مطالب پیشنهادی![]()
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهست
ملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه
از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود
هزاران بار می گوید سر آن هم نمیدارم
این غزل مولانا، بیانگر اوج فنا، بینیازی از هستی و عدم تمایل به هرگونه دلبستگی مادی و حتی معنوی است، مگر آنچه از معشوق باشد. مولانا با تصویری از شستن تختهی هستی و دریدن پردهی بیچون، به رها شدن کامل از قید وجود و ماهیت اشاره میکند. او خود را تربیتشدهی لطف الهی میداند و حتی از حضور در کنار معشوق به دلیل غرق بودن در نیستی، دوری میجوید. این غزل اوج مقام بیخودی و فنا در نگاه مولانا را به نمایش میگذارد.
غزل با بیان رهایی از قید هستی و معرفت آغاز میشود: “بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم / دریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم“. تختهی هستی (لوح وجود و هر آنچه بر آن نوشته شده) را شستم (پاک کردم)، (یعنی دیگر) سودای عالم (دنیا و هستی مادی) را در سر ندارم. پردهی بیچون (حجاب بین بنده و حق که هر چند بیشباهت به مخلوقات است، باز هم حجاب است) را نیز دریدم، (دیگر) سودای آن (معرفت به بیچونی حق) را هم در سر ندارم (زیرا به وصال رسیدهام).
“مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهست / ملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم“. چون دایهای مقدس و الهی، مرا با شیر لطف (و عنایت) خود پرورانده است، چگونه ملامت و سرزنش (از سوی دیگران) میتواند به من برسد؟ زیرا من (اصلاً) چیزی به نام برگ غم (کمترین نشانهای از غم و اندوه) ندارم. (اشاره به غرق شدن در شادی و لطف الهی).
مولانا به حدی در فنا پیش رفته که حتی به حضور معشوق نیز بیمیل است: “چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید / بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم“. آنچنان در نیستی و عدم غرق شدهام (در فنای کامل هستم) که حتی معشوقم به من میگوید: “بیا و لحظهای با من بنشین.” (اما من پاسخ میدهم که) “سودای آن را هم در سر ندارم.” (این بیت نشان میدهد که عاشق از شدت فنا و محو شدن در حق، حتی از حضور معشوق نیز بینیاز شده و در خود معشوق فانی گشته است).
“دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه / از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم“. از آن نفسی (دم روحبخش الهی) که آدم را در یک لحظه به وجود آورد، (اکنون) از آن دم نیز بیزارم و سودای آن را هم در سر ندارم (زیرا خواهان فنای کامل هستم و حتی به نفس حیات نیز بیمیلم).
غزل با نفی مطلق “خود” و تکرار بیمیلی پایان مییابد: “چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود / هزاران بار می گوید سر آن هم نمیدارم“. چه میگویی به کسی که بوالفضول (علاقهمند به چیزی که به او مربوط نیست) است و حتی یک لحظه هم خودِ واقعیاش نبوده است؟ او (آن بوالفضول، کنایه از هر کسی که هنوز سودای هستی دارد) هزاران بار میگوید: “سودای آن را هم در سر ندارم.” (مولانا در اینجا با این زبان پارادوکسیکال، به نکران شدن در مقام فنا و بیمیلی به هر گونه “هست” اشاره میکند).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر