانا به درخواست عاشق و حرکت او به سوی وصال اشاره میکند: “گفتم چو بیایید دو صد در بگشایید / گفتند که این هست ولیکن اگر آییم“. (به معشوق) گفتم که “هنگامی که بیایید، صدها در (گشایش و رحمت) را بگشایید.” (معشوق) گفت: “این (گشایش) هست، اما به شرطی که (به سوی ما) بیایید.”
“گفتم که چو دریا به سوی جوی نیاید / چون آب روان جانب او در سفر آییم“. گفتم (با خودم فکر کردم) که چون دریا (معشوق که بیکران است) به سوی جوی (عاشق که محدود است) نمیآید، (پس) مانند آب روان (با شوق و تلاش) به سوی او (معشوق) در سفر میآییم.
غزل با درخواست از الهام الهی پایان مییابد: “ای ناطقه غیب تو برگوی که تا ما / از مخبر و اخبار خوشت خوش خبر آییم“. ای ناطقهی غیب (الهام الهی یا روح کلی که از غیب خبر میدهد)! تو سخن بگو، تا ما از خبردهنده (مخبر) و خبرهای خوش تو (معارف و بشارتهایت) آگاه و خوشحال شویم.
این غزل با زبانی سرشار از شور و اشتیاق، به بیان مراحل سیر عاشق به سوی معشوق، عظمت معشوق، و لزوم تسلیم و حرکت فعالانه عاشق در این مسیر میپردازد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر