مطالب پیشنهادی![]()
چو رو نمود به منصور وصل دلدارش
روا بود که رساند به اصل دل دارش
من از قباش ربودم یکی کلهواری
بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش
شکستم از سر دیوار باغ او خاری
چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش
چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش
سزد که زخم کشد از فراق سگسارش
اگر چه کره گردون حرون و تند نمود
به دست عشق وی آمد شکال و افسارش
اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا
به جام عشق گرو شد ردا و دستارش
بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش
کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش
به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو
به عور گفتم درجه به جو برون آرش
نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو
فتاده بود همیبرد آب جوبارش
درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید
به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش
بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ
چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش
بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت
که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش
هزار غوطه مرا میدهد به هر ساعت
خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش
خمش بس است حکایت اشارتی بس کن
چه حاجتست بر عقل طول طومارش
این غزل مولانا، بیانگر فنای عاشق در معشوق و تسلیم بیقید و شرط در برابر عشق الهی است. مولانا با استفاده از تمثیلات قوی و داستانگونه، به قدرت عشق در فراتر رفتن از عقل و منطق، و همچنین خطرات تعلق به دنیا (نماد پوستین) اشاره میکند.
غزل با اشاره به تجلی معشوق و تأثیر آن بر عاشق آغاز میشود: “چو رو نمود به منصور وصل دلدارش / روا بود که رساند به اصل دل دارش“. هنگامی که دلدار (معشوق الهی) روی خود را برای منصور (عاشق، اشاره به منصور حلاج که در راه عشق فانی شد) آشکار کرد و به وصالش رسید، روا و سزاوار بود که (منصور) خود را به اصل دل (حقیقت وجود و کانون عشق) و جایگاه ابدی خود برساند (و فانی شود).
سپس به بیخودی عاشق در برابر جلوه معشوق اشاره میکند: “من از قباش ربودم یکی کلهواری / بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش“. من از ردای او (معشوق) یک “کلهوار” (شاید نوعی قطعه از لباس یا اشاره به شکوه و زیبایی او) ربودم. (و به محض این کار) عقل و سر و پایم (تمام وجودم) از شکوه و عظمت آن کلهوار سوخت (و از خود بیخود شدم).
مولانا به تأثیر کوچکترین برخورد با معشوق اشاره میکند: “شکستم از سر دیوار باغ او خاری / چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش“. من از سر دیوار باغ او (معشوق) تنها یک خار (یک اشاره یا جلوه کوچک) را شکستم. (اما همین خار) چه خارخار (درد و بیقراری) و طلب و آرزویی را در دلم ایجاد کرده است!
سپس به حال دل پس از مستی اشاره میکند: “چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش / سزد که زخم کشد از فراق سگسارش“. هنگامی که این دل (عاشق) به واسطه می (شراب عشق) او، به ناگاه شیرگیر (مست و بیخود و نیرومند) شد. پس سزاوار است که از فراق و دوری سگسارش (ساقی یا خود معشوق، که مانند سگ نگهبان است و عاشق را رها نمیکند) زخمها بکشد (و رنج فراق را تحمل کند).
مولانا به تسلط عشق بر گردون (فلک) اشاره میکند: “اگر چه کره گردون حرون و تند نمود / به دست عشق وی آمد شکال و افسارش“. اگرچه اسب گردون (اشاره به جهان و تقدیر) سرکش و تندرو به نظر میآمد. اما شِکال (زنجیر) و افسار (مهار) آن به دست عشق او (معشوق) افتاد (یعنی عشق بر تمام هستی مسلط است).
سپس به اسارت عقل در برابر عشق اشاره میکند: “اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا / به جام عشق گرو شد ردا و دستارش“. اگرچه عقل صاحب مقام و جایگاه بلند و بسیار داناست. اما ردا و دستار (نماد عزت و وقار و دانش) او به خاطر جام عشق (شراب عشق) گرو گذاشته شد و اسیر عشق گشت.
این بخش غزل حاوی یک تمثیل داستانی است که نمادی از طمع ورزیدن به دنیا و اسیر شدن در دام آن است:
“بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش / کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش“. چه ب دلهای بسیاری که از عشق او (معشوق) به زنهار (پناه و امان) آمدند (خواستند که از عشق رها شوند). اما عشق او را کشان کشان (به زور) به سوی خود کشید و امان نداد و رهایش نکرد. (این بیت پیشدرآمدی برای داستان است که عشق رها نمیکند).
تمثیل پوستین و خرس:
“به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو / به عور گفتم درجه به جو برون آرش“. در یک روز سرد، یک پوستین (لباس گرم) در جوی آب افتاده بود. به عور (شخص برهنه و نیازمند) گفتم: “فوری به جوی برو و آن پوستین را بیرون بیاور.”
“نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو / فتاده بود همیبرد آب جوبارش“. (اما در واقع) آن پوستین نبود، بلکه خرسی بود که در جوی آب افتاده بود. و آب جوی نیز او را با خود میبرد (خرس در آب دست و پا میزد).
“درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید / به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش“. آن شخص برهنه با طمع (برای به دست آوردن پوستین) وارد جوی شد و به پوست خرس رسید. اما همان طمع، او را به دست خرس گرفتار کرد (خرس او را گرفت و رها نکرد). این تمثیل، اشاره به این دارد که انسان به طمع به دست آوردن متاع دنیا (پوستین) وارد آن میشود، اما در نهایت خود اسیر دنیا (خرس) میگردد.
“بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ / چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش“. به آن شخص گفتم: “تو پوستین را رها کن و بازگرد. چرا اینقدر دور و دیر در رنج و نبرد (با خرس) ماندهای؟”
“بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت / که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش“. او گفت: “برو! آن پوستین (که در واقع خرس بود) چنان مرا گرفت که دیگر امیدی به رهایی از چنگال جبار (قاهر و قدرتمند) او نیست.”
“هزار غوطه مرا میدهد به هر ساعت / خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش“. او (خرس/دنیا) در هر ساعت هزار بار مرا غرق میکند و زیر آب میبرد. و رهایی از آن چنگال عاشقافشار (که عاشق را میفشارد و نابود میکند) نیست.
غزل با دعوت به سکوت و ایجاز به پایان میرسد: “خمش بس است حکایت اشارتی بس کن / چه حاجتست بر عقل طول طومارش“. ساکت باش! حکایت (عشق و فنا) کافی است، به اشارتی بسنده کن. چه نیازی است که برای عقل (که خود محدود است)، طوماری طولانی (شرح و تفصیل بیحد) نوشته شود؟
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر