مطالب پیشنهادی![]()
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه
مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم
دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری
دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده میدیدم
چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم
ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد
هزاران خواجه میزیبد اسیر و بند دیدارش
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد
چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش
این غزل مولانا، وصفی شورانگیز از تجلی ناگهانی معشوق (یا پیر حقیقت) و تأثیرات عمیق و دگرگونکننده آن بر عاشق است. مولانا با طرح سؤالاتی بلاغی، از عظمت و زیبایی معشوق سخن میگوید که ورای درک عادی است و سپس به تجربه شخصی خود از این مواجهه اشاره میکند که او را از هستی خویش بیخود کرده و به وادی عشق کشانده است.
غزل با طرح سؤالاتی درباره منبع نور و مستی معشوق آغاز میشود: “چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش / چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش“. مولانا با شگفتی میپرسد که آن خواجه (که در اینجا به احتمال زیاد اشاره به شمس تبریزی یا معشوق مطلق است) در دل خود چه گوهری دارد که نور آن از چهرهاش ساطع میشود؟ او چه نوشیدهای خورده که چشمان مست و خمارش (نرگسدان خمارش) چنین پیچ و تاب دارد و دلربایی میکند؟ این سؤالات نشاندهنده حیرت و عظمت جمال معشوق است.
سپس به فراگیری وجود و تأثیر او بر هستی اشاره میکند: “چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا / چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش”. در چنین دریای عظیمی (وجود معشوق)، چه چیزی جز گوهر گویا (حقیقت ناطق و منبع حکمت) میتواند باشد؟ آسمان (گردون) از انعکاس و پرتو آن دریای پرعظمت (بحر دربارش) چنین تابان و درخشان است. این بیت، معشوق را به دریای حقیقت و منبع نور عالم تشبیه میکند.
مولانا به لحظه مواجهه خود با این خواجه اشاره میکند: “به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه / مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش”. او در حال پیمودن مسیر زندگی و درویشی خود بود که ناگهان آن خواجه (معشوق) سر راهش قرار گرفت و او پیچ و تاب و زیبایی دستار او را دید (نمادی از عظمت و شکوه حضور او). این “ناگه” نشاندهنده غیرمنتظره بودن و الهی بودن این دیدار است.
سپس به تأثیر این مواجهه بر خود اشاره میکند: “اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم / دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش”. مولانا با تواضع میگوید که اگرچه او خود مرغی استاد و رها بود، اما در دام این خواجه (معشوق) گرفتار شد. او دل و دیدهاش را به او داد و از شدت عشق، مست و سبکبال گشت. این بیت، به تسلیم کامل و بیخود شدن عاشق در برابر جذبه معشوق اشاره دارد.
مولانا به تأثیر اجزای صورت معشوق اشاره میکند: “بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری / دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش”. ابروی معشوق (که در ادبیات فارسی نماد اشاره و فرمان است) گویی تکبیری (اعلام عظمت و بزرگی خدا) گفت و چشمش (که نماد نگاه تأثیرگذار است) تیری (نگاه نافذ) پرتاب کرد. دل مولانا در همان لحظه، از تیر تقدیر (که از جانب عشق و معشوق بود) گرفتار و اسیر شد. این بیت، به قدرت قضا و قدر الهی در مواجهه با عشق اشاره دارد.
او سپس به اهمیت خواب دیشب خود میپردازد: “مگر آن خواب دوشینه که من شوریده میدیدم / چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش”. مولانا میگوید که شاید آن خواب پریشان و شوریدهای که شب گذشته میدید، تعبیرش همین بود که امروز، او را در بیداری ملاقات کرده است. این بیت، به الهامات غیبی و پیشزمینههای روحانی برای دیدار معشوق اشاره دارد.
سپس تأثیر نور معشوق را بر عالم بیان میکند: “شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم / ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش”. اگر کسی شب تاریکی را ببیند که در آن همان خواب شوریده را دیده، بداند که آن نور روز (که از آن عبور کرده) خود بخشی از شعاع و شکوه انوار معشوق بوده است. این بیت نشان میدهد که حتی تاریکی و خواب نیز از انوار معشوق بیبهره نیستند.
مولانا با حیرت، عظمت معشوق را بیان میکند: “چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد / هزاران خواجه میزیبد اسیر و بند دیدارش”. او با تکرار “چه خواجست این” و ذکر نام خداوند (بنامیزد)، از عظمت بیمانند معشوق ابراز شگفتی میکند. او میگوید که هزاران خواجه و صاحبقدرت (دنیوی) شایسته آن هستند که اسیر و گرفتار جمال و دیدن او باشند.
در نهایت، مولانا به تفاوت خواجگی حقیقی و ظاهری میپردازد: “کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد / چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش”. کسی که اسیر و بنده جان خود باشد، هرگز نمیتواند خواجه واقعی جهان (و صاحب قدرت حقیقی) باشد. زیرا اگر او خود بنده و اسیر جهان باشد (و تعلقات دنیوی داشته باشد)، خواجگی (قدرت و رهایی حقیقی) یار و همراه او نخواهد بود. این بیت، تفاوت بین سلطنت ظاهری و بردگی نفس را از یک سو، و رهایی از نفس و رسیدن به خواجگی حقیقی از سوی دیگر، بیان میکند. این “خواجه” در بیت اول و دوم، “خواجه حقیقی” است که از قمیص بند جان رهاست.
لینکهای مفید دیگر: فال حافظ ، فال انبیاء ، فال مولانا ، گوگل
کلمات کلیدی: غزلیات دیوان شمس ، تفسیر غزلیات دیوان شمس ، غزلیات دیوان شمس مولانا ، اشعار مولانا ، دیوان مولانا شمس تبریزی ، بهترین اشعار دیوان شمس ، ناب ترین اشعار مولانا ، غزلیات مولانا ، غزلیات مولانا جلال الدین ، رباعیات مولانا ، زیباترین رباعیات مولانا ، اشعار کوتاه مولانا
درباره فال آنلاین
فال آنلاین وب سایتی با امکان فال حافظ به صورت کامل را برای کاربران فراهم کرده است. کاربران گرامی علاوه بر استفاده از سایت امکان دریافت اپلیکیشن اندروید فال را نیز دارند. کاربری اپلیکیشن بهبود یافته برای صفحات موبایل میباشد و کاربری روانتری را برای کاربران فراهم میکند.
منوی کاربردی
برخی از غزلیات
برخی از پربازدیدها
طراحی و توسعه طراحان برتر