دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
چو بیمار گردد به بازار گردد
دکان تو جوید لب قندخایش
توی باغ و گلشن توی روز روشن
مکن دل چو آهن مران از لقایش
به درد و به زاری به اندوه و خواری
عجب چند داری برون سرایش
مها از سر او چو تو سایه بردی
چه سود و چه راحت ز سایه همایش
چو یک دم نبیند جمال و جلالت
بگیرد ملالی ز جان و ز جایش
جهان از بهارش چو فردوس گردد
چمن بیزبانی بگوید ثنایش
جواهر که بخشد کف بحر خویَش
فزایش که بخشد رخ جان فزایش
جهان سایه توست روش از تو دارد
ز نور تو باشد بقا و فنایش
منم مهره تو فتاده ز دستت
از این طاس غربت بیا درربایش
بگیرم ادب را ببندم دو لب را
که تا راز گوید لب دلگشایش
این غزل مولانا، مناجاتی عاشقانه و پر سوز و گداز با معشوق الهی است. مولانا با بیان درد و نیاز عاشق به معشوق، او را تنها درمانکننده، سیرابکننده و منبع تمام زیباییها و هستی میداند. در این غزل، وابستگی مطلق عاشق به معشوق به زیبایی بیان شده است.
غزل با پرسشی از معشوق آغاز میشود: “دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش / چو تشنه تو باشد که باشد سقایش“. دلی که از عشق و آتش تو میسوزد، دوایش (درمانش) چیست؟ (تنها تو درمانش هستی). هنگامی که دلی تشنه تو باشد، چه کسی جز تو میتواند ساقی (آبدهنده و سیرابکننده) او باشد؟ این بیت، بر یگانگی معشوق در برآورده ساختن نیازهای روحی عاشق تأکید دارد.
سپس به جستجوی معشوق در هر حال اشاره میکند: “چو بیمار گردد به بازار گردد / دکان تو جوید لب قندخایش“. هنگامی که دل بیمار (درد عشق) شود، به هر سو در بازار وجود میگردد. اما در نهایت، دکان تو (جایگاه و محل تجلی تو) را میجوید و لب خود را برای قندخا (نوشیدن قند، اشاره به شیرینی کلام و لطف معشوق) آماده میکند.
مولانا معشوق را منشأ تمام زیباییها و نور میداند: “توی باغ و گلشن توی روز روشن / مکن دل چو آهن مران از لقایش“. تو خودت باغ و گلشن (زیبایی و طراوت) هستی، تو خودت روز روشن (نور و وضوح) هستی. پس دل مرا مانند آهن سخت نکن و آن را از دیدار خودت (لَقایش) محروم مکن.
سپس به گله از دوری و بیمهری معشوق اشاره میکند: “به درد و به زاری به اندوه و خواری / عجب چند داری برون سرایش“. در حال درد و زاری، در اندوه و خواری، عجیب است که (ای معشوق) تا کی مرا بیرون از سرای خود (آستان خود) نگه میداری؟
مولانا به بیاثر بودن همه چیز بدون لطف معشوق اشاره میکند: “مها از سر او چو تو سایه بردی / چه سود و چه راحت ز سایه همایش“. ای ماه (معشوق زیبا)، هنگامی که تو سایه خود را از سر عاشق برداری، چه سود و چه راحتی از سایه هما (پرنده سعادت) میتواند حاصل شود؟ (یعنی هیچ سعادتی بدون لطف تو نیست).
“چو یک دم نبیند جمال و جلالت / بگیرد ملالی ز جان و ز جایش“. هنگامی که (دل یا عاشق) حتی یک لحظه جمال و جلال (زیبایی و شکوه) تو را نبیند، از جان و از جای خود (از هستی و مقام خویش) دچار ملال و خستگی و اندوه میشود.
مولانا به تأثیر معشوق بر جهان اشاره میکند: “جهان از بهارش چو فردوس گردد / چمن بیزبانی بگوید ثنایش“. جهان از بهار (لطف و تجلی) تو مانند فردوس (بهشت) میشود. و چمن (طبیعت) بدون زبان (با زیبایی و طراوت خود) تو را ستایش میکند.
“جواهر که بخشد کف بحر خویَش / فزایش که بخشد رخ جان فزایش“. او (معشوق) جواهرات را از سخاوت دریای خویش (دریای فضل و کرمش) میبخشد. و افزایش و رشد را رخ جانافزای او (چهرهای که به جان حیات میبخشد) عطا میکند.
مولانا معشوق را هستیبخش و نابودکننده میداند: “جهان سایه توست روش از تو دارد / ز نور تو باشد بقا و فنایش“. جهان (تمام هستی) سایه توست و روشنایی خود را از تو دارد. بقا (پایداری) و فنای (نیستی) آن نیز از نور تو (اراده و قدرت تو) است.
سپس خود را مهرهای در دست معشوق میداند: “منم مهره تو فتاده ز دستت / از این طاس غربت بیا درربایش“. من مهره (دانه بازی یا مهرهای بیاراده) در دست تو هستم که از دستت افتادهام. (ای معشوق) بیا و مرا از این تاس غربت (کاسه بازی یا سرنوشت غربت و دوری) بربا و نجاتم بده.
غزل با تعهد به سکوت برای شنیدن راز دل به پایان میرسد: “بگیرم ادب را ببندم دو لب را / که تا راز گوید لب دلگشایش“. ادب را رعایت میکنم و دو لب خود را میبندم (سکوت میکنم). تا لب دلگشای او (دل عاشق که حال گشاده شده و آکنده از رازهای عشق است) خودش رازها را بگوید. (زیرا زبان عقل از بیان اسرار عشق ناتوان است).
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا