مطالب پیشنهادی![]()
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر
بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش
گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت
بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش
پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش
که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش
منم در عشق بیبرگی که اندر باغ عشق او
چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش
در آن گلهای رخسارش همیغلطید روزی دل
بگفتم چیست این گفتا همیغلطم در احسانش
یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض
که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش
ولیکن سخت میترسم از آن زلف سیه کاوش
که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش
به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن
که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش
این غزل مولانا، بیانگر شیدایی عمیق و حال پریشان عاشق در برابر جمال معشوق است. مولانا با استفاده از تصاویر ملموس و استعارات غنی، به تأثیرات زلف و روی معشوق بر جان خود اشاره میکند و از رنج و لذت این پریشانی سخن میگوید. غزل سرشار از تناقضات عاشقانه است که در آن، رنج و درد نیز خود نوعی لذت و کمال محسوب میشود.
غزل با آرزویی عجیب آغاز میشود: “پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش / وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش“. مولانا آرزو میکند که دلش همواره از زلف پریشان معشوق، پریشان و آشفته باشد. او این حالت را چنان مطلوب میداند که میگوید اگر فردا نتواند سر خود را از گریبان بیرون بیاورد (کنایه از فنا و غرق شدن در این پریشانی)، باکی نیست. این پریشانی، نه رنج، بلکه عین لذت و وصال است.
سپس به معشوق (که شحنه خوبی است) خطاب میکند: “الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر / بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش”. او معشوق را شحنه خوبی (حاکم و سرور زیبایی) میخواند و میگوید که از لعل (لب) تو که بس گوهرها (سخنان یا فیوضات) میبارد، جان من دزدیده شده است (از من ربوده شده و به تو پیوسته است). سپس از معشوق میخواهد که آن گوهرها را باز هم “برنجاند” (با رنجاندن یا تکان دادن خود، موجب ریزش بیشتر آن گوهرها شود و جان او را بیشتر درگیر کند). این “رنجاندن” در اینجا به معنای آزار نیست، بلکه نوعی دلبری است که موجب افزایش شور و مستی عاشق میشود.
مولانا به قدرت زلف معشوق بر ایمان و کفر اشاره میکند: “گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت / بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش”. اگر جان کسی (حتی به ظاهر) به چیزی جز زلف کافرگونه معشوق (که نماد زیبایی فریبنده و ویرانگر عقل است) ایمان آورد، پس ای معشوق، تو از آتش شوق خودت، بر کفر و ایمان او بزن (آن را بسوزان و در هم شکن). این بیت نشان میدهد که عشق معشوق چنان فراگیر است که هیچ چیز دیگری نمیتواند در برابر آن ادعای وجود کند.
او دوباره آرزوی پریشانی از زلف را تکرار میکند: “پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش / که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش”. آرزو میکند که زلف معشوق همواره پریشان باشد تا روی او (جمال مطلق) در زیر آن پنهان شود. این پنهان شدن روی، باعث میشود که تنها او (عاشق) از این پنهانی، پریشانی و شوق وصال داشته باشد و این حالتی یگانه و منحصر به فرد است.
مولانا خود را در عشق، از تعلقات رها میبیند: “منم در عشق بیبرگی که اندر باغ عشق او / چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش”. او خود را در عشق، “بیبرگ” (بیمال و ثروت و بیچیز) مینامد. در باغ عشق معشوق، مانند گل، پیراهن خود را از شدت شوق و سودای گلستانش پاره میکند. این تمثیل از جنون و شوریدگی عاشقانه است که حد و مرزی نمیشناسد.
او به غلتیدن دل در جمال معشوق اشاره میکند: “در آن گلهای رخسارش همیغلطید روزی دل / بگفتم چیست این گفتا همیغلطم در احسانش”. روزی دل او در گلهای روی معشوق (که نماد زیباییها و صفات الهی است) غلت میزد. وقتی از دل پرسید که این چه کاری است، دل پاسخ داد که در احسان و لطف بیکران معشوق غرق شده و غلت میزند. این بیانگر عمق فرو رفتن عاشق در رحمت و لطف معشوق است.
مولانا قصد دارد نامه حال خود را به معشوق بنویسد: “یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض / که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش”. او میخواهد نامهای از حال و وضعیت خود بر چهره معشوق (عارض) بنویسد، به این امید که خود آن چهره (که در فن خطخوانی استاد است) بتواند آن را بخواند. این بیانگر این است که حال عاشق چنان آشکار و برونریز است که نیاز به واسطه ندارد و معشوق خود به بهترین نحو آن را درک میکند.
اما از زلف معشوق بیمناک است: “ولیکن سخت میترسم از آن زلف سیه کاوش / که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش”. اما او به شدت از آن زلف سیاه و پیچیدهاش (زلف سیه کاوش) میترسد. زیرا آن هندو (زلف، که در اینجا نماد فتنه و دلبری است و به رنگ سیاهش به قوم هندو تشبیه شده)، دلهای بسیاری را با ریسمان خود (رسن) به دام انداخته و به بهتان (فریب و ظاهرسازی) گرفتار کرده است. این بیانگر قدرت اغواگری و فتنهانگیزی زلف معشوق است.
غزل با دعوتی به بیباکی در عشق و نترسیدن از فنا به پایان میرسد: “به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن / که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش”. ای دل، به چاه زنخدان معشوق (ذقن، که گویی چاهی است عمیق از جمال) نگاه کن و از افتادن در آن نترس. زیرا هر دلی که آن رسن (ریسمان زلف یا وسوسه عشق) را ببیند، آن چاه (چاه عشق) خود به زندانی (مانند چاه زندان یوسف) تبدیل میشود که دل را در خود نگه میدارد. این بیت به قدرت بیبازگشت جذبه معشوق و تسلیم شدن دل در برابر آن اشاره دارد.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر