مطالب پیشنهادی![]()
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
که چندین سال من کشتی در این خشکی همیرانم
بیا ای جان توی موسی و این قالب عصای تو
چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم
تو عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل
چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم
منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر
چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم
خداوند خداوندان و صورت ساز بیصورت
چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمیدانم
گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله
گهی میزان بیسنگم گهی هم سنگ و میزانم
زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من
گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم
هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند
نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم
این غزل مولانا، بیانگر تجربهی ژرف و دگرگونکنندهی وحی و مکاشفهی الهی است. مولانا با ارجاع به داستانهای پیامبران موسی و عیسی (ع)، خود را در مقام تجربهی مستقیم با خداوند قرار میدهد. او حالات مختلف وجودی خود را در پرتو این تجلیات به تصویر میکشد و بر فنای در معشوق و بیقراری از فراق شمس تبریزی تأکید میکند. غزل سرشار از پارادوکسها و استعارههای عرفانی است که به حضور همهجانبهی حق در تمام مظاهر هستی اشاره دارد و در نهایت، با فنای هویتهای موقت و بقای هویت اصلی در معشوق به پایان میرسد.
غزل با تجربهی مکاشفه و ندای الهی آغاز میشود: “درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم / مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم“. درخت (وجود هستی) و آتشی (جلوهی نور الهی) دیدم که ندایی از آن آمد: “ای جان من!” آن آتش مرا میخواند، گویا من موسی عمران هستم (که در کوه طور ندای الهی را شنید).
“دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی / چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم“. (به عربی) وارد وادی سرگردانی (تیه) با بلاها شدم و “منّ و سلوی” (روزیرهی آسمانی) را چشیدم. چهل سال است که همچون موسی (در بیابان سینا) در این بیابان (دنیا یا طریق سلوک) سرگردان هستم.
مولانا به معجزات عشق و تحولات وجودی اشاره میکند: “مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها / که چندین سال من کشتی در این خشکی همیرانم“. از (وضعیت) کشتی و دریا مپرس؛ بیا و عجایب را ببین! که من چندین سال است که کشتی (وجود) خود را در این خشکی (عالم مادی و بیروح) میرانم (یعنی با قدرت عشق، محال را ممکن میسازم).
“بیا ای جان توی موسی و این قالب عصای تو / چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم“. بیا ای جان (معشوق)! تو موسی هستی و این قالب (وجود جسمانی) من، عصای توست. هنگامی که (این قالب را) برگیری (مرا از آن رها کنی)، عصا (چوب خشک) میگردم؛ و هنگامی که (آن را) بیفکنی، ثعبان (اژدها) میشوم (قدرت و هیبت پیدا میکنم).
مولانا به قابلیت حیاتبخشی معشوق اشاره میکند: “تو عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل / چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم“. تو عیسی هستی و من مرغ توام؛ تو مرغی از گل (جان و وجودم) ساختی. همچنان که در من میدمی (نفس حیاتبخش میبخشی)، همانگونه در اوج (آسمان) پرواز میکنم (حیات و پرواز معنوی مییابم).
“منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر / چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم“. من ستون (استون) آن مسجد هستم که پیامبر (مسند) خود را بر آن (تکیه) ساخت (اشاره به ستون حنانه). (اما) وقتی او مسند دیگری (جایگاه دیگری برای خود) بسازد، من از درد هجران (فراق) نالان میشوم. (مولانا خود را مانند ستون حنانه میداند که از فراق پیامبر ناله کرد).
مولانا به نقش حق در شکلدهی به وجود خود اشاره میکند: “خداوند خداوندان و صورت ساز بیصورت / چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمیدانم“. ای خداوندِ تمام خداوندان و ای صورتساز بیصورت (که خود صورتی نداری)! چه صورتی بر من (وجود من) میکشی (چه حالاتی به من میدهی)، تو میدانی و من نمیدانم. (تسلیم کامل به اراده و نقشبندی حق).
“گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله / گهی میزان بیسنگم گهی هم سنگ و میزانم“. گاهی سنگ (سخت و بیاحساس) هستم، گاهی آهن، و گاهی تماماً آتش (پرشور). گاهی ترازوی بیسنگ هستم (بیوزن و بیقرار)، و گاهی هم سنگ (سنگین و باوقار) و هم میزان (متعادل) هستم. (نشاندهندهی حالات متغیر و متضاد عاشق در مواجهه با تجلیات حق).
مولانا به دگرگونی در نقشها و نفی هویتهای موقت اشاره میکند: “زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من / گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم“. زمانی خودم در این (میدان هستی) میچرخیدم، زمانی (دیگران) از من میچرند (به من وابسته میشوند). گاهی گرگ (مقتدر و مهاجم) هستم، گاهی میش (رام و تسلیم)، و گاهی خود به شکل چوپان (راهنما و نگهبان) هستم. (نشاندهندهی بازیهای نقش در عالم هستی و حالات مختلف عاشق).
“هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند / نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم“. هیولا (مادهی اولیه و صورتپذیر) نشان شد (وجود یافت). اما نشان (صورت) دائم کجا میماند؟ نه این (صورت کنونی) باقی میماند و نه آن (صور قبلی)؛ (تنها) باید دانست که آن (حقیقت مطلق) من هستم و من آن (حقیقت مطلق) هستم. (نفی تمامی صورتهای موقت و تأکید بر هویت ابدی و وحدت وجود).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر