مطالب پیشنهادی![]()
بشکن قدح باده که امروز چنانیم
کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم
گر باده فنا گشت فنا باده ما بس
ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم
باده ز فنا دارد آن چیز که دارد
گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم
از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز
کاین چیز نه پردهست نه ما پرده درانیم
با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم
با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم
گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است
کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم
این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست
زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم
گفتی که جدا ماندهای از بر معشوق
ما در بر معشوق ز انده در امانیم
معشوق درختی است که ما از بر اوییم
از ما بر او دور شود هیچ نمانیم
چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم
چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم
شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش
ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم
چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم
ما پیله عشقیم که بیبرگ جهانیم
ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم
آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم
بستیم دهان خود و باقی غزل را
آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم
این غزل مولانا، بیانگر اوج بیخودی و فنای عارف در عشق الهی است، تا جایی که از هر قید و بندی، حتی از توبه، رها میشود. مولانا با تصویر “شکستن قدح باده” و “سر توبهشکنان” بودن، به گذر از قواعد ظاهری و غرق شدن در فنای عاشقانه اشاره میکند. او غم و شادی را در عشق یکسان میبیند، و وجود خود را به کلی در معشوق فانی میداند. غزل با بیان وحدت وجود و رسیدن به مقامی که “پا نیست شود پای دوانیم”، به اوج مفاهیم عرفانی میرسد.
غزل با شکستن تابوهای ظاهری آغاز میشود: “بشکن قدح باده که امروز چنانیم / کز توبه شکستن سر توبه شکنانیم“. جام باده (حتی اگر بادهی حواس یا عقل باشد) را بشکن، زیرا امروز (در این حال مستی) چنانیم که در شکستن توبه (از قوانین ظاهری و محدودیتها)، پیشرو و سرآمد توبهشکنان هستیم.
“گر باده فنا گشت فنا باده ما بس / ما نیک بدانیم گر این رنگ ندانیم“. اگر (وجود) باده (ظاهری) فانی شد، پس فنا (شدن در معشوق) بادهی ماست و ما را کافی است. ما (این حقیقت را) نیک میدانیم، حتی اگر این “رنگ” (ظاهر و قیدها) را ندانیم و به آن بیتوجه باشیم.
مولانا به ماهیت باده فنا و رهایی از تعلقات اشاره میکند: “باده ز فنا دارد آن چیز که دارد / گر باده بمانیم از آن چیز نمانیم“. باده (حقیقی) هر آنچه را که دارد، از “فنا” (از دست دادن خود در معشوق) دارد. اگر (به حالت) باده (مادی) باقی بمانیم، از آن چیز (حقیقت فنا) بهرهای نمیبریم.
“از چیزی خود بگذر ای چیز به ناچیز / کاین چیز نه پردهست نه ما پرده درانیم“. ای “چیز” (انسان با تمام تعلقات مادیاش)، از خودت بگذر و به “ناچیز” (فنا در حق) برس، زیرا این “چیز” (تعلقات و هستی ظاهری) نه حجاب است (که بخواهی آن را کنار بزنی) و نه ما پردهدریم (چون خودمان فانی شدهایم نیازی به کنار زدن پرده نیست).
مولانا به تناقضهای عشق و نقش نقاش ازل اشاره میکند: “با غمزه سرمست تو میریم و اسیریم / با عشق جوان بخت تو پیریم و جوانیم“. با اشاره و ناز مستکنندهی تو (معشوق)، هم میمیریم و هم اسیر میشویم (یعنی هم فانی میشویم و هم در بند تو). با عشق جوانبخت و مبارک تو، هم پیر (در تجربه) و هم جوان (در شور و حال) هستیم.
“گفتی چه دهی پند و زین پند چه سود است / کان نقش که نقاش ازل کرد همانیم“. (ای معشوق!) گفتی چه پندی میدهی و این پند چه سودی دارد؟ (پاسخ این است که) ما همان نقشی هستیم که نقاش ازل (خداوند) خلق کرده است (و پند ما نیز از همان منبع است).
مولانا به پیوند ناگسستنی با حقیقت و امان در سایه عشق اشاره میکند: “این پند من از نقش ازل هیچ جدا نیست / زین نقش بدان نقش ازل فرق ندانیم“. این پند و سخن من از نقش ازلی (حقیقت ازلی) هیچ جدا نیست. از این نقش (وجود فعلی ما) با آن نقش ازلی (حقیقت وجودی ما) تفاوتی نمیدانیم (وحدت وجود را بیان میکند).
“گفتی که جدا ماندهای از بر معشوق / ما در بر معشوق ز انده در امانیم“. (ای مخاطب!) گفتی که از آغوش (بر) معشوق جدا ماندهایم. (پاسخ ما این است که) ما در آغوش معشوق، از هر غم و اندوهی در امانیم.
مولانا به وابستگی کامل به معشوق و رهایی از غم اشاره میکند: “معشوق درختی است که ما از بر اوییم / از ما بر او دور شود هیچ نمانیم“. معشوق مانند درختی است که ما از شاخ و برگ آن (بر) هستیم. اگر از او (فاصله گرفته یا) دور شویم، هیچ (از هستی) باقی نمیمانیم.
“چون هیچ نمانیم ز غم هیچ نپیچیم / چون هیچ نمانیم هم اینیم و هم آنیم“. چون هیچ (از خودی) باقی نمانیم، از غم و رنج هیچگاه به خود نمیپیچیم (ناراحت نمیشویم). چون هیچ (از خودی) باقی نمانیم، (در مقام فنا) هم این (ظاهر) هستیم و هم آن (باطن). (اشاره به وحدت وجود پس از فنا).
مولانا به قدرت تبدیل غم به شادی و مقام پیلهی عشق اشاره میکند: “شادی شود آن غم که خوریمش چو شکر خوش / ای غم بر ما آی که اکسیر غمانیم“. آن غمی که آن را چون شکر (شیرین) میخوریم، به شادی تبدیل میشود. ای غم! بر ما بیا، زیرا ما اکسیر غمها هستیم (توانایی تبدیل غم به شادی را داریم).
“چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم / ما پیله عشقیم که بیبرگ جهانیم“. پیله (کرم ابریشم)، هنگامی که برگ (توت) میخورد، (نتیجهی آن) برگ ابریشم میشود. ما (نیز) پیلهی عشقیم (که از عشق تغذیه میکنیم)، و به همین دلیل بیبرگ (بیبهره و بیعلاقه به برگها و ثمرات) جهان (دنیوی) هستیم.
مولانا به اوج فنا و حرکت در مقام بیهستی اشاره میکند: “ماییم در آن وقت که ما هیچ نمانیم / آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم“. ما در آن زمان (مقام) هستیم که هیچ (از خودی) برای ما باقی نمیماند. در آن زمان که پا (ظاهری) نیست، ما پای دوان (به سرعت در حرکت) هستیم. (اشاره به حرکت روحانی در مقام فنا).
“بستیم دهان خود و باقی غزل را / آن وقت بگوییم که ما بسته دهانیم“. دهان خود را بستیم (از سخن گفتن بازایستادیم) و باقی غزل (اسرار عشق) را، آن زمان خواهیم گفت که (به کلی در معشوق فانی شده و) دهانبسته (خاموش) هستیم. (یعنی اسرار حقیقی را تنها در مقام فنا میتوان بیان کرد).
این غزل با زبانی پیچیده و پر از نکات عرفانی، به عمق فنای در معشوق، رهایی از تمامی قیدها، و رسیدن به مقام وحدت وجود در نگاه مولانا میپردازد
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر