مطالب پیشنهادی![]()
امروز روز شادی و امسال سال لاغ
نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل
چشم من و تو روشن بیروی زشت زاغ
گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان
سبزهست و لاله زار و چمن کوری کلاغ
با سیب انار گفت که شفتالویی بده
گفت این هوس پزند همه منبلان راغ
شفتالوی مسیح به جان میتوان خرید
جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ
باغ و بهار هست رسول بهشت غیب
بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ
در آفتابِ فضل گشا پر و بال نو
کز پیش آفتاب برفتهست میغ و ماغ
چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع
مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ
خورشید ما مقیم حَمَل در بهار جان
فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ
سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا
خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ
امروز پایْ دار که برپاست ساقیی
کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ
گه آب مینماید و گه آتشی کز او
دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ
غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش
گو چیغ چیغ میکن و گو چاغ چاغ چاغ
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس
گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ
این غزل مولانا، سرشار از شادی و بهجت از فرارسیدن بهار معنوی و غلبه آن بر غم و اندوه است. مولانا با استفاده از استعارات طبیعی و فیزیکی بهار و باغ، به تجلی لطف الهی و تأثیر آن بر دلها اشاره میکند. مضمون اصلی، بیداری از غفلت و غرق شدن در فیض و عشق الهی است.
غزل با اعلام شادمانی آغاز میشود: “امروز روز شادی و امسال سال لاغ / نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ“. امروز روز شادی است و امسال سال لاغ (سال فقر و خشکی و بیبرکتی ظاهری) نیست (یعنی سال پربرکت و فیض معنوی است). حال ما بسیار نیکوست و امیدواریم حال باغ (عالم هستی یا دل سالکان) نیز همیشه نیکو باشد.
“آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل / چشم من و تو روشن بیروی زشت زاغ“. بهار (تجلی لطف الهی) فرا رسید و گل (نماد زیبایی و لطافت) با خنده به نرگس (نماد چشم بیدار) گفت: “چشم من و تو از دیدن این زیباییها روشن باد، بدون دیدن روی زشت زاغ (نماد پلیدی و تیرگی).”
مولانا به لذت بردن اهل دل از فیض بهار اشاره میکند: “گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان / سبزهست و لاله زار و چمن کوری کلاغ“. گل (معرفت الهی) شیرینی و نقل بلبلان (عاشقان حقیقی) است. و شکر (حلاوت فیض) نقل طوطیان (زاهدان سخنگو) است. سبزه و لالهزار و چمن (زیباییهای بهار) برای کوری کلاغ (چشمبندی و ندیدن سیاهیهای نفس یا منکران زیبایی).
“با سیب انار گفت که شفتالویی بده / گفت این هوس پزند همه منبلان راغ“. سیب (نماد زیبایی و لطافت) به انار (نماد دل پر از دانهها) گفت که شفتالویی (میوهای لطیفتر و شیرینتر) به من بده. (انار) گفت: “این هوس (آرزوی ظاهری) را همه مُنبَلان راغ (کسانی که در باغ و صحرا مشغول جمع کردن میوه هستند و به عمق نرسیدهاند) میپزند و میجویند.” (یعنی طالب حقایق سطحی هستند نه عمق.)
مولانا به حقیقت والای معنوی اشاره میکند: “شفتالوی مسیح به جان میتوان خرید / جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ“. شفتالوی مسیح (اشاره به روحبخشی و حیاتبخشی عیسی مسیح، یا حقیقت معنوی بسیار لطیف) را تنها با جان (جان پاک و عاشق) میتوان به دست آورد. جانی که ترقی و بالا رفتن آن از دل (احساس) نیست و از دماغ (عقل و استدلال) نیز نیست (بلکه از فیض الهی است).
“باغ و بهار هست رسول بهشت غیب / بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ“. باغ و بهار (زیباییهای دنیا و تجلیات الهی) در واقع رسول بهشت غیب (پیامآور بهشت ناپیدا) هستند. بشنو که وظیفه رسول، چیزی جز ابلاغ پیام (بلاغ) نیست (و این زیباییها پیامآور حقیقتی والاترند).
مولانا به گشودن پر و بال در پرتو فضل الهی اشاره میکند: “در آفتابِ فضل گشا پر و بال نو / کز پیش آفتاب برفتهست میغ و ماغ“. در آفتاب فضل (لطف و عنایت الهی) پر و بالی نو (قوت و توان تازه) بگشا و پرواز کن. چرا که مه و ابر (میغ و ماغ، نماد تیرگیها و حجابهای دنیوی) از پیش آفتاب (فضل الهی) برطرف شدهاند.
“چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع / مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ“. اکنون ساقی بهار (تجلی فیض الهی) آنقدر شراب (معرفت و عشق) ریخته است. که مستسقیان خاک (تشنگان زمین، یعنی انسانها) از این فیض (بخشش الهی) سیراب شده و “کاغ” (اصطلاحی برای سیر شدن و بینیازی از آب) کردهاند.
مولانا به ثبات و پایداری خورشید جان اشاره میکند: “خورشید ما مقیم حَمَل در بهار جان / فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ“. خورشید ما (معشوق الهی یا روح حقیقی)، در حَمَل (برج فروردین، آغاز بهار) و در بهار جان (اوج شکوفایی روحی) مقیم و ثابت است. و از بهمن و کانون (ماههای سرد زمستان، نماد غم و رکود) فارغ و رهاست. چه مسیر خوش و دلنشینی (مساغ) است!
“سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا / خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ“. سرت را همینطور (مانند سرمستی و رقص) بجنبان. (این حرکت سر) یعنی سر من آرزوی خاریدن (بیقراری و خارش از شوق عشق) را دارد. اما من برای خاریدن آن فراغ (آسودگی و فرصت) ندارم. (یعنی آنقدر درگیر فیض الهیام که به بیقراریهای جسمانی توجهی ندارم).
“امروز پایْ دار که برپاست ساقیی / کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ“. امروز پابرجا باش و استقامت کن، زیرا ساقیای (معشوق) برپاست. او کسی است که برای خاک (عالم ماده) و فلک (آسمان و عالم بالا) صدها چراغ (نور و روشنایی) برپا کرده است.
“گه آب مینماید و گه آتشی کز او / دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ“. او (ساقی/معشوق) گاهی آب (لطف و رحمت) مینماید و گاهی آتش (شوق و سوز عشق) که از آن آتش، دل داغ داغ (پر از سوز و حرارت) شد. اما (همین آتش) دل را از داغ (غم و رنج) رها کرد.
مولانا به غلبه بر غم اشاره میکند: “غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش / گو چیغ چیغ میکن و گو چاغ چاغ چاغ“. غم (در برابر شادی عشق) مانند موشی شد که در چنگال گربه (شادی یا عشق) قرار گرفته و جیغ جیغ (چیغ چیغ) میکند. (به او) بگو هرچه میخواهی جیغ جیغ کن و بگو چاغ چاغ چاغ (کنایه از بیاهمیتی و بیاثری غم).
“آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس / گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ“. (ای نفس،) به چرخه (چرخ نخریسی، نماد تعلقات دنیوی و مشغولیتهای بیحاصل) آتش بزن و دیگر پنبه مریس (دیگر درگیر کارهای بیهوده نشو). گردن (جان) به دلیل پرداختن به این حرفها (سخنان بیهوده و تعلقات) مانند دوک (لاغر و فرسوده) شد، و این حرفها مانند پَناغ (رشته نخ در هم گره خورده) شدهاند. (یعنی این کارها فقط باعث فرسودگی و پیچیدگی میشوند).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر