تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1371

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1371

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1371

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۳۷۱

ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام
زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن
مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام

ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای
با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام
با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام

ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر
من گرد خنبی گشته‌ام من شیره‌ای افشرده‌ام

مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او
از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام

روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد
ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم
با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام

آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند
ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام

دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من
در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام

در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر
با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام

گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد
گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام

خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای
گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۳۷۱ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، بیانی شورانگیز و بی‌باکانه از مستی در باده عشق الهی و فنای کامل در معشوق است. مولانا خود را چنان غرق در این می بی‌کران می‌داند که از قید عقل و اندیشه رها شده و به مقامی فراتر از مکان و زمان رسیده است. او با تمثیل‌های گوناگون، دوگانگی‌های ظاهری را در هم می‌شکند و بر یگانگی درونی خود با حق تأکید می‌کند. غزل با دعوت به خاموشی در برابر حقایق عمیق عشق به پایان می‌رسد.

مستی بی‌کران و رهایی از پیمانه (بیت ۱ و ۲)

غزل با ادعایی جسورانه از مستی عارفانه آغاز می‌شود: “ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده‌ام / زان می که در پیمانه‌ها اندرنگنجد خورده‌ام“. ای عاشقان! من دیگر پیمانه (حد و مرز) ندارم، زیرا از آن شراب (عشق الهی) نوشیده‌ام که در هیچ پیمانه‌ای (محدودیتی) نمی‌گنجد.

مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن / مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده‌ام“. من از شراب “من لدن” (شراب لدنی و الهی، اشاره به علم لدنی که از جانب خداوند است) مستم؛ برو و محتسب (مأمور حکومتی که بر اخلاق نظارت می‌کند) را خبر کن! برای محتسب و تو نیز، چاشنی و نمونه‌ای از این شراب آورده‌ام. (اشاره به فراگیر بودن و هدایت‌بخشی عشق).

منافق صادق و دوگانگی درونی (بیت ۳ و ۴)

مولانا به حال خاص خود در عشق اشاره می‌کند: “ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده‌ای / با زندگانت زنده‌ام با مردگانت مرده‌ام“. ای پادشاه صادقان (خطاب به معشوق)! آیا هیچ‌گاه منافقی (کسی که ظاهر و باطنش فرق دارد) مانند من دیده‌ای؟ (که در ظاهر) با زندگان (عادی) زنده‌ام و با مردگان (اهل فنا و بیگانگان از دنیا) مرده‌ام. (اشاره به فنا در معشوق و بی‌تفاوتی نسبت به دنیا).

با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته‌ام / با منکران دی صفت همچون خزان افسرده‌ام“. با دلبران و گل‌رویان (عاشقان و اهل دل) مانند گلستان‌ها شکفته‌ام. اما با منکران و دیوصفتان، همچون خزان (افسرده و بی‌روح) هستم.

بی‌خبری و غرق در معشوق (بیت ۵ و ۶)

مولانا به بی‌خبری از خود و غرق شدن در معشوق اشاره می‌کند: “ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی‌خبر / من گرد خنبی گشته‌ام من شیره‌ای افشرده‌ام“. ای کسی که تنها به دنبال نان (مادیات) هستی، به من نگاه کن! به خدا که من مست و بی‌خبر (از خود و دنیا) هستم. من گرد خم (شراب عشق) گشته‌ام و شیره (اصل و عصاره) آن را فشرده‌ام.

مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او / از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده‌ام“. مستم، اما مستی‌ام از روی (زیبایی) اوست؛ غرقم، اما غرقم در جوی (فیض) اوست. از قند (شیرینی) و از گلزار (لطافت) او، مانند گلشکر (نوعی شیرینی) پرورش یافته‌ام.

تبدیل زنگی به رومی (بیت ۷ و ۸)

مولانا به تحول باطنی اشاره می‌کند: “روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد / ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده‌ام“. روزی که پرتو روی (جمال) او بر روی زرد (نحیف و رنگ‌پریده) من بیفتد، من (که شاید در ظاهر سیاه‌چرده یا ناچیز باشم) به ماهی رومی‌رخ (زیبا و نورانی) تبدیل می‌شوم، حتی اگر زنگی‌زاده‌ای تازه کار باشم. (اشاره به دگرگونی باطنی از فیض معشوق).

در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم / با یار خود آمیختم زیرا درون پرده‌ام“. اندیشه (عقل جزئی) را در جام می (عشق) آویختم و خونش را ریختم (نابودش کردم). با یار خود (معشوق) آمیختم و یکی شدم، زیرا من اکنون در درون پرده (راز حقیقت) هستم.

بیزاری از اندیشه و سیر در لامکان (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا برتری عشق بر عقل را بیان می‌کند: “آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند / ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه‌ها پژمرده‌ام“. اندیشه را آویختم و از بین بردم، زیرا اندیشه انسان را هوشیار (عاقل و محتاط) می‌کند. من از اندیشه بیزارم و از اندیشه‌ها (از وسوسه‌ها و تعلقات فکری) پژمرده‌ام.

دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من / در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده‌ام“. اکنون زمانه، زمانه من است و فلک (گردون) از من حیران است. سیر و سفر من در لامکان (عالم بی‌مکان) است و فرمانم را از “قان” (اشاره به “کن فیکون”، امر الهی) آورده‌ام. (اشاره به رسیدن به مقام بقا بعد از فنا و اختیار عارف).

جان و قان و آنی دیگر (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به تحول وجودی اشاره می‌کند: “در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر / با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده‌ام“. در جسم من، جانی دیگر (جانی الهی) پدید آمده؛ در جان من نیز “قانی” دیگری (قدرت و فرمانروایی دیگر) هست. با آنِ من (هستی من)، آنی دیگر (لحظه‌ای دیگر از حقیقت) است، زیرا من به آن (حقیقت مطلق) پی برده‌ام.

گر گویدم بی‌گاه شد رو رو که وقت راه شد / گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده‌ام“. اگر (کسی یا نفسی) به من بگوید: “دیر شده، برو برو که وقت سفر شد”، می‌گویم که این حرف را با زندگان (اهل دنیا و غافلان) بگو، من جانم را به حق سپرده‌ام. (اشاره به فنای کامل در حق و بی‌نیازی از سفر و زمان).

خاموشی و صید شه (بیت ۱۳)

غزل با دعوت به خاموشی در برابر عظمت عشق پایان می‌یابد: “خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده‌ای / گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده‌ام“. ساکت شو! زیرا بلبل به باز (نماد تیزبینی و شکار) گفت: “چرا ساکت شده‌ای؟” باز گفت: “به خاموشی من نگاه نکن، من در شکار شاه (معشوق) صدبار مرده‌ام (فنا شده‌ام).” (یعنی خاموشی من از شدت فنا و غرق شدن در معشوق است، نه از بی‌حالی).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: