مطالب پیشنهادی![]()
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم
مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم
چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم
دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد
دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم
مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان
ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم
چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف
خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم
چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد
چه دستکها زنم آن دم که پابست رسن باشم
مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد
خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم
چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من
غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم
چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من
خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم
ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم
چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم
چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم
چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم
کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من
چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم
گهی با خویش در جنگم گهی بیخویشم و دنگم
چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم
چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جانها را
نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم
خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد
وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم
اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم
ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم
این غزل مولانا، بیانگر قدرت دگرگونکنندهی عشق و جایگاه عارف در مقام فناست. مولانا خود را ابزار دست عشق الهی میداند که از خلق بت به بتشکنی میرسد. او بر بینیازی از دانشهای ظاهری تأکید میکند و عشق را تنها راه و مقصد خویش معرفی میکند. غزل با تصویرسازیهای قوی از یوسف در چاه تا رقص با غم، به اوجگیری روح از قید جسم و جهان اشاره دارد و در نهایت، وصل به شمس تبریزی را مایهی فروغ و بیقراری میداند.
غزل با بیان تحول عارف در عشق آغاز میشود: “من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم / چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم“. من (انسانی) هستم که از خیالات (تصورات ذهنی) او (معشوق)، بت و بتواره (وثن) میتراشم (یعنی تجلیات او را در ذهن خود مجسم میکنم). اما هنگامی که وصال (معشوق) فرا رسد، بتشکن بتان (مظاهر خیالی و موهوم) خواهم بود (یعنی از هر آنچه غیر اوست رها میشوم).
“مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم / چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم“. هنگامی که او (حق تعالی) ولی و سرپرست من باشد، چه نیازی به سخره گرفتن (توجه به) بوعلی (سینا، نماد عقل و فلسفه) دارم؟ هنگامی که (معشوق) جمال خود را نمایان کند، چه نیازی به بند و تعلق بوالحسن (خرقانی، از عرفای بزرگ) دارم؟ (اشاره به بینیازی از عقل و حتی بزرگان طریق در حضور معشوق).
مولانا به نقش خود در برابر جلوههای معشوق و دگرگونی حالش اشاره میکند: “دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد / دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم“. (معشوق) دو صورت (تجلی) پیش میآورد: گاهی شمع (نور و هدایتبخش) است و گاهی شاهد (زیبارو و دلربا). من در برابر دومی (شاهد) همچون آینه هستم (بازتابدهنده جمالش)، و در برابر اولی (شمع) همچون لگن (مخزن آب برای خاموش کردن آتش شمع، یعنی پذیرای نور و گرمایش).
“مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان / ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم“. قرضی بر گردن من است که باید جانم را به عشق او بسپارم. ولی آن را وا نمیگذارم (بلکه در پرداخت آن تعلل میکنم) تا از طلب و درخواست او (برای جانم) مورد امتحان قرار گیرم (لذت طلب او را بچشم).
مولانا خود را در موقعیتی شبیه یوسف میبیند و به استقبال رهایی میرود: “چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف / خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم“. هنگامی که زندان من چاهی باشد که در عمق آن یوسف (معشوق) حضور دارد، خوشا به حال جان من در آن روزی که در این زندان قرار گیرم (چون با یوسف همراه خواهم بود).
“چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد / چه دستکها زنم آن دم که پابست رسن باشم“. هنگامی که دست او (معشوق) ریسمان باشد که دست چاهیان (گرفتاران در چاه دنیا) را میگیرد، چه دستزدنها (رقص و شادی) خواهم کرد آن لحظه که اسیر و پابست آن ریسمان (رابطه با او) باشم.
مولانا به نقش خود در راه عشق و ساز وجودیاش اشاره میکند: “مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد / خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم“. (معشوق) به من میگوید: “چرا از عشقی مینالی که راه تو را زد (مانع راهت شد)؟” خوشا به حال آن کاروانی که من در این راه (عشق) راهزن آن باشم (یعنی راه را بر غیر حق ببندم).
“چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من / غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم“. من مانند چنگ (ساز موسیقی) هستم، اما اگر میخواهی که زمان ساز من را بدانی، آن لحظه را غنیمت شمار که در وجود من نانای موسیقی (تن تن تنن، اشاره به صدای تار) باشد. (یعنی وقتی غرق عشق و فنایم، صدای درونم شنیدنی است).
مولانا به تأثیر معشوق بر جنونش و غلبه بر غم اشاره میکند: “چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من / خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم“. هنگامی که یار صاحب فنون من (معشوق)، پردهی جنون مرا بزند (مرا به جنون عشق بکشاند)، تنها خدا میداند و کس دیگری نمیداند که من در آن لحظه در چه حال و فنی (در چه مقام و وضعی) هستم.
“ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم / چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم“. از ضرب و کوبش غم چه غمی دارم، وقتی که با او (معشوق) پای میکوبم (میرقصم)؟ چه تلخیای به من میرسد، وقتی که من بر روی چانهی شیرین (ذقن، کنایه از زیبایی و دلربایی) او هستم؟
مولانا به بینیازی از جهان و رهایی از قید جسم اشاره میکند: “چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم / چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم“. چون بیش از صد جهان (معنوی و روحانی) دارم، چرا باید در یک جهان (مادی) بمانم؟ هنگامی که کباب من (وجود من) پخته شد (به کمال رسید)، چرا باید در سیخ کباب (بابزن، کنایه از قیدهای مادی) بمانم؟
“کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من / چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم“. جان من، کبوتر کبوترباز عشق او (معشوق) بود. هنگامی که برج و جایگاه اصلی خود (عالم ارواح) را دیدم، چرا باید در بدن (محدودهی جسم) باشم؟
مولانا به رهایی از تضادهای درونی و بیحجابی عشق اشاره میکند: “گهی با خویش در جنگم گهی بیخویشم و دنگم / چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم“. گاهی با خود (نفس اماره) در جنگ و کشمکش هستم و گاهی بیخویش و سرگشته (دنگ). هنگامی که یار گلرنگم (معشوق) آمد، چرا باید با این سه وضعیت (جنگ با خویش، بیخویشی، دنگی) باشم؟ (همه از بین میروند).
“چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جانها را / نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم“. چون در گرمابهی عشق او هیچ حجاب و پردهای برای جانها نیست، من که نقش و تصویر (محدود و بیجان) گرمابه نیستم، چرا باید در رختکن (جامه کن) باشم (یعنی چرا اسیر ظواهر و حجابهای مادی باشم)؟
غزل با بیان آوارگی در عشق و تأثیر شمس تبریزی پایان مییابد: “خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد / وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم“. خاموش باش ای دل گویا (سخنگو)! که من از این پس آواره (در عشق) خواهم شد. وطن (جسم یا دنیا) از (آتش) تو (عشق) آتش گرفت؛ چگونه میتوانم در وطن بمانم؟
“اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم / ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم“. چه در وطن (جسم) باشم و چه از بدن بیرون باشم، از تابش و گرمای شمس تبریزی، همچون ستارهی سهیل (که در یمن میدرخشد) باشم (یعنی در دورترین نقطه نیز تحت تأثیر او هستم).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر