تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1431

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1431

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1431

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۳۱

مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم

غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم
هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم

همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد
منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم

عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد
عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم

فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن
کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم

مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید
مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم

صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم
عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم

خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند
اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم

بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را
بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم

خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود
چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۳۱ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر نگاه عارفانه به غم و رنج است که در پرتو عشق الهی به لطفی بی‌نظیر تبدیل می‌شود. مولانا با پارادوکس‌های شیرین، نشان می‌دهد که حضور غم از جانب معشوق، نه تنها آزاردهنده نیست بلکه مایه‌ی حیات و کمال است. او خود را فراتر از قیدهای مادی و عقلی می‌داند و بر فنای هر آنچه غیر معشوق است، تأکید می‌کند. غزل با دعوت به سکوت و اشاره به غنای درونی عارف به پایان می‌رسد.

غم مطلوب و لطف معشوق (بیت ۱ و ۲)

غزل با بیان مطلوبیت غم از جانب معشوق آغاز می‌شود: “مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم / چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم“. هنگامی که (ای معشوق) کمتر به من غم می‌فرستی، حزین و تنگ‌دل می‌شوم (چون از تو بی‌نصیب مانده‌ام). اما هنگامی که غم را بر من فرو می‌ریزی، از لطف و عنایت این غم، شرمگین می‌شوم (که چرا از آن استقبال نمی‌کردم).

غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم / هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم“. غم‌های (عشق) تو مرا اجازه نداد که حتی یک لحظه غمگین (غم دنیا) شوم. هوای (عشق) تو مرا نگذاشت که اسیر آب و گل (جسم و مادیات) باشم.

غم حیات‌بخش و درمان درد (بیت ۳ و ۴)

مولانا به نقش غم الهی در حیات هستی و شفابخشی آن اشاره می‌کند: “همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد / منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم“. همه‌ی اجزای عالم هستی را، غم (عشق) تو زنده نگه می‌دارد. و من (نیز) از تو غمی را می‌خواهم که در آن (غم)، مستقل (قائم به ذات) باشم (یعنی غمی که مرا به تو پیوند دهد و از غیر تو بی‌نیاز کند).

عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد / عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم“. چه درد عجیبی برمی‌انگیزی که (خودش) داروی دردم می‌شود (درد عشق، درمان است). چه گرد و غبار عجیبی (از راه عشق) برمی‌انگیزی که از آن (مانند سرمه) بر چشم خود بکشم (مکتحل باشم، بینایی باطنی پیدا کنم).

کفیلی برای فدا و کسایی برای پوشش (بیت ۵ و ۶)

مولانا به فداکاری در عشق و غنای باطنی خود اشاره می‌کند: “فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن / کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم“. فداکار (عاشق) را چه کفیل و ضامنی وجود دارد که جان فدا کردن برای او ارزشمند باشد؟ (هیچ جز تو). کساء (ردا و پوشش) را چه کسایی (پوشش‌دهنده‌ای) است که من آن را شامل شوم (یعنی من خود کسای رحمت و بخششم). (اشاره به مقام عارف که خود منبع فیض است).

مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید / مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم“. رنج (عشق) تو مرا اجازه نمی‌دهد که (هیچ) رنجوری (جسمی یا روحی) دیگری به من برسد (زیرا درد عشق بر همه چیره است). گنج (معرفت) تو مرا نمی‌گذارد که درویش و فقیر (مقل) باشم.

نور معشوق و بی‌نیازی از استدلال (بیت ۷ و ۸)

مولانا به تجلیات معشوق و فراتر رفتن از عقل اشاره می‌کند: “صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم / عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم“. صبح (روشن و نورانی) تو مرا اجازه نداد که (برای روشنایی) شمعی (مادی) برافروزم (زیرا نور تو کافی است). آشکار بودن (عیان) تو مرا نگذاشت که برای (اثبات وجود تو) مستدل (دلیل‌آور) باشم (زیرا وجود تو آشکارتر از هر دلیلی است).

خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند / اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم“. هر خیال و اندیشه‌ای (غیر از تو) که پیش آید و خیال تو را بپوشاند، اگر خون آن را بریزم (آن را نابود کنم)، از خون او (مجازاتش) حلال و برّی خواهم بود.

سوزاندن خیالات و شمع چگل (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به فنای هر دو عالم در عشق و مقام خود اشاره می‌کند: “بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را / بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم“. از عشق تو، خیال هر دو عالم (دنیا و آخرت) را خواهم سوزاند (از هر دو بی‌نیاز خواهم شد). (و در این مقام) این دو پروانه (عالم دنیا و آخرت) خواهند سوخت، هنگامی که من شمع چگل (زیبا و درخشان، نماد معشوق یا عارف واصل) باشم.

خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود / چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم“. خاموش باش (ای مولانا)، و از حال خود کمتر به قالب سخن (قال) بیاور. (زیرا) با چنان نقل و حالتی که من دارم، چرا باید (آن را به لفظ) منتقل کنم (وقتی به بیان نمی‌آید)؟

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: