تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1438

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1438

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1438

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۳۸

ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم
که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او
به خون دل خیالش را ز بی‌خویشی بیالایم

خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند
به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم

منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی
ز من گر یک نشان خواهد نشانی‌هاش بنمایم

همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره
شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم

ز شب‌های من گریان بپرس از لشکر پریان
که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم

اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید
من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش
در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم

که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی‌سوزد
و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی‌شایم

رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم
که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۳۸ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر شدت و عمق بی‌قراری عاشق در راه معشوق و تسلیم کامل او در برابر درد عشق است. مولانا با تشبیه خود به مجنون که سر زنجیر می‌خاید، نهایت اشتیاق و عدم آرامش را به تصویر می‌کشد. او عشق را چنان نیرومند می‌داند که هر خیال دیگری در برابرش محو می‌شود و خود را در مقام فنا، آتشین و درخشان می‌بیند. غزل در نهایت به خواست عاشق برای ذوب شدن در غم معشوق می‌رسد تا از این رهگذر به کمال برسد.

بی‌قراری مجنون‌وار و ترس از اختلاط خیال (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان بی‌قراری شدید عاشق آغاز می‌شود: “ندارد پای عشق او دل بی‌دست و بی‌پایم / که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم“. دل بی‌دست و پای من، توان مقاومت در برابر عشق او (معشوق) را ندارد (چنان بی‌تاب است). به طوری که روز و شب مانند مجنون (در اوج جنون عشق)، سر زنجیر (نماد قید و بند جنون) را می‌خایم (از شدت بی‌قراری و اشتیاق).

میان خونم و ترسم که گر آید خیال او / به خون دل خیالش را ز بی‌خویشی بیالایم“. من در میان خون (درد و رنج عشق) غرق هستم و می‌ترسم که اگر خیال او (تصور معشوق) به ذهنم آید، از شدت بی‌خویشی و فنا، خیالش را نیز به خون دل خود آغشته کنم (یعنی حتی خیال او را هم از شدت درد، آلوده سازم).

محو شدن خیالات و نشانه‌های جنون (بیت ۳ و ۴)

مولانا به قدرت عشق خود و توانایی در نمایاندن نشانه‌ها اشاره می‌کند: “خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند / به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم“. اگرچه خیالات همه‌ی عالم (از نظر عقل عادی) آشنا و قابل درک هستند، به خدا قسم که اگر این راه (راه عشق حقیقی) را باز کنم، همه‌ی آن خیالات در خون غرق خواهند شد (محو و نابود خواهند گشت).

منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی / ز من گر یک نشان خواهد نشانی‌هاش بنمایم“. من در سیلی (جریان شدید عشق) افتاده‌ام، اگر مجنون (هر) لیلی (معشوقه‌ای) باشد، اگر (آن مجنون) از من یک نشانه از (جنون عشق) بخواهد، من نشانه‌های فراوان (از بی‌قراری و عاشقی) به او نشان می‌دهم.

دل پاره و خواب آواره (بیت ۵ و ۶)

مولانا به بی‌قراری دل و شب‌های بی‌خوابی خود اشاره می‌کند: “همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره / شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم“. دل من همه‌اش پاره‌پاره (از درد عشق) می‌شود و همه‌ی شب مانند ستاره (بی‌خواب و درخشان) است. خواب من از سحر و جادوی یار خودرأی و مستبد من (معشوق) آواره شده است (و به سراغم نمی‌آید).

ز شب‌های من گریان بپرس از لشکر پریان / که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم“. از شب‌های گریان من، از لشکر پریان (که در شب فعال‌اند) بپرس، که در تاریکی (شب‌ها) از شدت آمد و شد (در بی‌قراری و جستجوی معشوق)، پای پریان (نامرئی) را می‌سایم (یعنی تا این حد بی‌قرارم).

آرامش در بی‌قراری و قبای آتشین (بیت ۷ و ۸)

مولانا به نوع خاص آرامش عاشق و تأثیرگذاری او اشاره می‌کند: “اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید / من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم“. اگر حتی یک لحظه آرام بگیرم، روح من آرام نخواهد گرفت (زیرا روح عاشق همواره در طلب است). من در آن لحظه آرام می‌گیرم که حتی یک لحظه آرام نگیرم (یعنی آرامش من در بی‌قراری مداوم در عشق است).

رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش / در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم“. مرا رها کن تا مانند خورشید، قبایی از آتش (عشق و اشتیاق) بپوشم. در آن آتش، همچون خورشید، جهانی را (با نور عشق) زینت دهم.

سوزش خورشید و گداز ماه (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به تأثیر عشق بر خورشید و خواست خود برای فنا در غم اشاره می‌کند: “که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی‌سوزد / و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی‌شایم“. زیرا آن خورشید (فیزیکی) بر آسمان، از عشق او (معشوق) همواره می‌سوزد، و هر لحظه شکر می‌کند که شایستگی (قابلیت) این سوزش را (از عشق او) دارد.

رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم / که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم“. مرا رها کن تا مانند ماه (که گاهی در حال کاستن است)، در غم او (معشوق) گدازان و آب شونده باشم. تا همانند ماه (که از نقصان شروع می‌کند)، من هم (در غم او) رو به کاهش بگذارم، تا پس از آن (مانند ماه که پس از نقصان کامل می‌شود) دیگر افزایش نیابم (و در فنا بمانم).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: