تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1402

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1402

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1402

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۴۰۲

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم
تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم

ای که ابیت گفته‌ای هر شب عند ربکم
شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم

گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو
نوبت ملک می زند ای قمر مصورم

لذت نامه‌های تو ذوق پیام‌های تو
می نرود سوی لبم سخت شده‌ست در برم

لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا
او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم

گشت فضای هر سری میل دل و میسرش
شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم

گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی
گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم

گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت
همره آتش دلم پهلوی دیده ترم

رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی
چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم

غازه لاله‌ها منم قیمت کاله‌ها منم
لذت ناله‌ها منم کاشف هر مسترم

او به کمینه شیوه‌ای صد چو مرا ز ره برد
خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم

چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم
ماه نداش می کند کز رخ تو منورم

عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد
سر به سجود می رود کز پی تو مدورم

من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم
ز آتش آفتاب او آب شده‌ست اکثرم

بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو
تا به سخن درآید آنک مست شده‌ست از او سرم

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۴۰۲ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانگر مستی و شور عاشق در برابر معشوق الهی و تجربه‌ی ژرف وحدت با اوست. مولانا با خطاب به معشوق به عنوان “بت همچو شکر” و “پیمبر”، خواهان ادامه‌ی این مستی و آگاهی بیشتر از اسرار الهی است. او اثر عشق را بر تمام هستی نمایان می‌سازد و خود را بازتابی از وجود معشوق می‌داند. غزل با بیان هویت عشق به عنوان “حیات باقی” و اعتراف به فنای خودی در برابر نور حق، به عجز زبان در وصف حال عاشق اشاره می‌کند.

طلب مستی جاودان و شرح اسرار (بیت ۱ و ۲)

غزل با طلب تداوم مستی و معرفت آغاز می‌شود: “دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرم / تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم“. ای معشوق شیرین‌مانند (بت همچو شکر)، بگو دیشب چه نوشیده‌ای (چه فیضی نصیبت شده است)؟ تا من تمام عمر، شب و روز، از همان (فیض و مستی) بنوشم.

ای که ابیت گفته‌ای هر شب عند ربکم / شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم“. ای کسی که هر شب (در معراج معنوی) گفته‌ای: “شب را نزد پروردگارم بیتوته کردم (خوابیدم)” (حدیث قدسی). ای پیامبر من (کنایه از راهنمای من)، از آن (حال) بیشتر برایم شرح بده.

جلوه جمال و لذت پنهان (بیت ۳ و ۴)

مولانا به تأثیر جمال معشوق و ذوق درونی خود اشاره می‌کند: “گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو / نوبت ملک می زند ای قمر مصورم“. اگر تو (معشوق) تابش و درخشش جمال خود را از من پنهان کنی، در عوض (در درون من) نوبت ملک (پادشاهی و سلطنت روحانی) به صدا در می‌آید (مرا پادشاهی معنوی می‌بخشی)، ای ماه صورتگر و زیبایی‌آفرین من!

لذت نامه‌های تو ذوق پیام‌های تو / می نرود سوی لبم سخت شده‌ست در برم“. لذت نامه‌های تو و ذوق پیام‌های تو (الهامات الهی)، آنقدر شدید و بزرگ است که به لبم نمی‌رود (نمی‌توانم بیان کنم)، در آغوشم (درونم) سخت و فراگیر شده است.

اصرار بر وصال و میل به عشق (بیت ۵ و ۶)

مولانا به اصرار عاشق بر وصال و غلبه عشق بر اراده اشاره می‌کند: “لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا / او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم“. (عاشق) التماس می‌کنم که “بیا، صدای دعوت و فراخوان (الصلا) را بده!” او (معشوق) این‌گونه شانه بالا می‌اندازد (اشاره به ناز کردن) که: “من در درون (عالم غیب) خوش‌ترم (و راضی‌ترم).”

گشت فضای هر سری میل دل و میسرش / شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم“. فضای هر سر و فکر، میل و اراده‌ی دل و راه رسیدنش (میسر) گشت (هرکس به دنبال تمایلات خود است). شکر که عشق (الهی) تمام میل دل و راه رسیدن من شد.

هویت عشق و جایگاه آن (بیت ۷ و ۸)

مولانا از عشق درباره هویتش می‌پرسد: “گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی / گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم“. شبی از عشق پرسیدم: “راست بگو، تو کیستی؟” (عشق) گفت: “من حیات پایدار هستم، عمر خوشی که پیوسته تکرار می‌شود (جاودانه است).”

گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت / همره آتش دلم پهلوی دیده ترم“. به عشق گفتم: “ای فراتر از مکان، خانه‌ی تو کجاست؟” (عشق) گفت: “همراه آتش دلم (شور و حرارت عشق در دل من) و در کنار چشم گریانم (نشانه‌ی حضور عشق و سوز درون).

رنگرز و غازه‌ی لاله‌ها (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا به نقش خود در هستی در پرتو معشوق اشاره می‌کند: “رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی / چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم“. هر روی زرد و زعفرانی (از عشق یا بیماری)، رنگرزی‌اش از من است (من منشأ آنم). من چابک و زرنگ هستم، اما عاشق اسب لاغر (عشق حقیقی و فانی) هستم. (پارادوکس که زرنگی دنیوی را نفی کرده و عاشق فقر و بندگی می‌شود).

غازه لاله‌ها منم قیمت کاله‌ها منم / لذت ناله‌ها منم کاشف هر مسترم“. غازه‌ی لاله‌ها (رنگ و زیبایی آن‌ها) منم، ارزش و قیمت هر کالا منم. لذت ناله‌ها (ناله‌های عاشقانه) منم، و آشکارکننده‌ی هر راز پنهان (مستر) منم. (مولانا خود را تجلی‌گاه صفات الهی در هستی معرفی می‌کند).

گمراهی و راهنمایی (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به قدرت معشوق در جذب و نیاز به هدایت اشاره می‌کند: “او به کمینه شیوه‌ای صد چو مرا ز ره برد / خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم“. او (معشوق) با کوچکترین شیوه‌ای، صدها نفر مانند مرا از راه (عقل و خودی) برد (گمراه کرد و به سوی خود کشید). ای خواجه (استاد، شمس تبریزی)، تو مرا راهنما باش! من چگونه می‌توانم او را از راهش (راه جذب من) دور کنم؟

چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم / ماه نداش می کند کز رخ تو منورم“. چرخ (آسمان) به او (معشوق) ندا می‌کند که: “چرخش من به خاطر توست.” ماه به او ندا می‌کند که: “من از روی تو (نور تو) روشن هستم.” (اشاره به تأثیر و سلطنت معشوق بر کل عالم).

سرسپردگی و فنا (بیت ۱۳ و ۱۴)

مولانا به تسلیم کامل در برابر معشوق و فنای خود اشاره می‌کند: “عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد / سر به سجود می رود کز پی تو مدورم“. عقل از جای خود می‌جهد (متحیر و از کار می‌افتد)، روح خراج (خسارت، باج) می‌دهد (در برابر عظمت تو). سر به سجده می‌رود (وجودم تسلیم محض است) که: “به خاطر تو (به دنبال تو) مدور و در حال چرخش هستم.”

من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم / ز آتش آفتاب او آب شده‌ست اکثرم“. من که این فضولات (زیادی‌ها) را می‌گویم و از هنر خود چاق (پر از دانش و هنر) هستم، (اکنون) از آتش آفتاب او (معشوق)، بیشتر وجودم آب شده است (فانی و ذوب شده‌ام).

پایان سخن و انتظار از معشوق (بیت ۱۵)

غزل با اعتراف به عجز زبان در وصف حال عاشقانه و انتظار سخن از معشوق پایان می‌یابد: “بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو / تا به سخن درآید آنک مست شده‌ست از او سرم“. بس کن ای قصه‌گو (خطاب به خود یا هرکس که سخن می‌گوید)، از گفت و گو سیر شدم. (صبر می‌کنم) تا آن کسی (معشوق) که سرم از او مست شده است، خود به سخن درآید. (اشاره به مقام سکوت و انتظار برای الهام مستقیم از معشوق).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: