تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1464

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1464

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1464

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۶۴

سر برمَزَن از هستی تا راه نگردد گم
در بادیه مردان محوست تو را جم جم

در عالم پرآتش در محو سر اندرکش
در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم

زیر فلک ناری در حلقه بیداری
هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم

هر رنج که دیده‌ست او در رنج شدیدست او
محو است که عید است او باقی دهل و لم لم

سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم
کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم

کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا
کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم

ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس
هر چیز به اصل خود بازآید می دانم

رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی
کو آب حیات آمد در قالب همچون خم

شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو
در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۶۴ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر دعوت به فنا در عشق الهی و رهایی از قید هستی ظاهری است. مولانا با تأکید بر “محو شدن” در بادیه‌ی مردان خدا، به شناخت حقیقی از طریق فنا اشاره می‌کند. او جهان مادی را مانعی برای صعود روح می‌داند و اصل هر چیز را بازگشت به منشأ خود. غزل با اشاره به آب حیات در جوهر پنهان و تمثیل بیضه‌ی مرغ زیر بال شمس تبریزی، به تولد دوباره‌ی روح در پرتو عشق می‌رسد.

دعوت به فنا و محو شدن (بیت ۱ و ۲)

غزل با دعوتی به رهایی از خودی آغاز می‌شود: “سر برمَزَن از هستی تا راه نگردد گم / در بادیه مردان محوست تو را جم جم“. (ای سالک!) از خودی (هستی ظاهری) سرپیچی مکن و آن را مپوشان تا راه (حقیقت) را گم نکنی. در بیابان (بادیه) مردان خدا (اهل فنا)، (تمام) وجود و هستی‌ات (جم جم) باید محو شود.

در عالم پرآتش در محو سر اندرکش / در عالم هستی بین نیلین سر چون قاقم“. در این عالم پر از آتش (عشق و شور الهی)، سر (وجود) خود را در محو (فنا) فرو ببر. (آنگاه) در عالم هستی (حقیقی)، سر نیلگون (آسمانی و والا) را مانند قاقم (نوعی سنجاب، که پوست آن از مرغوب‌ترین پوست‌ها و نماد زیبایی و لطافت است) خواهی دید.

بیداری بی‌سر و دم و رنج فنا (بیت ۳ و ۴)

مولانا به بیداری حقیقی در فنا و مفهوم عید در این رنج اشاره می‌کند: “زیر فلک ناری در حلقه بیداری / هر چند که سر داری نه سر هلدت نی دم“. (در این) عالم زیر آسمان (فلک) که پر از آتش (عشق) است، در حلقه‌ی بیداری (حقیقی) قرار داری. هرچند که (در ظاهر) سر (وجود) داری، اما (در این مقام) نه سر برایت باقی می‌ماند و نه دم (نفس، یعنی کاملاً از خود بیخود می‌شوی).

هر رنج که دیده‌ست او در رنج شدیدست او / محو است که عید است او باقی دهل و لم لم“. هر رنجی که (عاشق) دیده‌ است، (در حقیقت) در رنجی شدیدتر قرار دارد (رنجی که از عمق عشق می‌آید). او در حال محو (فنا) است، که همین (فنا) عید و جشن اوست؛ باقی (فنا نشده‌ها) فقط طبل (دهل) و صدایی بی‌معنا (لم لم) هستند (که از حقیقت بی‌خبرند).

سرگشتگی و بازگشت به اصل (بیت ۵ تا ۷)

مولانا به سرگشتگی خود و قانون بازگشت به اصل اشاره می‌کند: “سرگشتگی حالم تو فهم کن از قالم / کای هیزم از آن آتش برخوان که و ان منکم“. تو (ای مخاطب یا ای معشوق)، سرگشتگی حال مرا از سخنم (قالم) درک کن. (این حال چنان است) که (گویا) ای هیزم! از آن آتش (عشق الهی) بخوان (بگو): “و همانا شما از آن (آتش) هستید” (اشاره به آیه قرآن: “إنکم وما تعبدون من دون الله حصب جهنم”).

کی روید از این صحرا جز لقمه پرصفرا / کی تازد بر بالا این مرکب پشمین سم“. از این بیابان (دنیای مادی و نفسانی) جز لقمه‌ای پر از صفرا (تلخی و کدورت) چه چیز دیگری می‌روید؟ کی این مرکب با سم پشمین (کنایه از جسم و تعلقات مادی که سنگین و مانع صعود است) می‌تواند به بالا (عالم معنا) بتازد؟

ور پرد چون کرکس خاکش بکشد واپس / هر چیز به اصل خود بازآید می دانم“. و اگر (این مرکب پشمین سم) مانند کرکس (که پرواز بلندی دارد) بپرد، خاک (تعلقات مادی) او را به عقب می‌کشد. (زیرا) می‌دانم که هر چیز به اصل خود (به مبدأ و منشأ خود) بازمی‌گردد.

جوهر پنهان و آب حیات (بیت ۸)

مولانا به حضور آب حیات در وجود درونی انسان اشاره می‌کند: “رو آر گر انسانی در جوهر پنهانی / کو آب حیات آمد در قالب همچون خم“. (ای انسان!) رو کن (متوجه شو) اگر (می‌خواهی) انسان (حقیقی) باشی، به سوی جوهر پنهان (درونت) بیا. که در آن (جوهر پنهان)، آب حیات (زندگی جاودان) آمده و در قالب (جسم) تو همچون خُم (ظرفی برای نگهداری آب) جای گرفته است.

شمس تبریزی و زمان تولد عشق (بیت ۹)

غزل با ستایش شمس تبریزی و انتظار برای تولد روحانی پایان می‌یابد: “شمس الحق تبریزی ما بیضه مرغ تو / در زیر پرت جوشان تا آید وقت قم“. ای شمس‌الحق تبریزی! ما (عاشقان) مانند تخم (بیضه) مرغ تو هستیم (که از تو نشو و نما می‌گیریم). (و در وجود تو) زیر بال و پر تو می‌جوشیم (در حال تحول و رشد هستیم) تا زمانی که “قُم” (برخیز و زنده شو، فرمان الهی برای حیات) فرا رسد (و متولد شویم).


این غزل با زبانی عمیق و پر از استعاره، به مقام فنا در عشق الهی و بازگشت به اصل وجودی انسان در نگاه مولانا می‌پردازد.

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: