مطالب پیشنهادی![]()
تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال
به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی
چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال
دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه
چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال
تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم
که اصل مکر توی و چراغ هر محتال
تو در جوال نگنجی و دام را بدری
که دیده است که شیری رود درون جوال
نه گربهای که روی در جوال و بسته شوی
که شیر پیش تو بر ریگ میزند دنبال
هزار صورت زیبا بروید از دل و جان
چو ابر عشق تو بارید در بیامثال
مثال آنک ببارد ز آسمان باران
چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال
چه قبه قبه کز آن قبهها برون آیند
گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال
بگویمت که از اینها کیان برون آیند
شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال
ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق
صلای عشق شنو هر دم از روان بلال
بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق
دری گشایم در غیب خلق را ز مقال
همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت
برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال
چگونه طبل نپرد بپر کرّمنا
که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال
خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی
ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال
این غزل مولانا، ستایشی از عشق الهی و قدرت بیکران معشوق است که همهچیز را دگرگون میکند و از قیدها رها میسازد. مولانا با بیان فناپذیری عاشق در برابر معشوق و رهایی روح از قفس تن، نشان میدهد که معشوق، فراتر از هرگونه فریب و حیله است و خود سرچشمه همه هوشمندیهاست. او با تشبیه عشق به بارانی حیاتبخش، جلوههای گوناگون هستی را از آن میداند و در نهایت، با اشاره به شمس تبریزی به عنوان خورشیدی جاودان، بر ابدیت و بیزوال بودن او تأکید میکند.
غزل با دعای خیر برای معشوق آغاز میشود: “تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال / هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال“. سعادت و خوشبختی برای تو (ای معشوق) در آن جمال و جلالت باد! اگر هزاران عاشق در راه تو بمیرند (فنا شوند)، خونشان حلال و رواست (مایه سعادت و کمال است).
“به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی / چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال“. ای لطیفخصال (خوشخو و مهربان)، مرا در یک لحظه میافروزی (حیات میبخشی) و در یک لحظه میکشی (فنا میکنی). (زیرا) ما در برابر تو چون آتش هستیم (که به سرعت شعلهور و خاموش میشود).
مولانا به بیاعتباری تن خاکی اشاره میکند: “دل آب و قالب کوزهست و خوف بر کوزه / چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال“. دل مانند آب است و قالب (تن) مانند کوزه است، و ترس بر کوزه است (که مبادا بشکند). هنگامی که آب (دل) به اصل خود (حق) بازگردد، سفال (کوزه/تن) را شکسته بدان. (یعنی با رهایی روح، جسم بیارزش میشود).
“تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم / که اصل مکر توی و چراغ هر محتال“. چگونه میتوانم تو را فریب دهم؟ چه چیزی را میتوانم در جوال (کیسه) برای تو پنهان کنم؟ (زیرا) تو خودت سرچشمه مکر (هوشمندی و تدبیر) هستی و چراغ هر حیلهگر و هوشمندی (محتال) هستی.
مولانا به بیکرانگی معشوق اشاره میکند: “تو در جوال نگنجی و دام را بدری / که دیده است که شیری رود درون جوال“. تو در جوال (محدودیت و قید) نمیگنجی و دام را میدری. چه کسی دیده است که شیری (موجودی عظیم و قدرتمند) درون جوال برود؟
“نه گربهای که روی در جوال و بسته شوی / که شیر پیش تو بر ریگ میزند دنبال“. تو گربه نیستی که به درون جوال بروی و بسته شوی. (بلکه چنان شیر قدرتمندی هستی) که شیر هم در مقابل تو، بر روی ریگ دنبالش را میزند (تسلیم و خاکسار است).
مولانا به منشأ زیباییها اشاره میکند: “هزار صورت زیبا بروید از دل و جان / چو ابر عشق تو بارید در بیامثال“. هزاران صورت زیبا از دل و جان میروید و پدید میآید، هنگامی که ابر عشق تو در بیمانندها (در عالم بیمثال) میبارد.
“مثال آنک ببارد ز آسمان باران / چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال“. مانند آن است که باران از آسمان ببارد، (آنگاه) جویها و حوضها و آب زلال، قبه قبه (پر و گنبدیشکل) میشوند. (اشاره به پر شدن جهان از فیض الهی).
مولانا به ظهور جلوهها پس از باران عشق اشاره میکند: “چه قبه قبه کز آن قبهها برون آیند / گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال“. چه گنبدهای زیبایی که از آن گنبدها (از آن پرشدنها)، گل و بنفشه و نسرین و سنبل، مانند ماه نو (زیبا و تازه) بیرون میآیند!
“بگویمت که از اینها کیان برون آیند / شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال“. (اکنون) به تو بگویم که چه کسانی از این (گلها و زیباییها) بیرون میآیند؟ صدای ژغژغ خلخال (صدای پای زیبارویان پنهان) را از درونشان شنیدم. (اشاره به جلوههای لطیف و پنهان الهی).
مولانا به راه و رسم عاشقی اشاره میکند: “ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق / صلای عشق شنو هر دم از روان بلال“. ای عاشق، ردای پیامبر فرستاده (حضرت محمد) را بگیر (پیرو راه او باش). و هر لحظه از روح بلال (مؤذن پیامبر، نماد عشق حقیقی و تسلیم) صدای عشق را بشنو!
“بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق / دری گشایم در غیب خلق را ز مقال“. مرا رها کن (اجازه بده) که عجایب تو را بگویم، ای عشق! (آنقدر در وصف تو سخن بگویم) که دری از عالم غیب را برای مردم، از طریق سخن (مقال) بگشایم.
مولانا خود و عاشقان را به ساز تشبیه میکند: “همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت / برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال“. همه ما مانند کوس و طبل هستیم که در برابر تو دلمان تهی است (بیارادهایم). هنگامی که تو زخمه (ضربهی) چرمی (دوال) را بزنی، ما فریاد برمیآوریم. (کنایه از اینکه هرچه از عاشق ظاهر میشود، از تأثیر معشوق است).
“چگونه طبل نپرد بپر کرّمنا / که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال“. چگونه طبل پرواز نکند (به شور نیاید) و با بالهای “کرمنا” (اشاره به “ولقد کرمنا بنی آدم” – آیه کرامت انسان) پرواز نکند؟ (وقتی) سلطانی چون تو زننده و طبال (نوازنده) او باشد.
غزل با ستایش شمس تبریزی به پایان میرسد: “خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی / ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال“. تو خودت آفتاب جهان هستی، تو شمس تبریزی. ولی تو همواره آن خورشیدی نیستی که به زوال و غروب میرسد (بلکه خورشید جاودانی).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر