تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1443

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1443

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1443

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۴۳

بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم
دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم

مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده‌ست
ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی‌دارم

چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی‌گوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی‌دارم

دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی‌دارم

چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود
هزاران بار می گوید سر آن هم نمی‌دارم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۴۳ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر اوج فنا، بی‌نیازی از هستی و عدم تمایل به هرگونه دلبستگی مادی و حتی معنوی است، مگر آنچه از معشوق باشد. مولانا با تصویری از شستن تخته‌ی هستی و دریدن پرده‌ی بی‌چون، به رها شدن کامل از قید وجود و ماهیت اشاره می‌کند. او خود را تربیت‌شده‌ی لطف الهی می‌داند و حتی از حضور در کنار معشوق به دلیل غرق بودن در نیستی، دوری می‌جوید. این غزل اوج مقام بی‌خودی و فنا در نگاه مولانا را به نمایش می‌گذارد.

فنای هستی و دریدن پرده‌ها (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان رهایی از قید هستی و معرفت آغاز می‌شود: “بشستم تخته هستی سر عالم نمی‌دارم / دریدم پرده بی‌چون سر آن هم نمی‌دارم“. تخته‌ی هستی (لوح وجود و هر آنچه بر آن نوشته شده) را شستم (پاک کردم)، (یعنی دیگر) سودای عالم (دنیا و هستی مادی) را در سر ندارم. پرده‌ی بی‌چون (حجاب بین بنده و حق که هر چند بی‌شباهت به مخلوقات است، باز هم حجاب است) را نیز دریدم، (دیگر) سودای آن (معرفت به بی‌چونی حق) را هم در سر ندارم (زیرا به وصال رسیده‌ام).

مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده‌ست / ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی‌دارم“. چون دایه‌ای مقدس و الهی، مرا با شیر لطف (و عنایت) خود پرورانده است، چگونه ملامت و سرزنش (از سوی دیگران) می‌تواند به من برسد؟ زیرا من (اصلاً) چیزی به نام برگ غم (کمترین نشانه‌ای از غم و اندوه) ندارم. (اشاره به غرق شدن در شادی و لطف الهی).

غرق در نیستی و بی‌میلی به حضور (بیت ۳ و ۴)

مولانا به حدی در فنا پیش رفته که حتی به حضور معشوق نیز بی‌میل است: “چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی‌گوید / بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی‌دارم“. آن‌چنان در نیستی و عدم غرق شده‌ام (در فنای کامل هستم) که حتی معشوقم به من می‌گوید: “بیا و لحظه‌ای با من بنشین.” (اما من پاسخ می‌دهم که) “سودای آن را هم در سر ندارم.” (این بیت نشان می‌دهد که عاشق از شدت فنا و محو شدن در حق، حتی از حضور معشوق نیز بی‌نیاز شده و در خود معشوق فانی گشته است).

دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه / از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی‌دارم“. از آن نفسی (دم روح‌بخش الهی) که آدم را در یک لحظه به وجود آورد، (اکنون) از آن دم نیز بیزارم و سودای آن را هم در سر ندارم (زیرا خواهان فنای کامل هستم و حتی به نفس حیات نیز بی‌میلم).

انکار خود و تکرار بی‌میلی (بیت ۵)

غزل با نفی مطلق “خود” و تکرار بی‌میلی پایان می‌یابد: “چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود / هزاران بار می گوید سر آن هم نمی‌دارم“. چه می‌گویی به کسی که بوالفضول (علاقه‌مند به چیزی که به او مربوط نیست) است و حتی یک لحظه هم خودِ واقعی‌اش نبوده است؟ او (آن بوالفضول، کنایه از هر کسی که هنوز سودای هستی دارد) هزاران بار می‌گوید: “سودای آن را هم در سر ندارم.” (مولانا در اینجا با این زبان پارادوکسیکال، به نکران شدن در مقام فنا و بی‌میلی به هر گونه “هست” اشاره می‌کند).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: