وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش
جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش
بخرام بیا کاین دم والله که نمیگنجد
نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش
جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی
چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش
زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم
یا رب که چهها دارد زان جانب پنج و شش
ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم
ای باده در باده ای آتش در آتش
نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن
کاین نیست قرائاتی کش فهم کند اخفش
این غزل مولانا، ستایشی پرشور و وجدآمیز از معشوق الهی است که او را منبع تمام خیر و زیبایی میداند. مولانا در این ابیات، به فراتر بودن معشوق از درک و وصف اشاره میکند و خود را تسلیم کامل در برابر جاذبه او میبیند. غزل با بیان ناتوانی عقل و زبان در درک اسرار معشوق به پایان میرسد.
غزل با ستایش معشوق آغاز میشود: “وقتت خوش وقتت خوش حلوایی و شکرکش / جمشید تو را چاکر خورشید تو را مفرش“. مولانا با تکرار “وقتت خوش”، برای معشوق آرزوی خوشی و برکت میکند. او معشوق را به حلوا و شکر تشبیه میکند که نهایت شیرینی و دلپذیری هستند. سپس میگوید که حتی جمشید (پادشاه اسطورهای با شکوه و عظمت) خدمتگزار توست و خورشید (نماد نور و گرما) فرش راه توست. این بیت، به عظمت بیبدیل معشوق و فرمانروایی او بر همه موجودات و پدیدهها اشاره دارد.
سپس به فراگیر بودن و بیکرانگی وجود معشوق اشاره میکند: “بخرام بیا کاین دم والله که نمیگنجد / نی میوه و نی شیوه نی چرخ و مه و مه وش”. ای معشوق، با ناز و خرام بیا، چرا که این لحظه (که تو حضور داری)، قسم به خدا، در هیچ ظرفی نمیگنجد. نه میوهای (نتیجهای)، نه شیوهای، نه چرخی و نه ماهی و نه ماه رویی (هیچ چیز مادی و ظاهری) نمیتواند عظمت و وسعت این لحظه را در خود جای دهد. این بیت، بیانگر فراتر بودن معشوق از زمان، مکان و هرگونه توصیف مادی است.
مولانا به حضور معشوق و حال عاشقان در بزم او اشاره میکند: “جز ما و تو و جامی دریا کف خوش نامی / چون دیگ مجوش از غم چون ریگ بیا درکش”. در این لحظه (که معشوق حضور دارد)، چیزی جز ما (عاشقان)، تو (معشوق)، و جامی (جام باده عشق) که گویی دریایی است پر از کف شادی (خوش نامی)، وجود ندارد. ای معشوق، مانند دیگ از غم مجوش (غم را رها کن) و مانند ریگ (بیقرار و بیتعلق) بیا و خود را در این بزم غرق کن. این بیت، دعوت به رهایی از غم و فرو رفتن در دریای عشق معشوق است.
مولانا به تجربه کشف و شهود در عالم غیب اشاره میکند: “زان سوی چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم / یا رب که چهها دارد زان جانب پنج و شش”. وقتی من از آن سوی (عالم غیب و ورای حجابها) گذر کردم، شش و پنج (نمادی از حواس و ابعاد مادی یا کثرتها) را نیز از دست دادم و از قید آنها رها شدم (زنش گشتم). یا رب، چه چیزها و اسراری در آن سوی ابعاد پنجگانه و ششجهته (ورای عالم مادی) وجود دارد! این بیت، بیانگر تجربهای روحانی و فراتر از درک حسی و عقلی است.
مولانا به تسلیم خود در برابر معشوق اشاره میکند: “ناساخته افتادم در دام تو ای خوش دم / ای باده در باده ای آتش در آتش”. من بیهیچ آمادگی قبلی (ناساخته) و به صورت ناگهانی، در دام تو افتادم، ای معشوق که نفست (دمت) خوش است. ای کسی که همچون بادهای در باده (بینهایت مستکننده) هستی و آتشی در آتش (بینهایت سوزاننده و متحولکننده). این بیت، بیانگر قدرت بیحد و حصر عشق و تسلیم کامل عاشق است.
غزل با تأکید بر ناتوانی کلام و عقل در درک معشوق به پایان میرسد: “نی بس کن و نی بس کن خود را همه اخرس کن / کاین نیست قرائاتی کش فهم کند اخفش”. مولانا به خود میگوید که نه بس کن و نه بس کن (یعنی هر چقدر هم بگویی، باز کم است و نمیتوانی تمام عظمت او را بیان کنی). پس خود را یکسره خاموش کن (اخرس کن). زیرا این (اسرار معشوق و عشق او) از جنس قرائتها و مطالبی نیست که حتی اخفش (دانشمند و نحوی معروف که نماد دانش ظاهری است) بتواند آن را درک کند. این بیت، بر فراتر بودن عشق و اسرار آن از دایره عقل و منطق و زبان تأکید دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا