تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات:

تبلیغات متنی:

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1261

فال مولانا

فال مولانا با تفسیر

ابتدا با خلوص نیت و قلبی سرشار از اعتماد نیت کنید.

آنگاه برای گرفتن فال مولانا بر روی عکس زیر کلیک کنید

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

مطالب پیشنهادی

خرید انواع هارد اکسترنال با گارانتی معتبر شزکتی
هارد‌های ضد آب و ضد ضربه با برند معتبر و قیمت مناسب
کنترل هوشمند انوع کجت‌ها و گوشی‌ها با ساعت هوشمند
انواع لپ تاپ حرفه‌ای لنوو زیر قیمت بازار تهران تعداد محدود
خرید انلاین انواع سکه طلا به فوری به قیمت روز
طلا بهترین سرمایه گذاری است. خرید انواع سکه پارسیان

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1261

دیوان شمس مولانا غزل شماره 1261

دیوان شمس مولانا غزل شماره ۱۲۶۱

روی تو جان جانست از جان نهان مدارش
آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش

ای قطب آسمان‌ها در آسمان جان‌ها
جان گرد توست گردان می‌دار بی‌قرارش

همچون انار خندان عالم نمود دندان
در خویش می‌نگنجد از خویشتن برآرش

نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم
تا اختیار دارم کی باشم اختیارش

از خاک چون غباری برداشت باد عشقم
آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش

در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد
کز عشق خاکیان را بر می‌کشد بهارش

هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش
هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش

جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله
نامش نعوذبالله والله که نیست یارش

من همچو گلبنانم او همچو باغبانم
از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش

چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم
لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش

حیله گریست کارش مهره بریست کارش
پرده دریست کارش نی سرسریست کارش

می‌خارد این گلویم گویم عجب نگویم
بگذار تا بخارد بی‌محرمی مخارش

توضیح . معنی . تفسیر

تفسیر غزل شماره ۱۲۶۱ دیوان شمس مولانا

این غزل مولانا، وصفی عمیق و پرشور از معشوق الهی و قدرت مسحورکننده عشق اوست. مولانا به وحدت وجود، بی‌اختیاری عاشق در برابر معشوق، و تأثیر عشق بر تمام هستی اشاره می‌کند. غزل سرشار از تصاویر شاعرانه و مفاهیم عرفانی است که اوج شیفتگی مولانا را به تصویر می‌کشد.

آشکار کردن جمال معشوق (بیت ۱ و ۲)

غزل با درخواست از معشوق برای آشکار کردن خود آغاز می‌شود: “روی تو جان جانست از جان نهان مدارش / آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش“. روی زیبای تو (معشوق)، جانِ جان‌هاست (اصل و حقیقت حیات). آن را از جان (عاشق) پنهان مکن. آنچه که از جهان (مادی) فراتر و والاتر است، آن را به جهان (به ظهور و تجلی) درآور. این بیت، تمنای دیدار معشوق و آشکار شدن حقیقت او را بیان می‌کند.

سپس به جایگاه معشوق در آسمان جان‌ها اشاره می‌کند: “ای قطب آسمان‌ها در آسمان جان‌ها / جان گرد توست گردان می‌دار بی‌قرارش“. ای معشوق که قطب (محور و مرکز) تمام آسمان‌ها هستی، در آسمان جان‌ها نیز (محور و مرکز) تویی. جان‌های ما گرد تو در گردش‌اند، آن‌ها را بی‌قرار و سرگردان بدار (در طلب خودت). این بیت، به جایگاه مرکزی معشوق در هستی و جذب جان‌ها به سوی او اشاره دارد.

تجلی عالم و بیرون آوردن آن (بیت ۳ و ۴)

مولانا به تجلی عالم توسط معشوق اشاره می‌کند: “همچون انار خندان عالم نمود دندان / در خویش می‌نگنجد از خویشتن برآرش“. عالم (هستی) مانند اناری خندان (که دندان‌هایش – دانه‌هایش – پیداست) دندان‌های خود را نمودار کرده است (یعنی با نظم و زیبایی خود، خالقش را آشکار ساخته). این عالم در وجود خود نمی‌گنجد (از عظمت معشوق). آن را از خویشتن (از حجاب) بیرون آور و آشکارش کن.

سپس به سلب اختیار از عاشق اشاره می‌کند: “نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم / تا اختیار دارم کی باشم اختیارش“. آفتاب (جمال) معشوق، یک ذره اختیار برای من باقی نمی‌گذارد. تا زمانی که من اختیار و خودی داشته باشم، چگونه می‌توانم اختیار و برگزیده‌ی او باشم؟ (یعنی با اختیار و خودی نمی‌توان به وصال او رسید). این بیت، بیانگر فنای اختیار عاشق در اراده معشوق است.

باد عشق و غبار عاشق (بیت ۵ و ۶)

مولانا به نقش عشق در برداشتن عاشق اشاره می‌کند: “از خاک چون غباری برداشت باد عشقم / آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش“. باد عشق (نیروی عشق الهی) مرا مانند غباری از خاک (هستی مادی و ناچیز) برداشت و بالا برد. هر جا که باد (عشق) به حرکت درآید، غبار (عاشق) نیز در آنجا حضور خواهد داشت. این بیت، به قدرت عشق در تعالی بخشیدن به انسان اشاره دارد.

سپس به رویش دانه در خاک توسط عشق اشاره می‌کند: “در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد / کز عشق خاکیان را بر می‌کشد بهارش“. دانه (جان انسان) در خاک تیره (جسم یا عالم مادی) به حرکت درآمد (و رشد کرد) از آن رو که بهار عشق، خاکیان (انسان‌ها) را به سوی خود می‌کشد و رشد می‌دهد. این بیت، عشق را مایه رویش و حیات معنوی می‌داند.

انتظار عاشق و توصیف معشوق (بیت ۷ و ۸)

مولانا به انتظار خود برای معشوق اشاره می‌کند: “هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش / هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش“. (معشوق) هم ماه کامل (بدر) و هم هلال (ماه نو) است (اشاره به تمام مراحل زیبایی). هم حور (مظهر زیبایی بهشتی) و هم جمال است. هم باغ است و هم نهال آن باغ. همه اینها مانند من، در انتظار ظهور کامل او هستند. این بیت، به جامعیّت و کمال معشوق و انتظار هستی برای او اشاره دارد.

سپس با بیانی خاص به عظمت معشوق اشاره می‌کند: “جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله / نامش نعوذبالله والله که نیست یارش“. (اگر بگوییم) جامش (شراب او) نعوذبالله (پناه بر خدا)، دامش (دام او) نعوذبالله، نامش نعوذبالله (یعنی هر آنچه از معشوق است آنقدر عظیم است که کلمات نمی‌توانند توصیفش کنند و باید از آن پناه برد). والله که هیچ کس یار و همنشین او نیست (در عظمت بی‌همتاست). این بیت، از فراتر بودن معشوق از درک و وصف بشری حکایت دارد.

باغبان عشق و برگ رقصان (بیت ۹ و ۱۰)

مولانا خود را گل و معشوق را باغبان می‌داند: “من همچو گلبنانم او همچو باغبانم / از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش“. من (مولانا) مانند بوته‌های گل هستم و او (معشوق) همچون باغبان من است. جان من از فیض او شکوفا شد و هستی و جانم بر او نثار باد. این بیت، به نقش معشوق در حیات بخشیدن به عاشق اشاره دارد.

سپس به فنای عاشق در آغوش معشوق اشاره می‌کند: “چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم / لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش“. من (عاشق) مانند برگی از بالا (از اصل و حقیقت خود) رقص‌کنان به سوی پستی (عالم ناسوت و جسمانی) می‌آیم. در این حال، می‌لرزم از اینکه مبادا در جایی غیر از کنار او (معشوق) بیفتم. این بیت، اشتیاق عاشق برای فنای نهایی در آغوش معشوق را نشان می‌دهد.

حیله‌گری عشق و پرده‌دری (بیت ۱۱ و ۱۲)

مولانا به ماهیت پیچیده و غیرمترقبه عشق اشاره می‌کند: “حیله گریست کارش مهره بریست کارش / پرده دریست کارش نی سرسریست کارش“. کار عشق (یا معشوق)، حیله‌گری است (که عاشقان را به خود می‌کشاند و می‌آزماید). کار او، مهره‌بری (فریبنده و مکر) است (اشاره به اینکه با ظواهر فریبنده، انسان را به حقیقت می‌کشاند). کار او پرده‌دری است (که حجاب‌ها را کنار می‌زند و حقیقت را آشکار می‌کند). نه، کار او سرسری و بی‌اهمیت نیست. این بیت، به قدرت عشق در فریب ظاهری و رساندن به حقیقت، و همچنین به جدی بودن راه عشق اشاره دارد.

غزل با اشاره به بیان حقیقت عشق و ملاحظه محرمیت به پایان می‌رسد: “می‌خارد این گلویم گویم عجب نگویم / بگذار تا بخارد بی‌محرمی مخارش“. (از شوق گفتن حقایق عشق) گلویم می‌خارد، می‌خواهم بگویم، اما تعجب می‌کنم (که آیا باید گفت یا نه). (در نهایت می‌گویم:) بگذار این گلو از شوق خارش دهد (و آماده بیان باشد)، اما در غیاب محرم (کسی که شایستگی فهمیدن را دارد)، آن را مخار و آشکار مکن (اسرار عشق را به نامحرمان مگو).

لینک‌های مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل

کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا

مطالب پیشنهادی از سراسر وب:

تبلیغات متنی: