مطالب پیشنهادی![]()
مستی امروز من نیست چو مستی دوش
مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش
غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب
گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش
عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون
چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش
این دل مجنون مست بند بدرید و جست
با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش
صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان
کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش
گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن
وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش
خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور
شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش
گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ
جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش
چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین
گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش
بشنو از جان سلام تا برهی از کلام
بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش
گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو
صافم و آزاد نو بنده دردی فروش
ترس و امید تو را هست حواله به عقل
دانه و دام تو را هست شکاری وحوش
دُردی دَردش مرا چون به حمایت گرفت
با من از اینها مگو کار تو است آن بکوش
این غزل مولانا، بیانی پرشور از مستی بیحد و حصر عشق الهی است که عقل و هوش را از میان برمیدارد و انسان را به وادی جنون و بیخودی میکشاند. مولانا بر این باور است که در این مستی، قوانین عادی جهان برهم میریزند و سالک به حقایقی فراتر از درک عادی دست مییابد.
غزل با ادعای بیسابقه بودن مستی عاشق آغاز میشود: “مستی امروز من نیست چو مستی دوش / مینکنی باورم کاسه بگیر و بنوش“. مستی امروز من (از باده عشق)، شبیه مستی دیشب نیست (شدیدتر و عمیقتر است). اگر باور نمیکنی، خودت کاسهای بگیر و از این باده (معرفت و عشق) بنوش تا حقیقت را درک کنی.
سپس به فنای عقل در این مستی اشاره میکند: “غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب / گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش“. در شراب (عشق) غرق شدم و آب (این شراب) عقل مرا با خود برد. خرد به من گفت: “الوداع، من دیگر به هوش نخواهم آمد.” این بیت، نمادی از فنای عقل جزئی در دریای عشق است.
“عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون / چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش“. عقل و خرد (در اثر شدت عشق) به جنون رفتند و از دنیا (عالم هشیاری و مادی) بیرون رفتند. چرا که وقتی دیگ (وجود عاشق) از سر رفت (لبریز شد) و جوشش آن از حد گذشت (به نهایت رسید)، دیگر جایی برای عقل باقی نمیماند.
“این دل مجنون مست بند بدرید و جست / با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش“. این دل مجنون و مست (عاشق بیقرار)، تمام بندها (قید و بندهای عقل و اجتماع) را درید و جست و خیز کرد (آزاد شد). (ای کسی که عاقلی) با سرمستان (عاشقان از خود بیخود) وارد بحث و جدال نشو، هیچ مگو و خاموش باش.
مولانا به دریافت الهامات غیبی در این حالت مستی اشاره میکند: “صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان / کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش“. سحرگاهان، پاسبان (شاید پیر یا راهنمای غیبی) از نردبان (معراج معنوی) به من گفت: “دیشب از سوی هفتم فلک (آسمان هفتم و عالم قدس) صدای خروشی شنیدم.”
سپس به برهم خوردن نظم سیارات در اثر عشق اشاره میکند: “گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن / وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش“. (آن خروش این بود که) زحل به زهره گفت: “کمان و تیر خود را (نمادی از تأثیرات فلکی) آهستهتر بزن.” و اسد (صورت فلکی شیر) به ثور (صورت فلکی گاو) گفت: “شاخ او را بگیر و او را بدوش.” این ابیات، بیانگر تأثیر عشق بر نظم عالم و برهم زدن قوانین طبیعی است.
“خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور / شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش“. (از شدت این تأثیر) ببین که از ترس شیر (اسد) به پستان گاو (ثور) خون رفته است. و شیر فلک (نمادی از قدرتهای آسمانی) را بنگر که از هیبت و عظمت (عشق) مانند موش شده است (یعنی قدرت خود را از دست داده است).
مولانا عاشق را به تحرک و جلوهگری دعوت میکند: “گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ / جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش“. ای کسی که مانند شیر (شجاع) در حرکت هستی، تا کی مانند سگ (با ذلت و ترس) فرار میکنی؟ (کنایه از دوری از مردم و پنهان شدن). ای ماهرو (زیبا و دلربا)، تا کی خود را پنهان میکنی و روی پوش میکنی؟ جلوه کن و خود را آشکار ساز.
سپس به گشودن چشم و گوش دل اشاره میکند: “چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین / گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش“. چشمان (بوش و ظاهربین) را باز کن و در شش جهت (همه عالم) شعشعه نور (نور الهی و تجلیات عشق) را ببین. گوش (ظاهری) خود را به سوی چرخ (آسمان و عالم غیب) بگشا، ای کسی که چشمت (بینایی ظاهریات) تنها گوش شده است (یعنی فقط شنوندهای و بیننده حقیقت نیستی).
مولانا به رهایی از قید کلام و نقش اشاره میکند: “بشنو از جان سلام تا برهی از کلام / بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش“. از جان (جانان) سلام (پیام حقیقت) را بشنو تا از قید کلام (سخنان ظاهری و جدالهای لفظی) رها شوی. در نقش گر (نقش و صورت خالق یا ذات حقیقی) بنگر تا از قید نقشها (نقوش ظاهری و تعینات دنیوی) رها گردی.
سپس به بیاعتنایی به دنیا در برابر عشق اشاره میکند: “گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو / صافم و آزاد نو بنده دردی فروش“. (به خویشتن یا به عقل) گفتم ای خواجه، برو و هرچه میخواهد بشود، بگذار بشود. من صاف و تازه آزاد شدهام، بنده کسی هستم که دردی (تهنشین شراب، اشاره به عشق حقیقی و خالص) را میفروشد (عشق حقیقی را میبخشد).
“ترس و امید تو را هست حواله به عقل / دانه و دام تو را هست شکاری وحوش“. ترس و امید تو (که از قید عقل رها نشدهای) به عقلت واگذار شده است. دانه (رزق و روزی) و دام تو (اسباب زندگی) تنها برای شکار حیوانات وحشی (نفسانیات) است (و اینها در راه عشق ارزشی ندارند).
غزل با تسلیم کامل به درد عشق به پایان میرسد: “دُردی دَردش مرا چون به حمایت گرفت / با من از اینها مگو کار تو است آن بکوش“. هنگامی که درد عشق (دردیِ درد، ته نشین و حقیقت درد) مرا در حمایت و پناه خود گرفت، با من از این (تعلقات دنیا و عقل) سخن مگو. اینها کار توست، تو (ای کسی که هنوز در قید اینها هستی) بکوش و خود را آزاد کن.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر