مطالب پیشنهادی![]()
رویش خوش و مویش خوش وآن طره جعدینش
صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرینتر و نادرتر زآن شیوه پیشینش
آن طره پرچین را چون باد بشوراند
صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش
بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او
بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
آن ماه که میخندد در شرح نمیگنجد
ای چشم و چراغ من دم درکش و میبینش
صد چرخ همیگردد بر آب حیات او
صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش
گولی مگر ای لولی این جا به چه میلولی؟!
رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش
گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان
بنشاند آن فارس جان را سپس زینش
ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد
مانند طبیب آید آن شاه به بالینش
عشقست یکی جانی دررفته به صد صورت
دیوانه شدم باری من در فن و آیینش
حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد
تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش
بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او
تقویم طلب میکن در سوره والتینش
خورشید به تیغ خود آن را که کُشد ای جان
از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش
فرهاد هوای او رفتهست به که کندن
تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش
من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را
بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش
خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه
لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش
این غزل مولانا، ستایشنامهای پرشور و غرق در وجد و سرور از جمال و کمال معشوق الهی (که غالباً در اشعار مولانا به شمس تبریزی اشاره دارد) است. مولانا با استفاده از تشبیهات و استعارات بدیع، زیبایی بیحد و حصر و قدرت تأثیرگذار معشوق را توصیف میکند و تأثیر آن را بر هستی و جان خود بیان میدارد. تکرار واژه “ش” در قافیه، آوایی نرم و دلنشین به غزل بخشیده است.
غزل با ستایش زیبایی ظاهری معشوق آغاز میشود: “رویش خوش و مویش خوش و آن طره جعدینش / صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دینش“. مولانا بیان میکند که روی معشوق (چهره)، موی او و بهویژه زلف پرچین و مجعدش (طره جعدینش) همه خوشایند و دلنشین هستند. او از خدا میخواهد که صدها رحمت در هر لحظه بر جان و دین چنین معشوقی نازل شود. این بیانگر عمق ارادت و ستایش عاشق است.
سپس به نوآوری و زیبایی بیبدیل معشوق در هر لحظه اشاره میکند: “هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد / شیرینتر و نادرتر ز آن شیوه پیشینش”. معشوق در هر لحظه و هر ساعت، شیوهای جدید از دلبری و جلوهگری را به نمایش میگذارد که هر بار شیرینتر و نایابتر از شیوه قبلی اوست. این بیت، به پویایی و بیانتهای بودن جمال الهی اشاره دارد.
مولانا به قدرت زلف معشوق اشاره میکند: “آن طره پرچین را چون باد بشوراند / صد چین و دو صد ماچین گم گردد در چینش”. هنگامی که معشوق زلف پرچین خود را مانند باد به هم میریزد و پریشان میکند، صدها سرزمین چین و حتی سرزمین ماچین (کشورهایی که نماد وسعت و عظمت هستند) در پیچ و خمهای زلف او گم میشوند. این بیانگر قدرت بیکران زلف معشوق در تسخیر و محو کردن عالم است.
سپس به غلبه حسن معشوق بر زیباییهای عالم و ثروت اشاره میکند: “بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او / بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش”. زیبایی معشوق (حسن او) چنان خیرهکننده است که گویی بر روی و پشت ماه (نماد زیبایی و نور) سیلی زده و آن را تحتالشعاع قرار داده است. در برابر شکوه قارون (که نماد ثروت بیحد و حصر است)، فقیرترین بنده او (مسکینش) نیز بر قارون تسخر میزند و بر او برتری دارد. این بیت، نشاندهنده برتری مطلق جمال معشوق بر هر زیبایی و ثروت دنیوی است.
مولانا به ناتوانی کلام در وصف معشوق اشاره میکند: “آن ماه که میخندد در شرح نمیگنجد / ای چشم و چراغ من دم درکش و میبینش”. آن معشوق که مانند ماه میدرخشد و با لبخندش عالم را روشن میکند، قابل وصف در کلام و شرح نیست. پس ای چشم و چراغ من (ای مخاطب یا ای بصیرت من)، سکوت کن و تنها او را ببین. این بیت، دعوت به مشاهده باطنی و سکوت در برابر عظمت وصفناپذیر معشوق است.
او به جایگاه معشوق در هستی اشاره میکند: “صد چرخ همیگردد بر آب حیات او / صد کوه کمر بندد در خدمت تمکینش”. صدها چرخ فلک (آسمانها و کائنات) به برکت آب حیات او (وجود زندهبخش معشوق) در حال گردش هستند. صدها کوه نیز در برابر عظمت و شکوه او (تمکینش) کمر به خدمت بستهاند. این بیت، معشوق را محور و منشأ حیات و حرکت تمام هستی میداند.
مولانا با لحنی سرزنشآمیز به غفلت افراد اشاره میکند: “گولی مگر ای لولی این جا به چه میلولی؟! / رو صید و تماشا کن در شاهی شاهینش”. او خطاب به کسی که بیهوده سرگردان است (لولی که به معنای سرگردان و بیخانمان است)، میگوید: آیا نادانی (گولی) که در اینجا به چه کاری مشغول هستی؟ برو و شکار و تماشای پادشاهی و قدرت شاهینگونه او را ببین. این بیت، دعوت به ترک غفلت و مشاهده قدرت و عظمت معشوق است.
مولانا به احیای جان توسط معشوق اشاره میکند: “گر اسب ندارد جان پیشش برود لنگان / بنشاند آن فارس جان را سپس زینش”. حتی اگر اسب (مرکب یا ابزار حرکت) جان وجود نداشته باشد و انسان با پای لنگان به سوی معشوق برود، آن فارس (سوارکار) جان (معشوق)، جان را پس از زین خود مینشاند و همراه میبرد. این بیت، بیانگر رحمت و دستگیری معشوق از عاشقان ناتوان است.
او به لطف و شفابخشی معشوق اشاره میکند: “ور پای ندارد هم سر بندد و سر بنهد / مانند طبیب آید آن شاه به بالینش”. حتی اگر عاشق پای رفتن هم نداشته باشد، سر تسلیم و ارادت مینهد. در این صورت، آن شاه (معشوق) مانند طبیبی به بالین او میآید و او را شفا میبخشد. این بیت، نشاندهنده لطف و شفقت معشوق نسبت به عاشقان بیمار است.
مولانا به کثرت جلوههای عشق اشاره میکند: “عشقست یکی جانی دررفته به صد صورت / دیوانه شدم باری من در فن و آیینش”. عشق، یک حقیقت و جان واحد است که در صدها صورت و جلوه مختلف ظاهر شده است. من (مولانا) در فنون و شیوههای گوناگون او (عشق) دیوانه و حیران گشتهام.
او به ترکیب نادر حسن و نمک در عشق اشاره میکند: “حسن و نمک نادر در صورت عشق آمد / تا حسن و سکون یابد جان از پی تسکینش”. زیبایی (حسن) و دلربایی (نمک) که صفاتی نادرند، در قالب و صورت عشق تجلی یافتهاند. این تجلی برای این است که جان (انسان) از پی آرامش و تسکین خود، به زیبایی و آرامش دست یابد.
مولانا به سرنوشت عاشقان و قدرت تقدیر معشوق اشاره میکند: “بر طالع ماه خود تقویم عجب بست او / تقویم طلب میکن در سوره والتینش”. معشوق، تقویم و سرنوشت شگفتانگیزی را بر طالع ماه (جمال خود یا جمال عالم) بسته است. اگر میخواهی این تقویم (سرنوشت) را طلب کنی، آن را در سوره والتین (اشاره به سوره تین در قرآن که به خلقت احسن انسان اشاره دارد و میتواند نمادی از کمال خلقت باشد) جستجو کن.
سپس به فنای در نور معشوق اشاره میکند: “خورشید به تیغ خود آن را که کُشد ای جان / از تابش خود سازد تجهیزش و تکفینش”. ای جان، خورشید (معشوق) آن کسی را که با تیغ خود (تیغ عشق و فنا) میکشد، با تابش و نور خود، برای تجهیز و کفن کردن آماده میسازد. این بیت، به معنای فنای اختیاری عاشق در نور معشوق است که خود عین زندگی و کمال است.
مولانا به قدرت عشق در تحول سنگ و سختی اشاره میکند: “فرهاد هوای او رفتهست به که کندن / تا لعل شود مرمر از ضربت میتینش”. فرهاد (که نماد عاشق فداکار است) به هوای او (معشوق) به کندن کوه رفته است، به این امید که مرمر (سنگ سخت) از ضربت تیشه او (میتین) به لعل (گوهر سرخ و قیمتی) تبدیل شود. این بیت، اشاره به قدرت عشق در تحول و لطیف کردن سختترین چیزهاست.
در پایان، مولانا از خود و مطرب میخواهد که سکوت کنند: “من بس کنم ای مطرب بر پرده بگو این را / بشنو ز پس پرده کر و فر تحسینش”. او میگوید: ای مطرب، من دیگر بس میکنم. تو این سخنان (اسرار عشق) را بر پرده (پرده ساز) بگو. سپس خودت از پشت پرده (با گوش جان و باطن) شکوه و جلال و ستایش او را بشنو. این بیت، تأکید بر شنیدن با گوش دل و فراتر رفتن از کلام است.
غزل با تصویری شیرین و دلنشین به پایان میرسد: “خامش که به پیش آمد جوزینه و لوزینه / لوزینه دعا گوید حلوا کند آمینش”. سکوت کن، زیرا اکنون خوراکیهای شیرین مانند جوزینه و لوزینه (نوعی شیرینی که نماد لذات معنوی است) به پیش آمدهاند. لوزینه دعا میخواند و حلوا برای آن دعا آمین میگوید. این بیت، پایانی شیرین و دلپذیر برای غزل است که به لذتهای بیکران و آرامشبخش وصال در عالم عشق اشاره دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر